✍امثال و حکم 🔥 حکایت «آتش و پروانه»: ملاقات بایزید بسطامی با پیرزن ریسندهاین ماجرا مربوط به بایزید…
انتشار: 2026/08/14 19:01 UTCدریافت: 2026/08/15 06:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 06:35 UTC
✍امثال و حکم 🔥 حکایت «آتش و پروانه»: ملاقات بایزید بسطامی با پیرزن ریسندهاین ماجرا مربوط به بایزید بسطامی (از بزرگترین عرفای قرن سوم هجری) است. او که به مقامات بالای عرفانی شهره بود، روزی در سفر به نیشابور، در کنار جادهای، پیرزنی را دید که کنار یک کوره آتش نشسته و با چرخ نخریسی، پشم میریسد.بایزید که مغرور به کشف و کرامت خود بود، با تکبر عارفانه نزدیک شد تا برای پیرزن موعظهای بکند. اما پیش از آنکه لب به سخن بگشاید، پیرزن بدون آنکه از جا برخیزد، نگاهی به او انداخت و گفت:"ای بایزید! این آتش را میبینی؟ تا کی میخواهی خود را مثل این پشم، دور این آتش بچرانی؟ اگر راست میگویی که عارفی، یک لحظه از این آتش بیرون بیا و پروانه شو!"بایزید که این سخن را شنید، بیاختیار به خود لرزید و پرسید: "منظورت چیست؟"پیرزن لبخندی زد و گفت: "تو سالهاست دورِ آتشِ 'خودت' میچرخی؛ یکی میگویی من بایزیدم، یکی میگویی من صاحب کرامتم، یکی میگویی من به عرش رسیدم. اینها همه پشمِ دور آتش است که میسوزد و بوی بد میدهد. اما پروانه، خود را به آتش میزند تا 'خود' را نابود کند و نور شود. برو آن 'من' را بسوزان، بعد بیا حرف بزن."بایزید میگوید: "در آن لحظه، چنان زیر و زبر شدم که گویی تمام مقامات چهلسالهی من در برابر یک نگاه او، چون خاکستر باد شد. از او پرسیدم: 'ای مادر! تو کیستی که چنین مقامی داری؟' و او پاسخ داد: 'من یک پیرزن ریسندهام که هر روز با این چرخ، هزار بار 'لا اله الا الله' میگویم و یکی از آن 'لا'ها را به جان تو بخشیدم تا از آتش خودت نجات یابی.'"💡 نکته عرفانیِ نهفته در دل این حکایتعارفان بزرگ این داستان را نماد «مقامِ فنا» میدانند؛ یعنی همان نقطهای که سالک، حتی از مقامات معنویِ خود هم عبور میکند. در این حکایت، نه فقط گناه، بلکه افتخار به عبادت و کشف نیز مانع وصال معرفی شده است. به قول مولانا:"چو کشتی تو در این آب است، میروبیا خود را ز خود، بر آب بگذار"❤️ همراه ما در «کاریز آنلاین» باشید:🔹 تلگرام: t.me/karizonline🔹 روبیکا: rubika.ir/karizonlinee🔹 اینستاگرام: instagram.com/karizonline



