ای سروِ بلند آفرینشهمچون پدرت شدی گزینش!ای فخر تمامی جواناندرسی که تو دادهای به آناناز بعد قرونِ ک…
انتشار: 2026/06/23 18:22 UTCدریافت: 2026/08/07 23:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 23:51 UTC
ای سروِ بلند آفرینشهمچون پدرت شدی گزینش!ای فخر تمامی جواناندرسی که تو دادهای به آناناز بعد قرونِ که رفته بسیارجز تو نبود کسی سزاوارتا آنکه عَلَم شود به دنیادر خُلق و ادب کجاست همتا؟یکجا تو، وفا و جود و غیرتکردی ز خودت عیان به غایتکاری که به کربلا نمودیسبقت ز همه یلان ربودیتا آنکه شنیدی العطش راطفلانِ ز تشنگی به غش راگفتی به حسین سرورِ من!جانم به فدات رهبر من!اذنم بده تا بیاورم آببُردست عطش ز کودکان تابسقای حسین و هم علمداروحشت زده دشمن از چنین یارگشتی تو سوار بر فرس زودتا آب رسد به دسترس زرداز چار هزار تیغ بر کفاطراف فرات بر زده و صفتا آنکه مباد کس ز اصحابآید به فرات تا بَرَد آبخواندی تو رَجَز به صوت اعلیمن آمدهام به جنگ اعدابا قومِ به دور از هدایتاز آل نبی کنم حمایتعباسم و پور مرتضایماز مرگ نمیهراسم آیمتا آب به خیمهها رسانماز خیمه عطش فرو نشانمشد داخل در شریعه آنگاهکف بُرد به آب و گفت آن ماه:ای نَفْس! پس از حسین شو خواروز زندگیت بباش بیزارخواهی که تو آب سرد نوشیوز سَروَر خویش چشم پوشی؟هرگز! که نه دین من چنین است!نه باور و اعتقادم این استدریای وفای او چو جوشیدیک قطره ز آب هم ننوشیدشرمنده ز تو فرات گردیدچون صبر تو دید، مات گردیدگر مُشت به آب بردی آن دمتا آنکه نشان دهی به عالمای عالمیان! گواه باشیدشاهد به ستم به شاه باشیداین سرور شیعیان حسین استاین هادی انس و جان حسین است!من ماهم اگر که، اوست خورشیدمَهْ از رخ هور نور پاشیداین آب که خصم کرد مسدودسهمیهی مهر مادرم بودتاریخ کند حکایت از ماهاین قصه نگاشت خواهد آنگاهتا آنکه جهانیان بداننداز مهر و وفای تو بخوانندیک تن زتبار آسمانهادر شط شد و در میان دریابا آنکه اگر که آب میخوردکس سرزنشی به او نمیبرداما که وفا رضا نمیدادیاد عطش حسین افتاداو تشنه و من بنوشم آبیهیهات ز کار نا صوابیمن آمدهام به پاسبانیآماده برای جانفشانیآنگاه ز آب، مشک پر کردرخسارة خود ز اشک پر کردکاین آب به خیمه میرسانمتا آنکه عطش فرو نشانمغافل ز کمین دشمن پستآنگاه گرفت مشک بر دستبرجَست و سوار بر فَرَس شدآسوده زهر چه پیش و پس شدچون با تو نبود خصم همسنگبا حیله نمود حلقهات تنگاول به دو دستِ تو طمع کردپس آن گهرت هدف در آورددشمن ببرید بازوی راستناکام نشد از آنچه میخواستبا دست چپت گرفتی آن مشکتا آنکه توان کنی روان مشکخون بود ز بازوی تو جاریاما به لبت چنین شعاری:شد از بدنم جدا چو دستممن حامیِ دین خویش هستمهم جان امام راستین رافرزند پیمبر امین رازد دست چپت به تیر دیگردندان تو مشک برد آخرناگاه ز دشمنان اجیریبر مشک نشان گرفت تیریشد پاره و آب بر زمین ریختیأس و غم تو به هم بیامیختمن دادم قول کودکان راآب آورم از برای آنهادیگر به خیام با چه آبی؟روی آورم و دهم جوابیآن لحظه که گشتهای تو ناکامبا خود تو چه گفتهای دلارام؟اطفال به خیمه انتظارندهر لحظه به لحظه میشمارندتا آب ز مشک من بنوشندگرنه که چو غنچة خموشنددشمن همه تشنگی به در کردوان عترت و آل تشنه سر کرداما که عدو امان نمیدادبر پور علی زمان نمیدادزان بود که تیر بر سبو زدتیر دگری به چشم او زدسر برد به زیر تا برآردآن تیر ز چشم خود درآرددشمن سر او نشانه بگرفتآن دم نَفَس از زمانه بگرفتزد بر سر او عمود آهنتا آنکه از او بگردد ایمناز روی فَرَس زمین بیفتادسر غرقه به خون به خاک بنهادبا آنکه به عمر خود سراسرناگفته حسین را برادراما که بگفت بار آخردریاب برادرت برادر!آسیمه سر آن شه دو عالمآمد به کنار نهر علقمناگاه برادرش به خون دیداز اسب فتاده سرنگون دیدعباس چو مشک خود نشان داددر پیش امام خویش جان داددنیای حسین تیره گردیدیکباره به ماه خیره گردیدفرمود: عزیزِ رفته از دستپشتم بشکست و حیله بگسستای ساقی خیمهها علمدار!افسوس که دیر گشت دیدارگردید خزان بهار عباسآغاز بگشت فصل احساس...#تاسوعا#حضرت_عباس#سید_مهدی_صدرالحفاظی @Shahrah

