📓 بیچارگان (۳۰)✍🏻 فئودور داستایوفسکی🔁 برگردان: آرزو آشتیجو📚 نشر چشمه، چاپ شانزدهم، ۱۴۰۱👥 کتابخوان…
انتشار: 2026/07/06 05:32 UTCدریافت: 2026/08/01 00:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:12 UTC
📓 بیچارگان (۳۰)✍🏻 فئودور داستایوفسکی🔁 برگردان: آرزو آشتیجو📚 نشر چشمه، چاپ شانزدهم، ۱۴۰۱👥 کتابخوان: گوشهکتاب ترنجان📝 فراز شماره ۱۲۹۲من، فرشته من! شروع به لرزیدن کردم. تمام روحم میلرزید. نمیدانم چهام شدهبود. میخواستم دست حضرت رئیس را ببوسم. او سرخ شد کبوتر من! کور شوم اگر دروغ بگویم عزیز من! دست بیارزش مرا گرفت و آن را تکانداد. همینطور گرفتهبود و تکانمیداد. انگار با خودش برابر بودم، انگار مثل خودش یک ژنرال بودم. گفت «میتوانید بروید. این کمترین کاری بود که از من برمیآمد... دیگر اشتباهنکنید، حالا این مورد را یکطوری رفعورجوعش میکنیم».📖 ص ۱۲۶عجالتاً عزيزكم! من چنین تصمیمیگرفتم. از شما و فدورا خواهشمیکنم، و اگر فرزندانی داشتم، همینطور از آنها هم میخواستم، که به درگاه خداوند دعاکنند؛ نه برای پدرشان، که برای حضرت رئیس. برایشان هرروز و همیشه دعابخوانند. باز هم میگویم عزیزکم! و بهجِد میگویم. گوشکنید عزیزجانم! خوب گوشکنید. میگویم و با افتخار هم میگویم، با آنکه جانم دارد از فرط عذاب روحی درمیرود و روزگارم تیره است، با آنکه دارم فقر شما و حقارت و ناتوانی خودم را میبینم، اما قسممیخورم، قسممیخورم که صدروبل برای من دربرابر اینکه حضرت رئیس با منِ بیسروپای کمترین دستداده و دستم را فشردهاست، ارزشیندارد! ایشان مرا بهخودمآوردند. ایشان با این رفتارشان روح مرا از نو زندهکردند. زندگی شیرینتری به من بخشیدند و من بهشدت مطمئنم که هرقدرهم در پیشگاه خداوند بزرگ گناهکار باشم، اما دعای خیر من در حق جناب رئیس، تا خود عرش خواهدرسید.📖 ص ۱۲۶@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
