📕 راه بیکناره (۱)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره…
انتشار: 2026/07/29 17:30 UTCدریافت: 2026/08/08 00:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:18 UTC
📕 راه بیکناره (۱)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۲۹۸«عبدالرحيم حتماً خيلى ناراحتشده.»ملکخانم حرف او را تصديقکرد: «آره... حتماً خيلى... خيلى بايد ناراحت شدهباشد بچم.»مريم گفت: «کاش الان اينجا بود ازش میپرسيديم چی شده.»عذرا گفت: «آره، کاش!»عبدالله، که بعداز رفتن منيرخانم به اتاق آمدهبود، گفت:«مىخواهيد بروم دنبالش؟»مريم پرسيد: «کجاست؟»ملکخانم اعتراضکنان گفت: «نه. ولشکنيد بچم را. بگذارید هروقت خودش خواست، بيايد خانه.»عبدالرحيم سرشب به خانه آمد. با پدرش. هردوشان گرفته. هردوشان ساكت. اينكه مشرضا بعداز نماز مغرب و عشاء به دكان برنگشتهبود و با عبدالرحيم یکراست آمدهبود خانه و زودى رفتهبود توى صندوقخانه، کتوشلوارش را درآوردهبود و آمدهبود نشستهبود گوشه اتاق، تکيهدادهبود به ديوار، و اينطور دمغ، دريغ از یک کلمه حرف، تندوتند تسبيح مىگرداند، نشانمىداد كه عبدالرحيم موضوع را به او گفته و او چقدر ناراحت است. عبدالرحيم، كه او هم نشستهبود گوشه اتاق و تکيهدادهبود به ديوار، ناراحتى کمترى بروزمیداد.ملکخانم كه نمیدانست چهطورى سر حرف را باز كند، پرسید: «شام را بكشم؟»📖 ص ۸@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
