📕 راه بیکناره (۱۱)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شمار…
انتشار: 2026/08/04 05:33 UTCدریافت: 2026/08/15 03:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:46 UTC
📕 راه بیکناره (۱۱)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۸یکى از شبهايى كه با عبدالله و فاطمه و سيدکاظم و مريم به دعاى کمیل رفتهبود، عبدالله جلوی مسجد با جوان باریکاندامى سلامعليک كردهبود كه چانه و فكش درنتيجه اصابت تركش ازبينرفتهبود. جرّاحان یک چانه پلاستیکی صورتىرنگ برايش گذاشتهبودند كه خود، ظاهرى دلخراش داشت ولى آنچه دل ملکخانم را کباب كردهبود، جاى خالى لبها بود و دهن او كه به طرف گونه راست كج شدهبود و فکهاى پلاستیکی صورتىرنگش را نمايان میکرد. آن شب ملکخانم چه گریهاى كردهبود. بهخاطر آن جوانٍ باریکاندام كه فقط چشمهایش مىخنديدند وقتى با عبدالله سلاموعلیک میکردند. آخر لب نداشت كه با آن بخندد.جعفر عليزاده كه بالاى كوچهشان مىنشست، لب داشت، يا نداشت؛ پای راستش از بيخ ران قطع شدهبود، پای چپش از زانو بهپايين. مادرش معصومهخانم هرروز بعدازظهر او را روى صندلى مىنشاند، میبرد دفتر بسيج اقتصادى مسجد، غروبها مىرفت مىآوردش. مىگفت پسرم تا پا داشت، در بسیج نظامى خدمتمیکرد، حالا كه دست دارد، در بسیجِ اقتصادى خدمتمیکند. اين را با غرور مادرانه تحسينانگیزی مىگفت. با همين غرور هم، صندلى چرخدار پسرش را هلمیداد و جلو میبرد.📖 ص ۶۳@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
