در تاریخ معاصر اما بیش از هر کس دیگر آرش کمانگیر را سیاوش کسرایی معرفی کرده است. با این که عمیقا چ…
انتشار: 2026/07/06 13:46 UTC
در تاریخ معاصر اما بیش از هر کس دیگر آرش کمانگیر را سیاوش کسرایی معرفی کرده است. با این که عمیقا چپ بود و سالها دور از ایران و قاعدتا باید انترناسیونال میبود. از این رو انتظار می رود آرش را هم در همان پایه مجسمه نصب کنند و اما متن کامل سروده ماندگار سیاوش کسرایی.چه شهرداری این شعر را ذیل مجسمه قرار داد و چه نه با فرزندان تان بخوانید تا از بر شوند: برف میبارد به روی خار و خارا سنگ کوهها خاموش درهها دلتنگ راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ * بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد رد پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان ما چه میکردیم در کولاک دلآشفتۀ دَمسرد؟*آنک، آنک کلبهای روشن روی تپه، رو به روی من در گشودندم مهربانی ها نمودندم زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعلۀآتش قصه میگوید برای بچه های خود عمو نوروز * «...گفته بودم زندگی زیباست گفته و ناگفته، ای بس نکتهها کاینجاست آسمان باز آفتاب زَر باغ های گل دشت های بی در و پیکر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آب بوی عطر خاک بارانخورده در کهسار خواب گندم زارها در چشمۀ مهتاب آمدن، رفتن، دویدن عشق ورزیدن در غم انسان نشستن پابهپای شادمانیهای مردم پای کوبیدن کار کردن، کار کردن آرمیدن چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن جرعههایی از سبوی تازهآب پاک نوشیدن گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن همنفس با بلبلان کوهیِ آواره خواندن در تلهافتاده آهوبچگان را شیر دادن نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن گاهگاهی زیر سقف این سفالین بامهای مهگرفته قصههای در هم غم را ز نمنمهای بارانها شنیدن بیتکان گهوارۀ رنگین کمان را در کنار بام دیدن یا شب برفی پیش آتشها نشستن دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...آری، آری، زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.»*پیرمرد، آرام و با لبخند کندهای در کورۀ افسردهجان افکند چشم هایش در سیاهیهای کومه جستوجو میکرد زیر لب آهسته با خود گفتو گو میکرد: «زندگی را شعله باید برفروزنده شعله ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو، ای انسان!جنگل، ای روییدۀ آزاد بیدریغ افکنده روی کوهها دامان آشیانها بر سرانگشتان تو جاوید چشمهها در سایبانهای تو جوشنده آفتاب و باد و باران بر سرت افشان جان تو خدمتگرِ آتش ... سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!زندگانی شعله میخواهد»؛ صدا سر داد عمو نوروز شعله ها را هیمه باید روشنی افروز!* کودکانم، داستان ما زِ آرش بود او به جان خدمت گزار باغ آتش بود * روزگاری بود روزگار تلخ و تاری بود بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره شهر سیلیخورده هذیان داشت بر زبان، بس داستانهای پریشان داشت زندگی سرد و سیه چون سنگ روز بد نامی روزگار ننگ غیرت اندر بندهای بندگی پیچان عشق در بیماری دلمردگی بیجان فصل ها فصل زمستان شد صحنۀ گلگشتها م شد، نشستن در شبستان شد در شبستان های خاموشی میتراوید از گل اندیشهها عطر فراموشی * ترس بود و بال های مرگ کس نمیجنبید، چون بر شاخه برگ از برگ سنگر آزادگان خاموش خیمهگاه دشمنان پرجوش مرزهای مُلک همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بیسامان برج های شهر همچو باروهای دل بشکسته و ویران دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو ... * هیچ سینه کینهای دربر نمیاندوخت هیچ دل مهری نمیورزید هیچکس دستی به سوی کس نمیآورد هیچکس در روی دیگرکس نمیخندید باغ های آرزو بیبرگ آسمان اشکها پُربار گرمرو آزادگان در بند روسپینامردمان در کار...انجمنها کرد دشمن رایزنها گرد هم آورد دشمن تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند هم به دست ما شکست ما براندیشند *نازک اندیشانشان، بی شرم -که مباداشان دگر روز بهی در چشم- یافتند آخر فسونی را که میجستند...* چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستوجو میکرد وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد: آخرین فرمان، آخرین تحقیر مرز را پرواز تیری میدهد سامان! گر به نزدیکی فرود آید خانه هامان تنگ آرزومان کور تا کجا؟ تا چند * آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجۀ ایمان؟ هر دهانی این خبر را بازگو می کرد چشمها، بی گفتوگویی، هرطرف را جستوجو میکرد«* پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست میسایید از میان درههای دور، گرگی خسته می نالید برف روی برف می بارید باد، بالَش را به پشت شیشه میمالید