* «صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز - پیش روی لشکر دشمن، سپاه دوست دشت نه، دریایی از سرباز... آسما…
انتشار: 2026/07/06 13:46 UTC
* «صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز - پیش روی لشکر دشمن، سپاه دوست دشت نه، دریایی از سرباز... آسمان، الماس اخترهای خود را داده بود از دست. بینفس میشد سیاهی در دهان صبح باد، پَر میریخت روی دشتِ بازِ دامنِ البرز لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور دودو و سهسه به پچپچ گرد یکدیگر کودکان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران، غمگین کنارِ در * کمکَمک در اوج آمد پچپچ خفته خلق، چون بحری برآشفته به خروش آمد خروشان شد به موج افتاد برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد: «منم آرش! چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن: منم آرش، سپاهیمردی آزاده به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده مجوییدم نَسَب فرزند رنج و کار گریزان چون شهاب از شب چو صبح آمادۀ دیدار * مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست میگیرم و میافشارمش در چنگ دل، این جام پر از کین پر از خون را دل، این بی تاب خشم آهنگ که تا نوشم به نام فتحتان در بزم که تا کوبم به جام قلبتان در رزم که جام کینه از سنگ است به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است در این پیکار در این کار، دل خلقی است در مشتم امید مردمی خاموش هم پشتم کمان کهکشان در دست کمانداری کمانگیرم شهاب تیزرو تیرم ستیغ سربلند کوه،مأوایم به چشم آفتاب تازهرس جایم مرا تیر است آتشپر مرا باد است فرمانبر.* ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست در این میدان بر این پیکان هستیسوز سامانساز پَری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز»* پس آنگه سر به سوی آسمان برکرد به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد: “درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود به صبح راستین سوگند! به پنهانآفتاب مهربار پاکبین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند * زمین می داند این را، آسمان ها نیز که تن بی عیب و جان، پاک است نه نیرنگی به کار من، نه افسونی نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»* درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش *«ز پیشم مرگ نقابی سهمگین بر چهره میآید به هر گام هراس افکن مرا با دیدهٔ خونبار میپاید به بال کرکسان گرد سرم پرواز میگیرد به راهم می نشیند، راه میبندد به رویم سرد میخندد به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را و بازش باز میگیرد دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهرمنخو آدمیخوار است ولی، آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است فرو رفتن به کام مرگ شیرین است همان بایستهٔ آزادگی این است هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش میداند هزاران دست لرزان و دل پر جوش گهی می گیردم، گه پیش میراند پیش می آیم. دل و جان را به زیورهای انسانی میآرایم به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند نقاب از چهرهٔ ترسآفرین مرگ خواهم کند» * نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد به سوی قلهها دستان زهم بگشاد: “برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امید! برآ، ای خوشهٔ خورشید! تو جوشان چشمهای، من تشنهای بیتاب برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب چو پا در کام مرگی تندخو دارم چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم به موج روشنایی شستوشو خواهم ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم * شما، ای قلههای سرکش خاموش که پیشانی به تندهای سهمانگیز می سایید که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی که سیمین پایههای روز زرین را به روی شانه میکوبید که ابر آتشین را در پناه خویش میگیرید غرور و سربلندی هم شما را باد! امیدم را برافرازید! چو پرچمها که از باد سحرگاهان به سر دارید غرورم را نگه دارید به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید »* زمین خاموش بود و آسمان خاموش تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش به یال کوهها لغزید کم کم پنجهٔ خورشید هزاران نیزهٔ زرین به چشم آسمان پاشید نظر افکند آرش سوی شهر، آرام کودکان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران غمگین کنار در مردها در راه سرود بی کلامی، با غمی جان کاه ز چشمان بر همی شد با نسیم صبحدم هم راه کدامین نغمه می ریزد کدام آهنگ آیا میتواند ساخت طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند؟ طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند؟*