ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_94قسمت_نودوچهارممیترا به…
انتشار: 2026/08/13 18:39 UTCدریافت: 2026/08/14 04:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 04:30 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_94قسمت_نودوچهارممیترا به سمت من هجوم برد و قبل از این که بفهمم چه شده ساک لباس هایم را از دستم درآورد و در حالی که محتویاتش را روی زمین خالی می کرد، داد زد: - وقتی ساعت و حلقه ام و ازت پس گرفتم و خودت رو هم دادم دست پلیس می فهمی من در مورد چی حرف می زنم دختره دزد دروغگو.با بغض به سمت بقیه که از جایشان بلند شده بودند و در بهت و سکوت نگاهمان می کردند، چرخیدم. هیچ کس برای تمام کردن این مسخره بازی از جایش تکان نخورد.میترا چند بار ساک مشمایی توی دستش را تکاند و بعد با پا لباس های روی زمین را پخش و پلا کرد. وقتی چیزی را که می خواست پیدا نکرد، ساک خالی را روی زمین انداخت و دوباره به سمت من حمله کرد تا این بار کیفم را بگیرد.خودم را عقب کشیدم و داد زدم: - من ساعت و حلقه ی شما رو برنداشتم.ولی میترا بدون توجه به حرف های من مثل ببری خشمگین روی من پرید و کیف را از دستم کشید و گفت: - حالا معلوم می شه. با حرص در کیفم را باز کرد و شروع به گشتن کرد. باید چیزی می گفتم. باید جلویش را می گرفتم ولی مثل همیشه لال شده بودم و قدرت دفاع از خودم را نداشتم. عروس عمه خانم بدون توجه به حال پریشان من تک تک زیپ های کیفم را باز می کرد و با حالتی نمایشی محتویاتشان را بیرون می ریخت. دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و من را می بلعید تا از آن همه حقارت نجات پیدا کنم.کسی به گوشه مانتویم چنگ زد. به سمت پایین نگاه کردم. آذین بود. بدنم شل شد. یادم نبود آذین کنار دستم ایستاده. دخترکم ترسیده بود و بغض کرده بود. او همه چیز را دیده بود. دیده بود که به مادرش حمله کردند. او را به دزدی متهم کردند و با بی احترامی وسایلش را گشتند. از فکر این که در ذهن کوچکش چه می گذرد، ترسیدم. باید او را از این محیط مسموم دور می کردم. نباید می گذاشتم بیشتر از این ببیند و بشنود. با دست آذین را به سمت حیاط هل دادم و گفتم: -برو تو حیاط با بچه ها بازی کن آذین ولی از من جدا نشد و محکمتر از قبل به مانتویم چنگ زد.میترا که نتوانسته بود ساعت و حلقه گم شده اش را توی کیفم پیدا کند، عصبانی تر از قبل، توی صورتم براق شد و فریاد زد:-کجا قایمش کردی؟دوست نداشتم آذین بیشتر از این تحقیر شدن مادرش را ببیند. از طرفی می ترسیدم دعوا بالا بگیرد و آذین دوباره دچاره حمله قلبی شود. برای همین این بار خودم دست آذین را گرفتم و او را به سمت در کشاندم و به روی ایوان فرستادمش.-کفشات و بپوش همین جا بمون تا من بیام و بعد از آن در را روی نگاه ترسیده و نگران آذین بستم. عمه خانم که انگار تازه به خودش آمده بود، داد زد:-خجالت بکش میترا، این چه کاریه که داری می کنی؟میترا به سمت عمه خانم چرخید و با تمام قوا فریاد زد:-من باید خجالت بکشم روی زمین نشستم و در حالی که اشک تمام صورتم را پوشانده بود شروع به جمع کردن لباس هایم کردم. میترا طوری من را به عقب هل داد که از پشت به زمین افتادم:- تا وقتی ساعت و حلقم و پس ندی نمی ذارم جایی بری. فهمیدی؟آقا مرتضی کمی نزدیک شد:-میترا خانم از کجا مطمئن سحرخانم برشون داشته؟ شاید جایی گذاشتید یادتون رفته. دیدی که تو وسایلش نبود.میترا دست به کمر به آقامرتضی توپید.-یادم نرفته خوب می دونم حلقه و ساعتم و کجا گذاشتم. یه ساعت پیش رفتم تو دستشویی ساعت و حلقم و از دستم در اوردم گذاشتم لب روشویی. الان رفتم دیدم نیست. برگشتم می بینم خانم شال و کلاه کرده داره میره. به نظر شما چرا؟ چرا یه دفعه ای این خانم به فکر رفتن افتاده؟ جز این که ساعت و حلقم و دزدیده و می خواد فرار کنه. این شغلش همینه. با حقه بازی خودش و تو خونه های مردم جا می کنه، بعدم ازشون دزدی می کنه.رو به من کرد و با لحن پر از تحقیری ادامه داد:-تو شهر خودتون از چند نفر دزدی کردی که مجبور شدی شبونه فرار کنی؟از جایم بلند شدم و با تمام توان فریاد زدم:- من دزد نیستم. من ساعت و حلقه شما رو ندزدیم.-فکر کردی من خرم. بگو کجا قایمشون کر.............-مامان اینجا چه خبره؟همگی به سمت صدا برگشتیم.هستی و منا به همراه مرد جوانی جلوی در ایستاده بودند و با چشم هایی از حدقه در آمده به ما نگاه می کردند.برای این که بفهمم آن پسر جوان بهزاد است نیاز به فکر کردن نداشتم. دوباره گریه ام گرفت. انگار قرار بود همه دنیا شاهد حقارتم باشند.هستی به سمت ما آمد. دوباره روی زمین نشستم و تند، تند وسایل پخش شده ام را توی ساک و کیفم چپاندم تا هر چه زودتر از خانه ای که حرمتم را در آن شکسته بودند، بیرون بروم. قلبم از این همه ظلم درد گرفته بود و بغضم آنقدر بزرگ بود که داشت خفه ام می کرد.هستی از مادرش پرسید: - مامان چی شده؟ چرا داری داد می زنی؟ صدات تا اون سر حیاط میاد؟★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 3 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
| ۱ ساعت | ۶ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|---|
| ۶۹ | ۸۱ | ناکافی | — |
پوشش: جزئی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1

