ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_95قسمت_نودوپنجممیترا با ا…
انتشار: 2026/08/13 18:40 UTCدریافت: 2026/08/14 04:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 04:30 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_95قسمت_نودوپنجممیترا با انگشت من را نشان داد- این دختره ساعت و حلقم و دزدیده، حاضرم نیست پسش بده. دختره ی دزد معلوم نیست کجا قایمشون کرده......صدای هستی جدی شد: - ساعت و حلقت و من برداشتم.برای لحظه ای سکوت همه اتاق را پر کرد. میترا با صدای متزلزلی پرسید: - تو برداشتی؟ - آره من برداشتم، گذاشته بودیشون کنار روشویی. گفتم مثل اون دفعه یادت میره کجا گذاشتی بعد دعوا راه میندازی و اعصاب ههممون و به هم می ریزی. منم برداشتمشون و گذاشتم تو کیفت. عمه خانم دست هایش را بالا برد و رو به آسمان فریاد زد: - خدایا من و بکش که اجازه.......و بعد صدایش قطع شد و نفس هایش به شماره افتاد. همه به سمت عمه خانم دویدند و دورش جمع شدند ولی من وقت را تلف نکردم و دست آذین را که دوباره به اتاق برگشته بود و گوشه دیوار کز کرده بود، گرفتم و از خانه بیرون زدم. آذین ترسیده و گریان را توی بغلم گرفته بودم و با بیشترین سرعتی که در توان داشتم از این کوچه به آن کوچه می دویدم. نمی دانستم کجا می روم. فقط می خواستم تا آنجا که ممکن بود از آن خانه و آن آدم ها دور شوم. داشتم خفه می شدم. داشتم می مردم. به خاطر این همه حقارت داشتم جان می دادم. نه! این حق من نبود. این حق من نبود. من کاری نکرده بودم. من هیچ کار بدی نکرده بودم که مستحق این همه توهین و تحقیر باشم. چرا باید این بلا سر من می آمد؟ چرا باید این طور حقیر و بدبخت می شدم؟ اگر هستی نمی رسید میترا تا کجا پیش می رفت؟ بدنم را می گشت؟ جلوی همه وادارم می کرد تا لباس هایم را در بیاورم؟ دست توی لباس زیرم می کرد تا شاید ساعت و حلقه گم شده اش را از داخل لباسم بیرون بکشد؟ اگر این کار را می کرد دیگران چه عکس العملی نشان می دادند. اجازه می دادند تا او من را زیر پایش له کند. یا جلویش را می گرفتند؟ نه، آنها جلوی میترا را نمی گرفتند فقط می ایستادن و نگاه می کردند. از تصور اتفاقی که ممکن بود بیفتد بدنم مور،مور شد.البته شاید کار به آنجا نمی کشید و میترا به جای گشتن درون لباس هایم به پلیس زنگ می زد. درست مثل سریال های آبکی ترکی. وقتی که ارباب خانه یادش نمی آید وسیله باارزشش را کجا گذاشته به جای گشتن به کلفت خانه تهمت دزدی می زند و بعد هم به پلیس زنگ می زند. آن ها هم می آیند و کلفت بی چاره را کشان کشان با خودشان می برند.پوزخندی روی لب هایم نشست. میترا ارباب بود و من کلفت. همان کلفت بی جیره و مواجبی که از مادرشان نگهداری می کرد. کلفتی که به او اعتماد نداشتند و فکر می کردند دزد و جانی و خلافکار است.کسی محکم به شکمم کوبید. کسی قلبم را توی مشتش گرفت و آن را با تمام توان فشار داد. کسی دستش را روی گلویم گذاشت و راه نفسم را بند آورد. بغضم دوباره ترکید.درد داشت. خیلی درد داشت که هیچ کدامشان به من اعتماد نداشتند. همگیشان ایستاده بودند و حقارت و بدبختی من را نگاه می کردند چون به من اعتماد نداشتند. چون فکر می کردند. شاید حق با میتر باشد و من واقعاً آن طلاها را دزدیده باشم. حتی عمه خانم هم به من اعتماد نداشت وگرنه باید زودتر به کار میترا اعتراض می کرد و اجازه نمی داد میترا وسایلم را بگردد و من را آنطور خار و خفیف کند.محتویات معده ام جوشید و به سمت دهانم بالا آمد. به سرعت آذین را از بغلم پایین گذاشتم. کیف و ساکم را روی زمین انداختم و کنار جوب آب زانو زدم و بالا آوردم. هر چه را خورده بودم بالا آوردم. همه ی حقارت و ذلتم را بالا آوردم. تمام زندگی نکبتم را یک جا بالا آوردم.آنقدر بالا آوردم که دیگر رمقی برایم نماند و همانجا روی زمین ولو شدم. وقتی کمی حالم بهتر شد دستمالی از داخل جیبم برداشتم و با آن دهانم را پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم و سرم را بلند کردم و به چشم های خیس از اشک آذین خیره ماندم. رنگ آذین پریده بود و چشم هایش از شدت ترس و اضطراب دو، دو می زد. ناگهان از خودم خجالت کشیدم. از این که این قدر ضعیف و بدبخت بودم خجالت کشیدم. از این که این طور مایه شرم و عذاب دخترکم شده بودم خجالت کشیدم. دستم را جلو بردم و آذین را در آغوش گرفتم و محکم به خودم چسباندم.کجای زندگیم اشتباه کرده بودم که کارم به اینجا کشیده بود؟ چه گناهی کرده بودم که حالا مجبور بودم تنها و بدون هیچ سرپناهی در یک شهر غریب سرگردان شوم. من که در تمام زندگیم مواظب بودم تا قدم اشتباهی برندارم. من که همیشه دختر حرف گوش کنی بودم پس چرا کارم به اینجا کشیده شده بود؟ جوابش را خوب می دانستم. همه اینها به خاطر پدر و مادرم بود. به خاطر این که آنها من را نخواستند و رهایم کردند. هیچ کس به آدم بی پدرومادری مثل من اعتماد نخواهد کرد. هیچ کس آدمی را که حتی پدر و مادر خودش دوستش نداشتند، دوست نخواهد داشت. هیچ کس، هیچ وقت برایم ارزشی قائل نخواهد شد.★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 3 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
| ۱ ساعت | ۶ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|---|
| ۶۶ | ۸۲ | ناکافی | — |
پوشش: جزئی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1

