ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_96قسمت_نودوششماین نه تنها…
انتشار: 2026/08/13 18:40 UTCدریافت: 2026/08/14 04:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 04:30 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_96قسمت_نودوششماین نه تنها سرنوشت من بلکه سرنوشت همه ی آدم های تنها و بی کس است. در این دنیا هیچ گناهی بالاتر از گناه بی کسی نیست. این بلا را پدر و مادرم برسرم آورند. مادر هوسبازم و پدر بی مسئولیتم. همان موقع که من را تنها و بی کس رها کردند و رفتند، سرنوشتم را تغییر دادند. هیچ وقت نمی بخشمشان هیچ وقت به خاطر ظلمی که در حقم کرده بودند، نمی بخشمشان. آذین خودش را از بغلم بیرون کشید و با همان لحن بچگانه اش گفت:-بیم.برویم؟ کجا؟ مگر آدم های بی کس و کاری مثل من جایی برای رفتن دارند؟ پوزخند زدم و پرسیدم:-تو می دونی باید کجا بریم؟سوالم را جدی گرفت لب هایش را کمی جمع کرد و چشم های درشتش را به من دوخت.-بیم دیا از جوابش یکه خوردم. -دریا؟ بریم دریا؟سرش را به نشانه تائید بالا و پایین برد و گفت:-میلاد و میثم می خوان با باباشون بین دیا. مام بییم دیا، باشه؟خندیدم. تلخ و بی حال. آذین چشم هایش را مظلوم کرد. -من تا حالا دیا نیفتم. میلاد و میثم خیلی دیا یفتن. با باباشون یفتن.ساکت شد و به فکر فرو رفت. احتمالاً دختر کوچکم به این فکر می کرد که چرا او هیچ وقت با پدرش به دریا نرفته. آهی کشیدم. دوست نداشتم به این زودی متوجه تفاوت زندگی خودش با زندگی بچه های دیگر شود. سعی کردم جو بینمان را عوض کنم.-منم تا حالا دریا نرفتم ولی امروز با هم می ریم دریا خوبه.سرش را با خوشحالی بالا و پایین کرد.نمی دانم شاید دیوانگی بود که در آن شرایط به دریا رفتن فکر می کردم. ولی مهم نبود. دخترم از من می خواست او را به دریا ببرم و من هم او را به دریا می بردم. البته جای دیگری هم برای رفتن نداشتم. دریا همانقدر برایم غریبه و ناآشنا بود که بقیه نقاط دیگر شهر.از جایم بلند شدم. خودم را مرتب کردم. کیف و ساکم را برداشتم. دست آذین را گرفتم و به سمت خیابان اصلی به راه افتادم تا ماشینی برای رفتم به دریا پیدا کنم.یک ساعت بعد راننده ماشینش را کنار یکی از خیابان های بابلسر نگه داشت و گفت: - این کوچه رو تا انتها برید، می خوره به ساحل. کرایه را دادم و از ماشین پیاده شدم. هوا بوی عجیبی داشت. بوی که من تا به حال استشمام نکرده بودم. پا که درون کوچه گذاشتم دریا را دیدم ولی تا وقتی به ساحل نرسیدم عظمت چیزی را که جلوی چشمانم بود، درک نکردم.با هر قدمی که به جلو می رفتم به بهت و حیرتم افزوده می شد. من تصویر دریا را در فیلم های زیادی دیده بودم ولی هیچ فیلمی نتوانسته بود عظمت دریا را این گونه نشانم دهد.همه چیز دریا در نظرم عجیب و شگفت انگیز بود. بوی دریا، خنکی نسیمی که از سمت دریا به صورتم می وزید. موج های خروشانی که با کف های سفید به سمت ساحل می آمدند و بعد پاورچین پاورچین به عقب برمی گشتند. بی کرانه ای آبی و بی انتها که من را از خود بی خود می کرد. ولی از همه عجیب تر صدای دریا بود. نه آن صدای خروشان امواج، صدایی آرام و ریز که از پس فریاد موج ها به گوشم می رسید. دریا چیزی را در گوشم زمزمه می کرد.چیزی که من معنی آن را نمی فهمیدم.چنان غرق آن صدا شده بودم که برای لحظاتی همه چیز را از یاد بردم. پدرم، مادرم، عزیز، آرش، خاله، نازنین، میترا، عمه خانم. بی کسی، بیچارگی، آوارگی، بی کاری، بی پولی، همه و همه را از یاد بردم و در آرامشی عجیب فرو رفتم. آرامشی که مثل حبابی من را در خودش گرفته بود و از دنیای ستمگر اطرافم دور کرده بود.با ضربه های که آذین به پایم می زد به خودم آمد. نمی دانستم چه مدت آن طور ایستاده بودم و به دریا زل زده بودم. چیزی به غروب خورشید باقی نمانده بود و من هنوز منگ احساسی بودم که دریا در من بوجود آورده بود.آذین دوباره به پایم کوبید: - بییم دوست نداشتم جایی بروم. دوست داشتم تا ابد در کنار دریا بنشینم و به آن زمزمه سحرآمیز گوش دهم رو به آذین گفتم: - کجا بریم. خودت گفتی بیایم دریا. - دیا دوس ندارم. بیم خونه، بیم خونه.با تعجب به آذین نگاه کردم. انگار برای اولین بار در زندگیم این کلمه را می شنیدم. - خونه؟سرش را بالا و پایین کرد و دوباره تکرار کرد: - بیم خونه. بیم خونه.حق با آذین بود باید به خانه می رفتیم. ولی کدام خانه؟ ما که خانه ای نداشتیم. به صورت بی حال و خسته ی آذین نگاه کردم. دخترم خسته بود و احتیاج به مکانی امن و راحت برای استراحت داشت. ولی کجا؟ نفسم را بیرون دادم و نگاهی به اطراف انداختم. باید کاری می کردم. باید جایی برای خوابیدن پیدا می کردم.کمی دورتر از محلی که ایستاده بودیم چند مغازه کنار هم قرار داشت. شاید کسی در آنجا می توانست کمکم کند و جایی را برای ماندن به من پیشنهاد دهد. دست آذین را گرفتم و به سمت مغازه ها راه افتادم. یک سوپری، یک کافی شاپ و یک رستوران با فاصله کمی از هم قرار داشتند.ادامه دارد... ★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 4 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
| ۱ ساعت | ۶ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|---|
| ۷۶ | ۹۸ | ناکافی | — |
پوشش: جزئی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1

