ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_107قسمت_صدوهفتم حق با بهر…
انتشار: 2026/08/17 18:40 UTCدریافت: 2026/08/18 03:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 03:25 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_107قسمت_صدوهفتم حق با بهروز بود. آذین دوست داشت شب را توی تخت خودش بخوابد و صبح با خیال راحت توی اتاقی که متعلق به خودش بود از خواب بیدار شود. دوست داشت هر وقت دلش خواست با اسباب بازی هایش بازی کند و هر وقت دوست داشت جلوی تلویزیون بنشیند. حق آذین بود که سقف امنی بالای سرش داشته باشد. من اجازه نداشتم به خاطر احساسات خودم او را از حداقل هایش محروم کنم.از طرفی وجود عمه خانم برای آذین خیلی خوب بود. عمه خانم در آن چند روز جای مادر بزرگ مهربانی که آذین هیچ وقت نداشت را پر کرده بود. حتی خود من هم در کنار عمه خانم لحظات خوبی را گذرانده بودم. پس نمی شد گفت که این رابطه یک طرفه و فقط به نفع عمه خانم بود. از هر طرف که نگاه می کردم من توی این معامله بیشتر از عمه خانم و بهزاد سود می کردم. شاید هم به همین خاطر بود که دوست نداشتم این پیشنهاد را قبول کنم. چون فکر می کردم زیر دین آنها می روم ولی به قول بهزاد باید گاهی خودخواه می بودم. پرسیدم:-کرایه اش چقدره؟لبخند بهزاد تمام صورتش را پوشاند. -هر چی شما بگید.اخم کردم. -هر چی بنگاه بگه. من زیر بار دین کسی نمی رم. باید اجاره اون خونه کاملاً قانونی و به قیمت روز باشه. نمی خوام کسی بتونه بعداً به من تهمت سوءاستفادگری از احساسات یه پیرزن رو بزنه. -پس با اجازه شما من فردا می رم دنبال بن...........-با هم می ریم. باید خودم از بنگاه قیمت اون سوئیت رو بپرسم. باید مطمئن باشم به قیمت بهم می دید نه ارزونتر.بهزاد ابروهایش را بالا انداخت و سرش را با احترام خم کرد و با لبخندی در گوشه لبش گفت:-هر چی شما بخواین بانو. بعد از رفتن بهزاد. آذین را روی تخت خواباندم و خودم هم کنارش دراز کشیدم. برای اولین بار بعد از مدت ها احساس آرامش می کردم. چشم بستم و از ته دل از خدا خواستم این بار با دل من راه بیاید و نگذارد دوباره همه چیز خراب شود. من توان یک مصیبت جدیدی را نداشتم.صبح بعد از تصویه حساب با صاحب پلاژ همراه با آذین سوارماشین بهزاد شدیم و به بابل برگشتیم. به درخواست من اول به بنگاهی که یحیی در آن کار می کرد رفتیم، تا من بتوانم نیم طبقه ی بالای خانه ی عمه خانم را به طور رسمی و قانونی اجاره کنم.وقتی اجاره نامه را در کیفم گذاشتم سرازپا نمی شناختم. حالا دیگر سقفی بالای سر خودم و آذین داشتم. دیگر آواره و در به در نبودم. حالا مجبور نبودم هر شب با فکر این که قرار است شب های دیگر را چگونه به صبح برسانم سر روی بالش بگذارم. حالا می توانستم اسباب و اثاثیه ام را توی خانه ای که لااقل برای یک سال به من و آذین تعلق داشت، بچینم. می توانستم هر شب آذین را توی تخت خودش بخوابانم و با خیال راحت کنارش بنشینم و موهای نرم و زیبایش را بدون هیچ دغدغه و نگرانی نوازش کنم.نیم ساعت بعد بهزاد ماشینش را جلوی در خانه عمه خانم نگه داشت و منتظر شد تا من جلوتر از او وارد خانه شوم.دست آذین را گرفتم و با چهره ای جدی از پله های ایوان بالا رفتم. تصمیم داشتم وقتی با عمه خانم رو به رو شدم خیلی خشک و رسمی برخورد کنم و نشان دهم که او برایم فقط یک صاحبخانه است و من هم برای او چیزی جز یک مستاجر نخواهم بود ولی وقتی عمه خانم با چشمانی پر از اشک دست هایش را برای به آغوش کشیدنم از هم باز کرد تمام دلخوری و ناراحتی که از او داشتم دود شد و به هوا رفت. من نمی توانستم از این پیرزن مهربان و خوش قلب عصبانی و ناراحت باشم. عمه خانم مهربانترین آدمی بود که من در تمام زندگیم دیده بودم. من پنج شب مهمان او بودم. پنج شبی که هر شبش بهتر و شیرین تر از شب قبل برایم گذشته بود. من نمی توانستم به عمه خانم فقط به چشم یک صاحبخانه نگاه کنم آن هم وقتی که اینطور با عشق نگاهم می کرد.هنوز قدم اول را به سمت عمه خانم برنداشته بودم که آذین مثل تیری که از کمان رها شده باشد از کنار دوید و خودش را توی بغل عمه خانم پرت کرد و با صدای بلندی فریاد زد:-عمه ما اومدیم. لحن شاد و سرخوش آذین نه تنها عمه خانم بلکه من و بهزاد را هم به خنده انداخت. عمه خانم با مهربانی موهای آذین را نوازش کرد و گفت:-خوش اومدی گلم. خوش اومدی عسلم. نور اوردی به خونم. کجا بودی این دو شب که من مُردم از نگرانی.آذین که بدون توجه به پای شکسته عمه خانم خودش را توی بغل عمه تکان می داد، گفت:-با مامان یفتیم دیا عمه خانم لبخند زد و به شوخی از آذین پرسید:-ای بی معرفت پس چرا من و نبردید با خودتون؟آذین چشمان درشتش را برای عمه خانم درشت تر کرد و با قیافه حق به جانبی، گفت:-آخه پات شیتسته بود. نمی تونستی بیای دیا که. از این شیرین زبانی دخترم هم من و هم بهزاد با صدای بلند خندیدم.عمه خانم با لحنی که غم از آن می بارید، گفت:-راست می گی. من گردن شکسته رو چه به دریا اومدن.★♥️@khandeogham

