ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_108قسمت_صدوهشتمآذین با وج…
انتشار: 2026/08/17 18:41 UTCدریافت: 2026/08/18 03:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 03:25 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_108قسمت_صدوهشتمآذین با وجود این که معنی جمله کنایه آمیز عمه خانم را درک نکرده بود ولی به خاطر لحن غم ناک عمه چنان متاثر شده که لب برچید، دستش را دور گردن عمه خانم حلقه کرد و دلجویانه گفت:-نایاحت نباش. پات خوب بشه به مامانم میگم ببیت دیا، باشه.از این همه مهربانی دخترکم قند در دلم آب شد. آذین مهربانم دوست داشت همه را شاد و خوشحال ببیند. عمه خانم بوسه ای روی پیشانی آذین زد و گفت:-باشه عزیزم . پام که خوب شد همگی با هم می ریم دریا. آذین با هیجان رو به من کرد و گفت:-مامان میلاد و میثم و هم ببیم دیا؟ بعد انگار تازه یاد چیزی افتاده باشد. نگاهش را دور تا دور اتاق گرداند و با نگرانی پرسید:-میلاد و میثم نیستن. عمه خانم دوباره بوسه ای به صورت آذین زد و گفت: -با مامان و باباشون رفتن بیرون زود برمی گردن. حالا تو هم برو با اسباب بازیات بازی کن من می خوام چند کلمه با مامانت حرف بزنم.آذین از روی پای سالم عمه خانم بلند شد و به سمت اتاقی که هنوز مقداری از وسایل ما در آن بود، دوید. بعد از رفتن آذین عمه خانم دوباره برایم آغوش باز کرد و گفت:-بیا عزیزم. بیا که خیلی دلتنگت بودم.دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و من هم مثل آذین خودم را مهمان آغوش عمه خانم کردم. سرم را روی سینه اش گذاشتم و اجازه دادم عطر تنش آرامم کند.عمه خانم بدون حرف نوازشم کرد. هیچ کدام مان دوست نداشتیم با حرف زدن آن لحظات زیبا را خراب کنیم. حرکت دست عمه خانم روی سرم بهتر از هر سخنی منظور عمه خانم را برایم روشن می کرد. دیگر لازم نبود چیزی بگوید تا من باور کنم چقدر برای اتفاقی که افتاده بود شرمنده است و چقدر دوست دارد که من و آذین را دوباره در کنار خودش داشته باشیم. واقعیت این بود که من هم دوست داشتم در کنار عمه خانم بمانم. عمه خانم مهربان بود و یک تنه می توانست جای خالی همه ی خانواده ام را پر کند. برای آذین هم وجود عمه خانم نعمت بزرگی بود. نعمتی که دوست نداشتم آذین را از آن محروم کنم.یک ساعت بعد باران و آقا مرتضی که به همراه بچه هایشان برای خرید رفته بودند به خانه برگشتند. باران از دیدن من آنقدر خوشحال شد که به گریه افتاد. نگاه آقا مرتضی ملایم و دلجویانه بود و منا با چشمانی خیره و پرسشگرانه به من نگاه می کرد. انگار من معمای لاینحلی بودم که توان حل آن را نداشت. آذین ولی در این بین از همه خوشحال تر بود آمدن به خانه عمه خانم از یک طرف و دیدن میلاد و میثم از طرف دیگر او را حسابی سرشوق آورده بود و یک لحظه از شیطنت و بازی دست نمی کشید. آذین ساکت و گوشه گیری که تا چند وقت پیش به زور از جایش تکان می خورد.حالا تبدیل شده بود به آذین پرشر و شوری که هم پای پسرهای باران از این طرف حیاط به آن طرف می دوید. نمی دانم تاثیر داروهایی که مصرف می کرد بود یا تاثیر محیط امن و راحت خانه ی عمه خانم که آذین را چنین سرخوش و شاداب کرده بود. هر چه بود من از این آذین شاد و کمی سرکش بیشتر خوشم می آمد تا آن آذین بی صدا و حرف گوش کن. هر چند باید مدام نگران قلب کوچکش می بودم که فشار زیادی به آن وارد نشود.بعد از ناهار بهزاد و آقا مرتضی به همراه یحیی که خودش را برای ناهار به خانه عمه خانم دعوت کرده بود وسایل بهزاد را به یکی از اتاق های طبقه پایین منتقل کردند و وسایل من را به طبقه بالا بردند.سوئیت بهزاد در واقع فقط یک اتاق بزرگ سی و پنج متری بود که گوشه ای از آن را با چند کابینت و یک سینک به آشپزخانه تبدیل کرده بودند. در سمت چپ اتاق پنجره ی آلومینیومی کوچکی بود که با پرده سفید حریری پوشانده شده بود. در انتهای اتاق هم دری وجود داشت که به تراس خیلی بزرگی باز می شد. تراسی که با وجود بزرگیش ظاهراً هیچ کاربرد خاصی نداشت.حمام و دستشویی هم داخل تراس قرار داشت که معلوم بود بعداً بوسیله راهروی کوچکی راهی به اتاق برایش باز کرده بودند تا مجبور نباشند در گرمای تابستان و سرمای زمستان برای استفاده از حمام و دستشویی به داخل تراس بروند.با این که طبقه دوم خانه عمه خانم سوئیت کوچک و نافرمی بود ولی من در همان نگاه اول عاشقش شدم. بودن در آن سوئیت به من آرامش عجیبی می داد. حس می کردم در خانه ی خودم هستم. حسی که هیچ وقت به خانه ای که آرش برایم کرایه کرده بود، نداشتم. با وجود این که تقریباً یک سال در آن خانه زندگی کرده بودم ولی هیچ وقت نتوانستم به آن خانه به چشم خانه ی خودم نگاه کنم ولی اینجا با تمام کوچکی و بدقوارگیش خانه ی من بود. خانه ای که خودم اجاره اش کرده بودم.سرپناهی برای من و آذین. خانه ی ما. حس داشتن یک خانه برای خودم و آذین آنقدر قشنگ بود که دوست داشتم بنشینم و ساعت ها به در و دیوار آن سوئیت کوچک زل بزنم و خدا را بابت بدست آوردنش شکر کنم.ادامه دارد...★♥️@khandeogham

