آخه تو رو چه به عاشقی:) 💔★♥️@khandeogham
انتشار: 2026/08/19 20:20 UTCدریافت: 2026/08/19 20:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 20:25 UTC
آخه تو رو چه به عاشقی:) 💔★♥️@khandeogham
پستهای تلگرام — 💞بهترین متن ها واهنگها💞
یه زن میتونهتوی رویاهاش با تو برقصهتو بغلت گریه کنهیا بارها تورو ببوسهاما هیچوقت عشق رو گدایی نکنه.★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
🔥 آهنگ جدید رضایا واسم موندگاره ،اون عشقی ک دادی یادگاری چ باشی چ نباشی ،همیشه منو داریقفلی ❤️🔥👩🦯 ★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_114قسمت_صدوچهاردهمآیا من و آذین هم قرار بود همین راه را برویم. ده، پانزده سال بعد وقتی که آذین دختر نوجوانی شده و من زنی در آستانه ی چهل سالگی، زندگیم چگونه است؟ خودم را دیدم، زنی که صبح تا شب کار کرده و از ریخت و قیافه افتاده و ته، ته دارایش یک خانه کوچک است که با کلی قسط و وام خریده. زنی که تمام زندگیش در حسرت کوچکترین چیزها مانده. زنی بدون پول بدون عشق بدون حامی و تنها. به آذین فکر کردم که او هم در کنار من در حسرت خیلی چیزها مانده و از داشتن خیلی چیزها که برای دیگر همسن و سال هایش عادی و معمولی است محروم بوده. واقعیت این بود که من با حقوق کارگری به زور می توانستم از پس هزینه های سنگین داروهای آذین بربیایم چه برسد که او را در مدرسه خوبی ثبت نام کنم و یا بتوانم در آینده هزینه کلاس های مورد نیازش را بپردازم. آن وقت شانس دانشگاه رفتن آذین چقدر بود؟ آیا می توانست در رشته دلخواهش درس بخواند؟ می توانست به آرزوهایش برسد؟ بعد از آن چه؟ وقتی به پنجاه سالگی می رسیدم وقتی آذین دختر جوانی شده بود و می خواست ازدواج کند، چه چیزی در انتظارمان بود؟ آن وقت چه جور خواستگارهای در خانه من را می زدند؟ خواستگارهای مثل خواستگارهای دختر مریم. پسرهای که بیشترین توانشان سیر کردن شکم زن و بچه اشان است. آیا آذین هم مجبور می شد در یک اتاق کنار خانواده شوهرش زندگی مشترکش را شروع کند و مثل من با کمترین ها بسازد و هر روز سرکوفت خانواده نداشته و بیماریش را بخورد؟ آیا قرار بود این چرخه برای نسل های بعد هم ادامه پیدا کند؟ آیا دختر آذین هم قرار بود مثل مادر و مادر بزرگش در فقر و نداری زندگی کند؟ زود ازدواج کند و به کمترین ها رضایت دهد.تا کی این چرخه ادامه پیدا می کرد؟ احتمالاً تا وقتی یکی از جایش بلند شود و سعی کند زندگیش را تغییر دهد و خودش را از این مسیر پر فلاکت بیرون بکشد. ناگهان چراغی در ذهنم روشن شد.چرا آن فرد خود من نباشم؟ چرا من آن کسی نباشم که زندگیش را تغییر می دهد و راه را برای نسل های بعدیش هموار می کند. حالا معنی حرف های مژده را می فهمیدم. حالا می فهمیدم چرا اینقدر تاکید داشت باید زندگیم را تغییر دهم و پیشرفت کنم. چرا اینقدر تاکید داست به همینی که دارم بسند نکنم. ولی چطور؟ چطور می توانستم از یک کارگر ساده به زنی پولدار و قوی و مستقل که نه تنها زندگی خودش بلکه زندگی نسل های بعدش را تغییر می دهد تبدیل شوم؟ این فکری بود که روزها و هفته های بعد ذهنم را به خودش مشغول کرد بدون این که جوابی برای آن پیدا کنم..عمه خانم از پایین پله ها داد زد:-سحر بیا پایین چایی گذاشتم.میدانستم بهزاد آمده. صدایش را وقتی عمه خانم داشت قربان صدقه عزیز دوردانه اش میرفت شنیده بودم. عمه خانم عاشق بهزاد بود و همه این را میدانستند. نه این که بچههای دیگرش را دوست نداشته باشد ولی بهزاد را طور دیگری دوست داشت. شاید چون بچه آخرش بود و شاید هم چون از همه بچههایش بیشتر به شوهر مرحومش اکبرآقا شبیه بود. هر چه بود بهزاد برای عمه خانم چیز دیگری بود وقتی می آمد عمه خانم از خوشحالی روی پاهایش بند نبود و وقتی میرفت تا چند روز دمغ و کم حوصله بود.در اتاق را باز کردم و از بالای پله ها جواب عمه خانم را دادم:-چشم عمه، الان میایم. -دیرنکنی دوباره! چشمی گفتم و در اتاق را بستم و به سراغ آذین که جلوی تلویزیون نشسته بود، رفتم و گفتم:-پاشو لباست و عوض کن بریم پایین.بدون این که چشم از تلویزیون بردارد سری به نشانه نه بالا انداخت. قیافه بی تفاوتی به خودم گرفتم و گفتم:-باشه تو بشین تلویزیون تماشا کن من هم می رم پیش عمه خانم و .....آذین به سمتم چرخید و با هیجان پرسید:-دایی بهزاد اومده؟لبخند زدم و سرم را به نشانه آره بالا و پایین کردم. آذین لفظ دایی را به تبعیت از میلاد و میثم به کار می برد. چون نمی خواست از آنها کم بیاورد. از نظر آذین اگر بهزاد دایی میلاد و میثم بود پس دایی او هم بود و هیچ ایرادی نداشت که او را دایی صدا کند البته من و بهزاد هم با این مسئله مشکلی نداشتیم.لبخند زدم و گفتم:-پس تلویزیون و خاموش کن و بیا تا لباسات و عوض کنم.اول لباس آذین را عوض کردم و بعد تیشرتم را با یک شومیز سبز رنگی که به تازگی خریده بودم عوض کردم و شلوار لی یخی که بازمانده دوران مجردیم بود و هنوز اندازه ام بود، پوشیدم و در آخر شال سیاه رنگی را که همیشه به سر می کردم روی موهایم کشیدم و بدون این که نگاهی به آینه بیندازم همراه آذین از خانه بیرون رفتم. بهزاد هر سه هفته یکبار به خانه برمی گشت و من سعی می کردم در این مدت کم تر مزاحم خلوت مادر و پسر بشوم ولی همیشه شب اول ورود بهزاد شام مهمان عمه خانم بودیم.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_113قسمت_صدوسیزدهمالبته حمله ها سخت نبود در حد چند ثانیه تنگی نفس و کمی بی حالی ولی همان هم برای من سخت و عذاب آور بود ولی قسمت ترسناک قضیه هزینه ی داروهای جدیدش بود که پول آنها را بیمه قبول نمی کرد. داروهای خارجی که به سختی پیدا می شد و من مجبور بود بیشتر حقوقم را برای خرید آن ها پرداخت کنم. با بی میلی نگاه دوباره ای به سینی غذایم انداختم.واقعاً میلی به غذا نداشتم ولی برای این که به گفته ی مریم، جانی برای کار کردن داشته باشم یک قاشق برنج خالی توی دهانم گذاشتم و به مریم که با ولع غذایش را می خورد، نگاه کردم.اگر مریم را نمی شناختم حتماً او را آدم بی غمی که هیچ مشکلی در این دنیا نداشت تصور می کردم ولی این طور نبود. من مریم را خوب می شناختم. او زن خوب و زحمتکشی بود که سی و چهار، پنج سالی بیشتر نداشت ولی در نگاه اول خیلی مسن تر به نظر می رسید.موهای سرش سفید شده بود و چین های ریز و درشت دور چشم و دهانش را گرفته بود. اگر کسی خوب در چهره اش دقیق می شد می توانست ردی از زیبایی که زیر فشار زندگی دفن شده بود را پیدا کند. مسلماً مریم زمانی دختر قشنگ بوده، زیبای که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود.مریم برایم تعریف کرده بود که در یک خانواده پرجمعیت و فقیر بدنیا آمده. پدرش برای سیر کردن شکم خانواده صبح تا شب روی زمین های مردم کار می کرده ولی بازهم از پس هزینه خورد و خوراک ده سر عائله بر نمی آمده. برای همین مریم هم مثل بقیه خواهرهایش مجبور می شود در سن کم شوهر کند تا به قول خودش یک نان خور از زندگی پدرش کم شود.بعد از ازدواج، شوهر مریم هم که مثل خودش از یک خانواده فقیر و پر جمعیت بوده، دست مریم را می گیرد و به خانه پدریش می برد تا مریم در کنار مادرشوهر و پدرشوهر و خواهر و برادرهای شوهرش زندگیش را شروع کند.مریم تا سن بیست و چهار سالگی صاحب سه فرزند می شود. یک پسر و دو دختر. تازه آن موقع شوهرش می تواند پول لازم برای اجاره یک خانه کوچک را جور کند و مستقل شوند. ولی دو سال بعد شوهرش که کارگر ساختمانی بوده از بالای داربست به پایین می افتد و زمین گیر می شود و مریم بیست و شش ساله می ماند با سه بچه قد و نیم قد و یک شوهر علیل. مریم هم که نه از طرف خانواده خودش و نه از طرف خانواده شوهرش حمایت نمی شود مجبور می شود برای گذران زندگی به سرکار برود. به قول خودش تنها شانسی که آورده بود این بود که با پول دیه شوهرش و کمی قرض و وام توانسته بود همان خانه کوچکی را که در آن زندگی می کردند بخرند. هر چند برای پرداخت قرض و قسط های خانه، شب های زیادی گشنه سر بر زمین گذاشته بودند ولی مریم خوشحال بود که در این وانفسا دغدغه اجاره نشینی ندارد.مریم قاشق پر از برنج و خورشت را توی دهانش چپاند و گفت:-دیروز بلاخره با وامم موافقت شد. سربرج پول و بهم بدن می رم پیش قسط یخچال و ماشین لباسشویی مهسا رو می دم.این روزها مریم فقط در مورد خرید جهیزیه و سروسامان دادن دختر پانزده ساله اش مهسا که به تازگی با پسر بیست ساله ای نامزد کرده بود، حرف می زد. بی مقدمه پرسیدم:-چرا می خوای مهسا رو به این زودی شوهر بدی؟ چرا نمی ذاری درسش و بخونه؟ خودت همیشه می گفتی درسش خوبه. حیف نیست؟مریم قاشقش را که تا کنار دهانش بالا آورده بود و پایین آورد و با ناراحتی گفت:-درس بخونه که چی بشه؟-بره دانشگاه، پیشرفت کنه. برای خودش کسی بشه. سرش را با تاسف تکان داد و گفت:-ای خواهر، نفست از جای گرم بیرون میادا. من به زور دارم شکمش و سیر می کنم پولم کجا بود که بدم بره دانشگاه. تو اصلاً می دونی هزینه کتاب و دفتر مدرسه چقدره. دانشگاه رفتن مال ما بدبخت بیچاره ها نیست که مال از ما بهترونه. بچه های ما همین قدر که بتونن با یکی ازدواج کنن که از پس شکمشون بر بیاد هنر کردن. -خوب می ذاشتی لااقل دیپلمش و بگیره چرا اینقدر با عجله داری شوهرش می دی اونم به یه شاگرد نونوا که به زور خرج خودش رو در میاره.از توی پارچی که روی میز بود، کمی آب برای خودش ریخت و گفت:-دختر تا یه سنی خواستگار داره، سنش که بالا بره دیگه کسی براش نمیاد. پسره هم درسته شاگرد نونواس ولی نونوایی مال باباشه. وضعشون خوبه. دستشون به دهنشون می رسه. یه مدت خونه پدرشوهرش می مونه بعد مستقل می شه. مگه من و تو چطور زندگی کردیم. مهسا هم همینطوری زندگی می کنه. من دوتا بچه دیگه و یه شوهر مریض دارم که باید به فکر اونام باشم. دو روز دیگه اون یکی هم خواست شوهر کنه باید بتونم جهیزیه اونم بدم.دیگر با مریم بحث نکردم او حق داشت.زندگی سخت بود و هزینه ها بالا، این را منی که خودم درگیر هزینه های درمان آذین بودم به خوبی می فهمیدم ولی دلم برای مهسا می سوخت که قرار بود زندگی مشابه زندگی مادرش را تجربه کند.★♥️@khandeogham