یادمون باشه دو طناب زندگیمون رو هیچ وقت رها نکنیم حالا هر اتفاقی ک میخواد بیفته بزا بیفتهطناب اولی…
انتشار: 2026/08/20 15:18 UTCدریافت: 2026/08/20 16:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 16:45 UTC
یادمون باشه دو طناب زندگیمون رو هیچ وقت رها نکنیم حالا هر اتفاقی ک میخواد بیفته بزا بیفتهطناب اولی ..ایمان ..طناب دومی ..امید..★♥️@khandeogham
پستهای تلگرام — 💞بهترین متن ها واهنگها💞
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
از مدیر خیلی خیلی موفقی پرسیدم ک جناب راز موفقیت شما تو چی بودهگفت تصمیم های درستگفتم خب چطوری همه تصمیماتون درست بوده مگه میشهگفت جوابت ی کلمه اییهگفتم چی گفت .تجربهگفتم خب خلاصه تجربه یهویی بدست نمیاد کگفت ک دو کلمس جوابتگفتم چیگفتش ک . تصمیمات اشتباه❤️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_117قسمت_صدوهفدهمبیشتر مردم تو این حالت هستن یعنی استعداد و توانای کاری رو که می کنن، دارن ولی علاقه ی خاصی به اون کار ندارن. برای همین کارشون جلو می ره ولی پیشرفت آنچنانی هم ندارن. نمی تونن تو کار به یه برند تبدیل بشن و یا به هدف های بزرگ برسن. پس اگه می خوای یه کار خاص ارائه بدی باید بهش علاقه داشته باشی وگرنه همیشه تو کارت یه آدم معمولی می مونی.حالا فرض کن کاری رو انتخاب کردی که به شدت بهش علاقه داری ولی توش هیچ استعدادی نداری. ممکنه با بدبختی کمی جلو بری ولی از یه جای به بعد در جا می زنی و نمی تونی پیش بری چون استعداد انجامش رو نداری و رقیب های کاریت که با استعدادترن ازت جلو می زنن و تو، سرخورده و افسرده می شی. پس استعداد در کار رکن مهمیه !مثلاً اگر استعداد خیاطی نداری اصلاً نرو سمت خیاطی، ممکنه بتونی دوختن یه چیزای رو هم یاد بگیری ولی هم خیلی اذیت می شی و هم کارت کیفیت لازم رو نداره که بتونه مشتری آنچنانی جذب کنه. نفسم را بیرون دادم و گفتم:-پس با این حساب باید برم دنبال کاری که هم بهش علاقه دارم و هم توش استعداد دارم.-درسته، البته یه چیز دیگه هم هست که اگه اون رو نداشته باشی هیچ علاقه و استعدادی نمی تونه بهت کمک کنه و حتماً شکست می خوری.با تعجب پرسیدم:-چی؟-پشتکار. سحر اگه پشتکار نداشته باشی مهم نیست چقدر به اون کار علاقه داری و یا چقدر توی اون کار استعداد داری حتماً شکست می خوری. تلاش و پشتکار اولین و مهمترین ویژگی برای رسیدن به هدفه. اگه تلاش نکنی. اگه به خودت سختی ندی. اگه از شکست بترسی و زود جا بزنی هیچ وقت به هدفت نمی رسی. -من آدم جا زدن نیستم.-پس برو دنبال پیدا کردن کار مناسبت و به کم قانع نباش. مهم نیست اون کاری که می خوای انجام بدی چه کاریه، مهم اینه که بهترین خودت توی اون کار باشی. -ولی من نمی دونم به چه کاری علاقه دارم و یا تو چه کاری استعداد دارم.-خوب این دیگه مشکل توه. باید اونقدر بگردی تا بفهمی به چی علاقه داری و تو چی استعداد داری. البته می تونم بهت چند تا سایت معرفی کنم که تو شناخت استعدادهات بهت کمک کنه و ایده های برای شروع یه کار جدید رو بهت بده ولی احتمالاً اولش کمی گیج می شی حتی ممکنه چند تا کار رو هم شروع کنی و بعد بفهمی اون چیزی نیست که می خواستی ولی همین طور که گفتم نباید جا بزنی و کم بیاری. البته با شناختی که از تو دارم مطمئنم کم نمیاری....لبخند زد و با نگاهی خیره و پر از تحسین ادامه داد:- چون تو آدم خاصی هستی سحر، خیلی خاص.. آقا مصطفی به سختی مینی بوس کهنه و قراضه کارخانه را کنار جاده نگه داشت و رو به ما گفت:-خانما پنچر کردیم پیاده شید همراه بقیه مسافرها که غرغرکنان از جایشان بلند شده بودند از مینی بوس پیاده شدم. خراب شدن مینی بوس کارخانه چیز عجیبی نبود. تقریبا هر هفته یک جای آن ماشین لکنته، خراب می شد و ما را توی جاده معطل می کرد. دست آذین را گرفتم و کنار مریم به انتظار درست شدن ماشین ایستادم. آفتاب تیر ماه تند بود و گرما به شدت آزارمان می داد. تقریباً یک ماه از زمانی که با بهزاد حرف زده بودم می گذشت و با این که در این مدت کلی مقاله و نوشته توی اینترنت خوانده بودم ولی هنوز نتوانسته بودم بفهمم به چه چیزی علاقه دارم و یا از پس چه کاری برمی آیم. من حتی سراغ چند کار کوچک هم رفته بودم ولی هیچ کدامشان نتوانسته بود من را به خودشان جذب کنند. مژده می گفت نباید به خودم فشار بیاورم می گفت باید کمی خودم را رها کنم و اجازه بدهم قلبم من را به سمت درست هدایت کند. می گفت اگر این طور عجولانه از این شاخه به آن شاخه بپرم حتماً اشتباه خواهم کرد. ولی من عجول بودم و می خواستم هر چه زودتر هدفم را پیدا کنم.در واقع می ترسیدم مشکلات تمام نشدنی زندگیم، تمام انگیزه ای که در من ایجاد شده بود را از بین ببرد. می ترسیدم روزمرگی های زندگی چنان من را در خودش حل کند که زمان را از دست بدهم. آذین که خسته شده بود همانطور که نق، نق می کرد، دستم را کشید و گفت:-بریم. من خسته شدم. چند وقتی بود که می توانست حرف"ی" را تلفظ کند و کمتر بچگانه حرف می زد. بدون این که جواب آذین را بدهم نگاهی به آقا مصطفی که تازه داشت با آچار مخصوص چرخ دومین پیچ را از چرخ مینی بوس باز می کرد، انداختم. آن طور که آقا مصطفی با طمانینه و با آرامش کار می کرد معلوم نبود کی کارش تمام شود. فاطمه که از بچه های قسمت بسته بندی بود، همانطور که از کنارمان می گذشت، گفت:-بیاین بریم اونجا. همه رفتن اونجا تازه متوجه یک محل پرورش گل و گیاه که چند صدمتری با ما فاصله داشت، شدم. مریم گفت:-آره بریم لااقل خنکه.به دنبال مریم و فاطمه راه افتادم. مکان بزرگی بود با چهار گلخانه های سرپوشیده که دو به دو رو به روی هم ساخته شده بود. ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_116قسمت_صدوشانزدهماز اتاق که بیرون آمدم. صدای عمه خانم بلند شد:-ماشالله،ماشالله. چه قدر بهت میاد،.پاشم برم برات اسفند دود کنم که مثل ماه شدی.با خجالت به سمت بهزاد چرخیدم تا دوباره از او تشکر کنم ولی برای یک لحظه از نگاه خیره و پر از تحسینش شوکه شدم. بهزاد طوری به من نگاه می کرد که انگار زیباترین دختر روی زمینم. من به این نوع نگاه ها عادت نداشتم. من به این که کسی من را تحسین کند و یا زیبا ببیند عادت نداشتم. من یا همیشه مورد توبیخ و سرزنش دیگران بودم و یا نادیده گرفته می شدم. آب دهانم را قورت دادم و بدون این که چیزی بگویم به سمت آشپزخانه فرار کردم. عمه خانم با دیدن من اسپندگردان را از روی شعله گاز برداشت و دور سرم چرخاندم و همانطور که زیر لب ذکر می گفت به سمت اتاق رفت تا اسپند را دور سر بهزاد و آذین هم بگرداند ولی من که از شدت هیجان و خجالت نفسم بالا نمی آمد همانجا توی آشپزخانه ماندم. به سمت سینک رفتم تا چند تکه ظرفی که توی آن باقی مانده بود را بشورم، باید خودم را سرگرم می کردم تا التهاب درونیم می خوابید. نمی توانستم همان موقع به هال برگردم و با بهزاد رو به رو شوم. نمی دانستم باید چه بگویم و چطور صورت سرخ از خجالتم را توجیح کنم.بلاخره نیم ساعت بعد با یک سینی چای از آشپزخانه بیرون آمدم. عمه خانم برای خواندن نماز به اتاقش رفته بود و آذین هم گوشه هال مشغول بازی با پازل جدیدش بود. سینی چای را جلوی بهزاد که سرش را توی گوشی فرو کرده بود، گرفتم و با صدای ضعیفی گفتم:-بفرمائید.چای را از توی سینی برداشت و با لبحند گفت:-دستت درد نکنه. نوش جانی گفتم و به سمت دورترین مبل رفتم تا روی آن بنشینم ولی بهزاد با دست مبل رو به روی خودش را نشان داد و گفت:-چرا اونقدر دور می ری؟ همینجا بشین.با کمی خجالت روی مبلی که نشانم داده بود، نشستم و استکان چای خودم را روی میز کوچک کنار مبل گذاشتم. بهزاد کمی از چایش را مزه، مزه کرد و همانطور که نگاهش را از صورتم برنمی داشت پرسید:-خوبی؟رفتار بهزاد همیشه همین بود ساده و صمیمی و در عین حال مودبانه. با این که همیشه راحت و خودمانی حرف می زد ولی حد و حدود ها را هم رعایت می کرد. جواب دادم:-ممنون، خوبم-کارت تو کارخونه که سخت نیست؟-نه، خدا رو شکر خوبه -اگه مشکلی تو قسمتت داری بهم بگو، فردا می رم پیش فرداد، می تونم بگم جاتو عوض کنه.-نه، مشکلی ندارم همه چیز خوبه سرش را با رضایت تکان داد و گفت:-خدا را شکر. پس راضی هستی.-راضی هستم ولی........ساکت شدم. نمی دانستم باید به او بگویم یا نه. ولی دوست داشتم کسی کمکم کند و از سردرگمی که گریبانم را گرفته بود، نجاتم دهد و بهزاد به نظر گزینه ی خوبی می آمد. نگاه از چشمان پرسشگرش که منتظر ادامه صحبتم بود، برداشتم و با خجالت گفتم:-می خواستم در مورد یه چیزی ازتون مشورت بگیرم. -خواهش می کنم من در خدمتم.-من می خوام یه کار جدید شروع کنم.-چه کاری؟سعی کردم از حرف های مژده استفاده کنم تا منظورم را بهتر برسانم:-در واقع نمی خوام به کارم تو کارخونه بسنده کنم. می خوام یه کار جدید انجام بدم. کاری که بتونم توش پیشرفت کنم و آینده ام رو بسازم. نمی خوام تا ابد یه کارگر ساده باشم چشمانش دوباره رنگ تحسین به خودش گرفت:-این که خیلی عالیه. حالا چه کاری رو می خوای شروع کنی؟لب گزیدم و خجالت زده تر از قبل جواب دادم:-خوب مشکلم همینه. نمی دونم باید دنبال چه کاری برم. حتی نمی دونم بهتره درس بخونم یا یه هنر و حرفه ای یاد بگیرم و یا حتی وارد یه بزینس بشم. اصلاً نمی دونم چه کاری مناسب هست چه کاری مناسب نیست ولی دلم می خواد یه کاری انجام بدم. یه کاری که زندگیم و تغییر بده. نمی خوام تا آخر عمر درجا بزنم. دوست ندارم ده سال دیگه از این که هیچ تلاشی برای زندگیم نکردم از دست خودم عصبانی و ناراحت باشم. نمی خوام تو آینده خجالت زده آذین باشم که می تونستم زندگی بهتری براش بسازم و نساختم.-این خیلی خوبه. در واقع تو اولین مرحله که خواستنه رو پشت سر گذاشتی. حالا باید بری سراغ دومین مرحله، یعنی حرکت.خندیدم.-بدبختی همینه که نمی دونم باید به کدوم سمت حرکت کنم.-ببین سحر اگه می خوای تو کارت موفق باشی باید کاری رو انتخاب کنی که، اولاً بهش علاقه داشته باشی و ثانیاً استعداد انجام اون کار رو داشته باشی. وگرنه به جواب نمی رسی.زیر لب تکرار کردم:-علاقه و استعداد.بهزاد کمی به سمتم خم شد:-بذار برات واضح تر بگم. فرض کن کاری رو انتخاب کردی که علاقه ای بهش نداری ولی استعداد انجامش رو داری. در این حالت احتمالاً کار تا یه جایی به خوبی جلو می ره و شاید حتی بتونی به هدف های اولیه ات هم برسی از اونجای که کارت و دوست نداری و از انجامش لذت نمی بری خیلی زود خسته و فرسوده می شه.★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_115قسمت_صدوپانزدهمطبق معمول آذین زودتر از من وارد خانه عمه خانم شد و با صدای بلند سلام کرد. من هم با کمرویی پا درون هال خانه گذاشتم و به بهزاد که به پایم ایستاده بود، سلام کردم. عمه خانم از جایش بلند شد و گفت:-بشین برم چایی بریزم.تعارف کردم:-نه عمه خانم، من می ریزمعمه اخمی کرد و با لهجه زیبای مازندرانی که به ندرت در گفتگو با من از آن استفاده می کرد، گفت: -هنیش خودم می ریزم.وقتی عمه به داخل آشپزخانه رفت من هم رو به روی بهزاد که حالا آذین را روی پاهایش نشانده بود و موهایش را نوازش می کرد، نشستم و به آذین که با خوشحالی توی بغل دایی بهزادش لم داده بود، نگاه کردم.آذین برخلاف چیزی که همیشه تصور می کردم اصلاً بچه گوشه گیر و بی سرو زبانی نبود. خیلی خوب می توانست با دیگران ارتباط برقرار کند و خودش را در دل همه جا کند.مریم همیشه از من می پرسید" این وروجک به کی رفته اینقدر بلا و دلبر شده" و من همیشه به این فکر می کردم که شاید به مادربزرگش رفته. همان که هم دل پدرم را برده بود و هم دل شاگرد مغازه رو به رویی را. همان که به گفته ایمان در دنیای شادش کلی آرزوهای دست نیافتنی داشت.آذین چشم هایش را برای بهزاد خمار کرد و گفت:-دایی چی بیام خیدی؟اخم هایم را در هم کشیدم و به آذین تشر زدم.-زشته آذین ، مگه دایی باید هر وقت از سفر میاد یه چیزی برای تو بخره.لجبازانه لب هایش را غنچه کرد و چشم هایش را در حدقه چرخاند. بهزاد به این لجبازی کودکانه آذین خندید و گفت:-الکی که دایی نشدم وظیفه امه براش بخرم. با شرمندگی گفتم:-این چه حرفیه؟ تو رو خدا بد عادتش نکنید.عمه خانم که با سینی چای برگشته بود به جای بهزاد جواب داد:-بدعادت نمی شه. اینقدر خودت و این بچه رو اذیت نکن.لب گزیدم و چیزی نگفتم. بهزاد خم شد و جعبه پازلی را از توی ساک سیاهی که جلوی پایش بود، بیرون آورد و به دست آذین داد. آذین با خوشحالی جعبه را گرفت و از روی پای بهزاد پایین پرید. نمی دانم چرا یاد وقتی افتادم که ایمان برای آذین عروسک گرفته بود و دخترم از خجالت پشت سر من قایم شده بود. آن موقع آذین هنوز خجالتی و گوشه گیر بود.با یادآوری ایمان نفس عمیقی کشیدم.خیلی وقت بود خبری از او نداشتم در این مدت یکی، دو باری به مغازه اش زنگ زده بودم و چند دقیقه ای با او حرف زده بودم. می دانستم حال خانمش خوب نیست و قرار است برای درمان به مشهد بروند ولی خبر دیگری از او نداشتم.رابطه ام با نغمه هم در همین حد بود. گاهی با هم تلفنی حرف می زدیم و احوال هم را می پرسیدم ولی طبق یک قانون نانوشته حرفی از کس دیگر نمی زدیم. نه من در مورد فامیل چیزی می پرسیدم و نه او چیزی می گفت. فقط چند دقیقه از خودمان حرف می زدیم و تمام. در واقع چهارماه بود که من هیچ خبری از فامیل نداشتم و نمی دانستم این را باید به فال نیک بگیرم یا بد. دلم برای خودم می سوخت که اینچنین از فامیل کنار گذاشته شده بودم و هیچ سراغی از من نمی گرفتند ولی ته دلم این امید را داشتم که بلاخره روزی دل آن ها هم برایم تنگ می شود و به سراغم می آیند.با صدای بهزاد از فکر و خیال بیرون آمدم. -اینم برای شماست سحر خانم.با تعجب به بسته کادو پیچ شده توی دستش نگاه کردم. -برای من؟-بفرمائید قابل نداره.-آخه، من.....میان حرفم پرید. -می دونم با این چیزا نمی شه زحمات شما رو جبران کرد ولی خوشحال می شم به عنوان یادگاری از من قبول کنید.با شرمندگی گفتم:-چه زحمتی؟ من که کاری نکردم-نفرمائید، مامان برام تعریف کرده که چطور حواستون بهش هست و مواظبش هستید و نمی ذارید تنها بمونه.با خجالت گفتم:-نه اینطور نیست. در واقع من باید از عمه خانم تشکر کنم که حواسش به من و آذین هست و نذاشته یه لحظه هم تو این شهر احساس تنهایی و غربت کنیم.با خنده گفت:-باشه حالا شما این و از من بگیرید، بعد خودتون هم به پاس کارهای مامان براش هدیه بخرید و ازش تشکر کن. از رک گویش به خنده افتادم و بسته را از دستش گرفتم و باز کردم. یک شال زیبای سبز رنگ با رگه های سفید و طوسی. از طرح و رنگ شال خیلی خوشم آمد. به نظرم زیبا و شکیل بود.شال را بالا آوردم و گفتم:-خیلی خوشگله دستتون درد نکنه.عمه خانم در حالی که قندش را داخل چایی می زد، گفت:-بهزاد خیلی خوش سلیقه اس. حالا برو سرت کن ببینم رو سرت چطوریه.از پیشنهاد عمه خانم خجالت کشیدم ولی مخالفتی نکردم. از جایم بلند شدم و برای تعویض شال به اتاق عمه خانم رفتم.توی اتاق جلوی آینه ایستادم و شال سیاهی که یادگار روزهای سیاه زندگیم بود از سرم در آوردم و شال سبز را روی موهایم کشیدم و با دقت به صورتم نگاه کردم. زیبا شده بودم. رنگ شال همخوانی زیادی با رنگ پوست صورتم داشت. بهزاد خوب می دانست چه رنگی به صورتم می آید. از این فکر سرخ شدم.★♥️@khandeogham
ساعت صفر عاشقی♥️♥️:♥️♥️عزیزدلمـ نفسشب صداے تپش قلب دو ماهیڪـــے مــــاہ منیڪـــے مـــاہ خداماہ مــــن فقط تویـــیمــــاہ خـــــدا مـــــال خداستصفر عاشقی مبارک ❤❤♥️♥️⏰♥️♥️★♥️@khandeogham