ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_118قسمت_صدوهجدهم گلخانه ه…
انتشار: 2026/08/21 18:06 UTCدریافت: 2026/08/21 23:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:31 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_118قسمت_صدوهجدهم گلخانه ها همگی از فایبر گلاس ساخته شده بودند و بین شان هم پر بود از گلدان های ریز و درشتی باغچه ای که برای نگهداری نیازی به محیط گلخانه ای نبود.از میان گلدان های بزرگ و کوچکی خالی که در اطراف مسیر شنی رها شده بودند، عبور کردم و وارد اولین گلخانه شدیم. هوای داخل گلخانه خنک و مطبوع بود. بوی سبزه و خاک آب خورده فضا را پر کرده بود.آذین دستم را رها کرد و با خوشحالی شروع به جست و خیز بین گلدان های چیده شده کرد. ولی من همانجا ایستاده بودم و مسخ شده به اطرافم نگاه می کردم. تا به حال پا درون چنین جای نگذاشته بودم. چند باری برای خرید گل همراه خاله و آرش به گلفروشی رفته بودم ولی هیچ وقت یک گلخانه واقعی را از نزدیک ندیده بودم. قلبم از این همه زیبای به تپش افتاد. ردیف به ردیف گلدان های بزرگ و کوچک از گیاهان مختلف قرار داشت. گیاهانی با برگ های بزرگ و کوچک. سبز و قرمز و نارنجی بعضی ابلق و بعضی یک دست. بعضی کوچک به اندازه یک کف دست و بعضی بزرگ به اندازه یک درختچه. اینجا یک گلفروشی معمولی نبود. اینجا یک گلخانه بود. خانه ی گل ها جایی که گل و گیاهان را پرورش می دادند. بزرگشان می کردند. مواظبشان بودند و تکثیرشان می کردند. من زمانی عاشق این کار بودم. عاشق این که بتوانم گلی را پرورش دهم وبزرگ کنم ولی این آرزویم هم مثل هزاران آرزوی ریز و درشت دیگرم در آن خانه و بین آن آدم ها به گند کشیده شد. خوب یادم هست که تازه به کلاس هفتم رفته بودم. آن روز همه ما را توی سالن اجتماعات مدرسه جمع کرده بودند تا آقایی که از طرف شهرداری آمده بود برایمان سخنرانی کرد. درست به خاطر ندارم چه گفت ولی در آخر به همه دانش آموزان یک گلدان کوچک هدیه داد و گفت می توانیم آن را در باغچه خانه مان بکاریم و از گلهای که می دهد لذت ببریم. همان روز به کمک عزیز گلدان را که قد یک کف دست بود توی باغچه کاشتم. نمی دانم چرا ولی من عاشق آن بوته کوچک و نحیف گوشه باغچه شده بودم.طوری که حتی یک لحظه هم از آن غافل نمی شدم. جوری به آن رسیدگی و توجه می کردم که انگار جانم به آن وصل بود. صبح ها را با سلام کردن به آن آغاز می کردم و شب ها بدون شب بخیر گفتن به بوته ی گلم به رختخواب نمی رفتم. با دقت به آن آب می دادم و با وسواس مراقبش بودم. برایش حرف می¬پ زدم و شعر می خواندم. من تک تک برگ های آن بوته کوچک را می شناختم. با هر برگ جدیدی که می داد قلبم از خوشی لبریز می شد و با هر برگی که از دست می داد اندوهگین می شدم. وقتی بوته گلم برای اولین بار غنچه کرد چنان از خوشحالی جیغ کشیدم که عزیز فکر کرد برایم اتفاقی افتاده و هراسان از آشپزخانه به حیاط دوید.خیلی زود بوته گلم بزرگ شد و گل داد. گل هایی قرمز با گلبرگ های نرم و مخملی. حتی عزیز هم باور نمی کرد که آن بوته کوچک بتواند این همه گل زیبا و قشنگ بدهد.با یادآوری آن روز بغض توی گلویم نشست. روزی که آن دلخوشی کوچک را هم برایم زیادی دیدند و نابودش کردند. جمعه بود و عزیز مثل همیشه همه بچه هایش را برای ناهار دعوت کرده بود. آن روز تصمیم داشتم چند تا از گل هایم را بچینم و توی گلدان چینی قدیمی عزیز بگذارم. دوست داشتم گلدان پر از گل را وسط میز بگذارم تا همه آن را ببینند.دوست داشتم همه با تعجب به گل هایم نگاه کنند و بگویند این گل های زیبا از کجا آمده. آن موقع ها من تشنه توجه بودم در عالم بچگی خودم را می دیدم که به خاطر پرورش آن گل های زیبا مورد تشویق بزرگترها قرار گرفته بودم. فکر این که حتی برای یک بار هم که شده، همه از من تعریف کنند و به من افتخار کنند من را به وجد می آورد. ولی آنطور که فکر می کردم نشد. در واقع گل های من به جای گلدان چینی عزیز سر از سطل زباله درآورد و هیچ کس هم آنها را ندید تا من را به خاطر پرورششان تحسین کند.آن روز خاله زهرا با بچه هایش زودتر از همه به خانه عزیز رسید. من انتهای حیاط جلوی بوته گلم که حالا بزرگ شده بود ایستاده بودم و با دقت و وسواس گل های بزرگ و شادابش را با قیچی که از وسایل خیاطی عزیز برداشته بودم می چیدم. نمی دانم احسان کی متوجه من شد و به سمتم آمد و کنارم ایستاد. از این که کنارم بود خوشم نمی آمد. هیچ وقت از احسان خوشم نمی آمد. می دانستم فقط وقتی به سراغم می آید که می خواهد اذیتم کند. هر لحظه منتظر بودم گل ها را از دستم بگیرد و همه را وسط حیاط پر پر کند و یا به کوچه بیندازد. ولی احسان هیچ کدام از آن کارها را نکرد. فقط خودش را به سمتم کشید و توی گوشم گفت:"داری برای معشوقت گل می چینی. "طوری از حرف احسان شوکه شدم که برای چند ثانیه قلبم نزد. احساس آدم خیانتکاری را داشتم که مچش را گرفته اند. از شدت خجالت و ترس زبانم بند آمد و دست هایم شروع به لرزیدن کرد.★♥️@khandeogham

