ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_120قسمت_صدوبیستاز جایم بلند شدم و دستکش ه…
انتشار: 2026/08/21 18:07 UTCدریافت: 2026/08/21 23:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:31 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_120قسمت_صدوبیستاز جایم بلند شدم و دستکش های باغبانیم را در آوردم و به سمت میز فلزی دست دومی که از یک حراجی اینترنتی خریده بودم، رفتم و روی صندلی پشت میز نشستم و دفترم را باز کردم تا مثل همیشه خلاصه ای از کارهای که انجام داده بودم را در آن یادداشت کنم.من از همان روز اول همه چیز را در دفترم می نوشتم. این کار باعث می شد راحت تر گیاهانم را بشناسم و روند رشدشان را زیر نظر بگیرم. مشکلات و سختی های کار را پیدا کنم و برای رفع آن مشکلات به دنبال بهترین راه حل بگردم. دوست داشتم با علم کافی وارد این کار شوم. مهم نبود چقدر طول می کشید. من به خودم قول داده بودم وقتی وارد این حوزه کاری شوم که حرفی برای گفتن داشته باشم. نمی خواستم فقط از فروش چند گلدان گل درامد به دست بیاورم، می خواستم یکی از بزرگترین و کاملترین تولید کننده های گیاهان زینتی در ایران شوم و این مسئله فقط با تلاش میسر نبود. من باید دانش و علم کافی برای این کار را پیدا می کردم. دانشی که سعی می کردم از داخل سایت ها و کتاب ها و حتی به طور تجربی با پرسیدن از کسانی که در این کار سررشته داشتن پیدا کنم. حتی به دانشگاه رفتن هم فکر کرده بودم حالا که حیطه کاریم را پیدا کرده بودم، می دانستم باید در چه رشته ای درس بخوانم و دیگر مثل گذشته گیج و منگ نبودم.هنوز چند جمله درون دفترچه ام ننوشته بودم که آذین با دست های کوچکش نایلونی را که به عنوان در جلوی گلخانه کشیده شده بود کنار زد و موبایل به دست وارد گلخانه شد و با آن لحن بچگانه اش داد زد: -مامان موبایلت خیلی زنگ زد. عمه گفت بیارم بدم بهت.موبایلم را توی هال خانه عمه خانم جا گذاشته بودم. این اتفاق خیلی وقت ها می افتاد. آدم های زیادی نبودن که بخواهند به من زنگ بزنند یا من بخواهم با آنها تماس بگیرم. خودم هم خیلی اهل فضای مجازی و گشت زنی توی این سایت و آن سایت نبودم برای همین وابستگی چندانی به گوشیم نداشتم و به ندرت آن را با خودم به این طرف و آن طرف می کشیدم.لبخند زدم و دستم را برای در آغوش کشیدن آذین باز کردم و گفتم:-بیا بغل مامان ببینم.ولی آذین که معلوم بود عجله دارد و می خواهد زودتر ماموریتش را انجام دهد و پیش بهزاد که دیروز از عسلویه برگشته بود، برود موبایل را توی بغلم انداخت و دوان دوان از گلخانه بیرون رفت. برعکس من که دوست داشتم تمام وقتم را توی گلخانه و در کنار گلدان های تازه جوانه زده ام بگذرانم آذین تمایل زیادی به بودن در گلخانه نداشت. آن هم وقتی هایی که بهزاد در خانه بود و می توانست وقتش را با او بگذراند. هر چند زمان های دیگر هم بیشتر تمایل داشت من را از گلخانه بیرون بکشد تا خودش به اینجا بیاید.در مجموع، گل و گیاه مقوله ی چندان جذابی برای آذین نبود. شاید به قول عمه خانم وقتی بزرگتر می شد او هم به پرورش گل و گیاه علاقمند می شد و یا به قول بهزاد علایق دیگری برای خودش پیدا می کرد که مختص خود او بود و من به عنوان یک مادر باید به آن علایق احترام می گذاشتم و برای رسیدن به آن چه که فرزندم دوست داشت، کمکش می کردم.بهزاد همیشه می گفت نه من و نه هیچ پدر و مادر دیگری حق ندارند علایق خودشان را به بچه هایشان تحمیل کنند. فقط باید بستری برای بچه هایشان فراهم کنند که آن ها بتوانند خودشان را بشناسند، علایق و استعدادهایشان را پیدا کنند و برای رسیدن به آن تلاش کنند.با آن که دوست داشتم اگر کارم می گرفت و می توانستم یک گلخانه ی بزرگ تاسیس کنم، آذین میراث دار من باشد و کارم را دنبال کند ولی می دانستم حق با بهزاد است و باید دخترم را در انتخاب هدفش آزاد بگذارم. آهی کشیدم و صفحه تماس هایم را چک کردم تا بفهمم چه کسی به من زنگ زده. با دیدن چهار تماس از دست رفته که همگی از طرف آرش بود چشم هایم از تعجب گرد شد.بیش از شش ماه از آمدن من به بابل می گذشت و در این مدت جز چند تماس کوتاه از طرف ایمان و یکی، دو تماس از طرف نغمه هیچ کس دیگری به من زنگ نزده بود. نه خاله و نه دایی و نه حتی النازی که کارش خبر چینی بود. هیچ کدام با من تماس نگرفته بودند تا از احوالم خبردار شوند. با این که همگی می دانستند من برای زندگی به شهر دیگری رفته ام ولی باز هم هیچ کس زنگ نزنده بود تا از من بپرسد تک و تنها با یک بچه در شهر غریب چه می کنم؟ چطور زندگیم را می گذرانم؟ آیا به چیزی احتیاج دارم یا نه؟ اصلاً مرده ام یا زنده.از فکر این که هیچ کس در این مدت دلش برایم تنگ نشده بود و به یادم نیفتاده بود قلبم فشرده شد.شاید همانطور که مژده همیشه می گفت من آدم احمقی بودم که ترجیح می دادم تصور کنم خاله و دایی و بقیه عضای فامیل به خاطر اتفاقاتی که افتاده از دستم عصبانی هستند تا این که باور کنم که آن هاهم مثل پدر و مادرم هیچ وقت من را نمی خواستند و دوستم نداشتند.ادامه دارد... ★♥️@khandeogham

