پدرها بی صدا پیر میشوندوقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم، او را دیدم؛ مردی هشتاد و هفت ساله با دستهایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همانطور سرد و بدون گرم کردن، آرامآرام از داخل آن غذا میخورد.بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی میترسیده؛ اینکه اگر از من کمک بخواهد، او را به خانه سالمندان بفرستم.بیاختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم: بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد.بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمهها گاز را بلد نیستم، گیج میشوم.همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد.ماهها بود که به بهانه مشغله کاری، گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر، دیدنش را عقب میانداختم.اما حقیقت چیز دیگری بود.دیدن مردی که همیشه تکیهگاهم بود و حالا آرامآرام توانش را از دست میداد، برایم دردناکتر از آن بود که بتوانم با آن روبهرو شوم.تماسهای تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش استبا خودم فکر میکردم که به فکرش هستم، اما حالا میفهمیدم بیشتر از او، داشتم خودم را از احساس گناه نجات میدادم.صندلی را جلو کشیدم و روبهرویش نشستم.خانه سرد بود. بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود.او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچکتر شده بود.بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم…نخواستم مزاحم زندگیت بشوم.میدانم گرفتار هستی.بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد: فقط نمیخواهم از خانهام بروم.نگاهش به سمت پذیرایی رفت.تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود.چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم، حتماً مرا از این خانه میبری.و اگر از اینجا بروم…دیگر هیچ چیز برایم باقی نمیماند.🥺همینجا فقط منتظر ماندهام.حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد.ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر، بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛ مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راهحلی پیدا میکردم.فراموش کرده بودم همین مرد سالهای جوانیاش را با سختترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم.تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود.هیچ بحثی نکردم.فقط بلند شدم، سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیمبعد از مدتی طولانی، به پنجره بخارگرفته خیره شد و جملهای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است.هرچه آدم پیرتر میشود، خواستههایش کمتر میشود.دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست.فقط میخواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است.فقط دلش آدمهای خودش را میخواهد.آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم.او با من مخالفت نمیکرد.داشت به آخرین تکههای زندگیاش چنگ میزد.بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت.کسی که بیسروصدا نامهها و قبضهایش را مرتب کند.کنارش بنشیند.چای بخورد.حرف بزند.و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد.وقتی جوان هستیم، فکر میکنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات.اما وقتی پدر و مادرمان پیر میشوند، میفهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمیآید.همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم.از آن زمان، هر جمعه به دیدنش میروم.بیهیچ بهانهای.گاهی خرید خانه را انجام میدهم.گاهی نوههایش را همراه خودم میبرم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند.اما بیشتر وقتها فقط کنار هم روی همان مبلهای قدیمی مینشینیم، از خاطرات قدیم میگوید، از سختیهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود.آن وقت است که بیشتر از همیشه میفهمم پدرها چقدر بیصدا پیر میشوند.خوب میدانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.😔و آن روز، هیچ خانه بزرگتر، هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی، حتی یک ساعت از دسترفته کنار پدری را که همه زندگیاش را برای من گذاشت، به من برنخواهد گرداند.اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند، آنها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید.بیشتر از پول، نصیحت یا راهحل، به حضور شما احتیاج دارند.گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام میکند، این است که فرزندش در را باز کند، وارد خانه شود و بگوید:سلام بابا… سلام مامان…امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم.قدر این لحظهها را تا هستند بدانید .♥️⚡✨
🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣🔴 داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور یمن 👞زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد.اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»👈پیام داستان:اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند.🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣
مقصد؟؟همش مسیره زندگی نکنی باختی…..ول کن این همه عجله داشتن برای رسیدن به مقصد و هدف رومگه حاصلی جز نگرانی و ترس و ناامیدی داره؟همش به این فکر میکنی که کِی میشه؟ چرا نمیشه پس؟ اگه نشه چی؟ اگه از این عجله دست بکشی، صبر رو درک کنی و صبور باشی و کار خودتو درست انجام بدی و ایمان داشته باشی به چیزی که میخوای میرسی قطعا به اون چیزی که میخوای میرسی .اونوقته که از مسیر لذت میبری و احساست خوب و بهتر میشه و باز لذت میبری و باز احساست بهتر میشه!یادت باشه همهاش مسیره، اگه لذت نبری باختی!📍گیلان شفت@Khashendaragh کانال خشندرق
چراغی که خاموش شد… و گواهی فوتروزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سالها در خانهای سازمانی و مجلل زندگی میکرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محلههای مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشتهاش میبالید.هر عصر به پارک محله میرفت، اما با کسی همصحبت نمیشد؛ زیرا احساس میکرد اطرافیانش همسطح او نیستند.روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:«من اینجا زندگی میکنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.»این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:«جناب رئیس… چراغ را میشناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمیکند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بینور و بیاستفادهاند.»سپس ادامه داد:«من پنج سال است که اینجا زندگی میکنم، اما هرگز به کسی نگفتهام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بودهام.»رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.پیرمرد گفت:«آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راهآهن بوده است.آن یکی که روبهرویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است.و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئتمدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.با این حال، هیچکدام هرگز از مقامهای گذشتهٔ خود سخن نگفتهاند.»سپس افزود:«ما همه، از جمله من و شما، چراغهای خاموششدهایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.»خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛اما مردم طلوعش را تحسین میکنند و غروبش را از یاد میبرند.این حقیقت زندگی است.مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتیاند و هویت واقعی انسان نیستند.اگر آنها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت.زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند.اما وقتی بازی تمام میشود، همه دوباره در یک جعبه قرار میگیرند.و در پایان…هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است.آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوههایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشتهایم.شاد و موفق باشیددر تمام زندگی🌹🍃🍃🍃🌹
آگهی استخدام به چند نفر کارگر ماهر و نیمه ماهر آقا در کارخانه آب معدنی نیازمندیم آدرس شهرک صنعتی ۱ بستان آباد ساعت کار ۸_ ۱۷حقوق ثابت بیمه صبحانه حقوق قانون کارشماره تماس : 0914 49 49 399 رضاپور