🌺📚🌺وقتی جوانی میگذرد، تازه میفهمیم خدا چه موجود پیچیدهای به نام «آدمِ مسن» خلق کرده است؛ موجودی…
انتشار: 2026/08/09 06:10 UTCدریافت: 2026/08/15 03:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:09 UTC
🌺📚🌺وقتی جوانی میگذرد، تازه میفهمیم خدا چه موجود پیچیدهای به نام «آدمِ مسن» خلق کرده است؛ موجودی که دنبال عینکش میگردد، در حالی که عینکش جلو چشمانش قراردارد یا روی سرش.دنبال موبایلش میگردد، در حالی که با همان موبایل چراغ قوه را روشن کرده تا پیدایش کند!یک روز هم وارد آشپزخانه میشود، پنج دقیقه به یخچال زل میزند، بعد با وقار برمیگردد بیرون، چون در کل یادش رفته برای چه آمده است؟ دیگر نمیخواهد دنیا را عوض کند؛ چون فهمیده دنیا هرگز قصد همکاری ندارد! حالا فقط دعا میکند تا وقتی خوابش برده، بیسروصدا بچرخد و وقتی بیدار شد، کمرش مثل لولای درِ انباری صدا ندهد!میفهمد جوان که بود، تا طبقهی چهارم را دو تا یکی بالا میرفت. حالا اگر کنترل تلویزیون آن طرف اتاق باشد، اول حساب میکند آیا ارزشش را دارد بلند شود یا نه؟! گاهی هم میگوید:«بیخیال،همین شبکه و همین فیلم و سریال هم بد نیست!»زمانی برای خوشتیپ شدن ژل مو میزد یا سشوار می کشید، حالا برای بلند شدن ژل ضد درد به دست و پای خود میمالد.آن موقع نگران سفید شدن موی خود بود، حالا خوشحال میشود که هنوز همان چند تار موی سرش، سفید شدهاند اما نریختهاند!زانوها هم دیگر برای خودشان شخصیت مستقلی پیدا کردهاند؛ قبل از این که هواشناسی بگوید باران میآید، زانوی چپ اطلاعیه صادر میکند و زانوی راست هم تأییدیه میزند!وقتی از روی مبل بلند میشود، صدایی از خودش در میآورد که معلوم نیست چه وردی است یا خدا یا وای خدا، آخرین پیام مِفصَلها به خانواده.جوان که بود اگر زمین میخورد، سریع بلند میشد که کسی نبیند. حالا اگر زمین بخورد، اول چند دقیقه همانجا میماند، نفسی تازه میکند، بعد بررسی میکند که بلند شدن صرفهی اقتصادی دارد یا نه!؟قدیمها شبها تا دو نصفهشب بیدار میماند، حالا ساعت نُه شب اگر کسی زنگ بزند، با خودمان میگوییم:«خدایا، مگر جایی آتش گرفته که این وقت شب زنگ زده؟یک زمانی عاشق آخر هفته بود؛ حالا عاشق روزی هست که هیچ دکتری، هیچ آزمایشی، هیچ قرصی و هیچ قبضی در کار نباشد.داروها هم شدهاند جزو برنامهی غذایی:قبل از صبحانه، بعد از صبحانه، قبل از ناهار، بعد از ناهار، شب، قبل از خواب...گاهی آدم شک میکند غذا را برای هضم قرص میخورد یا قرص را برای هضم غذا؟!حافظه هم که دیگر شاهکار است؛ اسم همکلاسی کلاس اول را یادش هست، اما برای این که وارد اتاق شود باید دوباره بیرون برود و از نو وارد شود، شاید حافظهاش ریست شود.گاهی آنقدر دنبال کلید میگردد که آخرش میفهمد از اول داخل قفل بوده، آنقدر دنبال موبایل میگردد که یکی زنگ میزند و تازه میفهمد توی جیبش بوده است!با همهی اینها، باز هم زندگی قشنگ است. هنوز بوی نان تازه آدم را مست میکند. هنوز صدای خندهی نوهها دل را جوان میکند. هنوز یک استکان چای با یک دوست قدیمی، از هزار مهمانی رنگارنگ باارزشتر است.آخر شب هم فقط یک دعا میماند:خدایا! سن شناسنامه را هر چه قدر خواستی زیاد کن... فقط این قطعات یدکی بدن را یک سرویس اساسی بفرست، یک اورهال واقعی!و یک خواهش دیگر، هر وقت وارد آشپزخانه شدم، اگر ممکن است یک اعلان آسمانی بفرست:«بندهی خدا آمدهای آب بخوری... نه این که دوباره در یخچال را باز کنی و با خیلی چیزها، چشم در چشم شوی!آری هنوز کارهای ناتمام زیاد دارم، فقط اول بگذار یادم بیاید آن کارها چه بودند؟راستی می خواستم چه کار کنم؟چرا میخندید؟خواهشمند است کمکم کنید🌺📚🌺@Khashendaragh کانال خشندرق