۳۷-پیش از این گفته بودم که آنچه در مثنوی یافت نمی شود، حس تراژیک یا گونه ای آگاهی تراژیک است. این ح…
انتشار: 2026/06/23 18:59 UTC
۳۷-پیش از این گفته بودم که آنچه در مثنوی یافت نمی شود، حس تراژیک یا گونه ای آگاهی تراژیک است. این حس تراژیک یا آگاهی تراژیک ،خود به چه معناست؟ نمی توانم به طور دقیق پاسخ دهم، زیرا این که تراژدی براستی چیست به گمانم معنایی قطعی ندارد. در طول تاریخ ودرسیر تاریخ ادبیات، این معنا هر چه که بوده ، دستخوش تطور و دگرگونی شده است و بنابراین نمی توان معنایی ذات انگارانه و قطعی از آن ارائه داد. اما برای مسأله ای که پیش روی خوددارم، شایدبتوانم حس تراژیک یا آگاهی تراژیک را عجالتااین گونه معنا کنم:«احساسی از شکست، احساسی از فروپاشیدنِ باورها و دانسته ها وهمزمان با این احساس، برگزیدن راهی دیگر ،راهی متفاوتاز برای بودن و زندگی،اگرچه با تحمل رنج و تقلای جانکاه وبسیار.» شاید چنین چیزی گونه ای حس تراژیک یاآگاهی تراژیک باشد،این که سوگمندانه دریابم که آنچه را تا کنون درست وصادق می انگاشتم، غلط ونادرست است، آن چه تا کنون می پنداشتم عادی است، اکنون می دانم که به شدت غیر عادی است، آنچه تا کنون منسجم و هماهنگ بامن بود، اکنون می دانم که نامنسجم و ناهماهنگ است و پس از آن بکوشم که ناهماهنگ را هماهنگ کنم، بکوشم نامنسجم را منسجم کنم،بکوشم با این درد زندگی کنم و از آن البته فراتر روم تا شیوهٔ دیگری از زیستن و بودن را تجربه کنم.به نظرم چنین چیزی ،هرچه باشد وبه هرنامش که خوانیم حتی اگر آگاهی تراژیک هم خوانده نشود، به هرحال در مثنوی پیدا نمی شود. در کتاب مثنوی، نیروی عظیمی هست برای پاسخ دادن، نه برای گرفتار شدن در پرسش و عصبی شدن و رنجیدن با پرسشگری. میل شدیدی درکارست برای پاسخ دادن،نه گمگشتگی عذاب آور در میان پرسش ها بلکه سرخوشی وحیرت از یافتن ها. یافتن در اینجا مهمتر است.همیشه می توان در مثنوی چیزها را با هم جفت و جور کرد وراه خانهٔ خود را پیداکرد. کم آوردن، احساس عدم انسجام، هراس از اینکه راست ها دروغ باشند، اینها به گمانم جایی در این کتاب بزرگ ندارد.اکنون پرسشم این است که آنچه در مثنوی یافت نمی شود، یعنی این حس تراژیک یا این تعریف عجالتی ومن درآوردی از آگاهی تراژیک، آیا در فرهنگ دینی و عرفانی ما خصوصیتی غالب نیست؟من همیشه می توانم توجیه کنم،همیشه پاسخی در آستین دارم.اگر چیزی فرو بریزد، این فرو ریختن برای من چندان به آسیبی روانی، به یک «تروما »تبدیل نمی شود و من اغلب می توانم با آن کنار بیایم.با الف می توانم زندگی کنم و اگر الف ناگهان ناالف شود ،باز هم می توانم با آن زندگی کنم. درست شبیه کسی هستم که فرد دیگری را عاشقانه دوست می دارد و سپس ناگهان درمی یابد که معشوقش به او دروغ می گفته و پس از این آگاهیِ آزاردهنده بازمی گردد و به معشوق خود می گوید:«باز هم تورا دوست دارم. دروغ هایت از سخن راست برایم خوشترند.دوستم بدار و دروغ بگو. دروغ های تو برای من حقیقت هایی برترند زیرا که خواستنی هستی،زیرا که زیبایی.» اگر این اصطلاحاحس تراژیک یاآگاهی تراژیک چندان قوی نباشد، آگاهی و خودآگاهی کمکی برای دگرگونی نمی کند.موضوع شبیه به این می ماند که زن و مردی که با هم ازدواج کرده و سالها با هم زیسته اند، دوست مشترک شان ناگهان به زن خبر دهد که شوهرش بارها به او خیانت کرده و زن خونسردانه پاسخ دهد که این مهم نیست یا پاسخ دهد که می دانستم و این مهم نیست یا پاسخ دهد که غم انگیز است ولی به این مرد وبه زندگی با اوعادت کرده ام و تصمیم ندارم که روندِ زندگی ام را دگرکون کنم.مکتب روان شناسی وجودگرا به دنبال این است که به مراجعان بیاموزد به خودشان دروغ نگویند وبا واقعیت زندگیِ شخصی شان، آنگونه که واقعا هست ،روبرو شوند ولی اگرآگاهی تراژیکی در کار نباشد وافراد احساسی دردآمیزو تراژیک از مواجهه با فریب ودروغ وتوهم نداشته باشند ، آگاهی یا خودآگاهی ممکن است باعث تغییرشیوهٔ زندگی وتغییرنگرش بنیادین در افراد نشود. فی المثل ،فرد پس از دانستنِ اینکه توسط دیگری یا توسطخودش گول خورده، می تواند برگرددو بگوید:«پیش از این با آنچه راست می انگاشتم زندگی می کردم اما اکنون با آنچه می دانم دروغ است زندگی می کنم وجای ملال چندانی هم نیست! سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند!»به گمانم یکی از چیزهایی که مانع تحول عمیق در آگاهی جمعی ما ایرانیان می شود، شایدهمین کمبود یا نقصان حس تراژیک یا آگاهی تراژیک است، این که پدیده های نو، فروریختن های بزرگ ،اگرچه پیش روی ما به وقوع می پیوندند اما تأثیر چندانی نمی کنند. ما به آنها آگاه می شویم اما این آگاهی چنان رنج جانکاه وتراژیکی در ما ایجاد نمی کند که بخواهیم طور دیگری بشویم و بخواهیم با رنج و تقلا شیوه ای نو برگزینیم. اغلب می توانیم کنار بیاییم. اغلب در سنت های کهن یاباستانی خویش، پاسخی می یابیم برای مسائل مدرن وکاملاامروزین وبی سابقه.

