بینِ حجره پسرِ فاطمه تنها شده بودسامرا بود و در آن شهر چه غوغا شده بودمادرِ صاحبِ ما ضجّه زنان می لرزیدچون که رعشه به تنِ یوسف زهرا شده بوخواست تا آب بنوشد نتوانست نشدعطش انگار نصیبِ گلِ طاها شده بودمنتظر بود بیاید پسرش منجی دهروَ در این فاصله لبریز چو دریا شده بودوَ طلوع کرد پسر تا غمِ بابا ببردپدری که نَفَسش غرق به غم ها شده بودآب نوشید به دستانِ پسر آخر کاردل پی روضه ارباب در اینجا شده بودبینِ گودالِ بلا تشنه لبی خورد زمینبر سرِ کشتنِ او وای چه دعوا شده بودنه پسر داشت که آبی برساند به لبشروضه سربسته بگویم که چه بلوا شده بوددهنش پُر شده بود از شنِ داغ و ز غباربیقرارِ پسرش حضرت زهرا شده بودآنقدر سنگ زدند نیزه زدند اهلِ جفاکه پُر غصّه دلِ زینبِ کُبرا شده بود