مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 785 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/17
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 777 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
گفتی که عشق؟ گفتم: از جان و تن گذشتنگفتی که وصل؟ گفتم: از ما و من گذشتنایثار یعنی از دوست، چون خواست دل بریدنایثار نیست ورنه، از خویشتن گذشتنتسخیر لامکان را، بگشای بال جان رازین ره نمیتوانی، با پای تن گذشتن در امتحان پاکی باید که چون سیاوشدر آتشی خروشان از مکر و فن گذشتن ای عشق! دوری آری، تا برکهٔ زلالتباید ز درّههای لای و لجن گذشتن هر لاله یادگاریست از مرگ یاری ای بادباید که غرق خون از دشت و دمن گذشتن آزادْسرو باشی حتی اگر اسیریخوش باد چون نسیمی از هر چمن گذشتن#حسین_منزوی@Khorshid_Nevesht
چرا غمم تموم نمیشه؟
ای صبح روشن امید
📝 آدمها درخت نیستند که وقتی دوستت دارند و ترکشان می کنی بمانند همانجا و میوه بدهند و هرسال برگ هایشان را به باد پاییز بسپرند و دم نزنند و صبر کنند تا برگردی و دوباره روی شاخه هایشان طناب ببندی و تابسواری کنی، نه. آدم ها، وقتی دوستت دارند و ترکشان می کنی…♥️شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته میپیچد حریر راز او چو مرغی خسته از پرواز مینشیند بر درخت خشک پندارم شاخهها از شوق میلرزند در رگ خاموششان آهسته میجوشد خون یادی دور زندگی سر میکشد چون لالهای وحشی از شکاف گور از زمین دستِ نسیمی سرد برگهای خشک را با خشم میروبد آه... بر دیوار سخت سینهام گوییناشناسی مشت میکوبد(بازکن در... اوست باز کن در... اوست)من به خود آهسته میگویمباز هم رویا آن هم اینسان تیره و درهم باید از داروی تلخ خوابعاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم میفشارم پلکهای خسته را بر هم لیک بر دیوار سخت سینهام با خشم ناشناسی مشت میکوبد (باز کن در... اوست باز کن در... اوست)دامن از آن سرزمین دور برچیده ناشکیبا دشتها را نوردیده روزها در آتش خورشید رقصیده نیمهشبها چون گلی خاموشدر سکوت ساحل مهتاب روییده (باز کن در... اوست)آسمانها را به دنبال تو گردیده در ره خود خسته و بیتاب یاسمنها را به بوی عشق بوییده بالهای خستهاش را در تلاشی گرم هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده (باز کن در... اوستباز کن در... اوست)اشک حسرت مینشیند بر نگاه من رنگ ظلمت میدود در رنگ آه منلیک من با خشم میگویم:باز هم رویا آنهم اینسان تیره و درهم باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم میفشارم پلک های خسته را بر هم#فروغ_فرخزاد @Khorshid_Nevesht
📝آدمها درخت نیستند که وقتی دوستت دارند و ترکشان می کنی بمانند همانجا و میوه بدهند و هرسال برگ هایشان را به باد پاییز بسپرند و دم نزنند و صبر کنند تا برگردی و دوباره روی شاخه هایشان طناب ببندی و تابسواری کنی، نه. آدم ها، وقتی دوستت دارند و ترکشان می کنی می میرند. بعد، خاکسترشان را باد می برد می ریزد در دورترین جزایر تنهایی، آنجا از نو ترکیب می شوند با آب و باد و خاک و آتش، آدم تازهای می شوند، بی شباهت به آدم برفی غمگینی که زیر افتاب رهایش کردی و رفتی. برنگرد به کسی که دوستت داشته و ترکش کرده ای.اما اگر خواستی برگردی، یادت باشد از تمدنی که می شناختی و سوزاندی و رفتی، همان ویرانه های زشت آشنا به جا نمانده، نه. اینجا را شخم زدهاند، از نو جهان تازه ای ساخته اند. کاشف باش، و صبور، و سر به زیر، و پوست کلفت، و اهل مدارا. همین...👤#حمیدسلیمی@Khorshid_Nevesht
⤶تنها زمانی یک نفر در دلمان میمیرد که تمامیتِ او را از ذهنمان خارج کنیم. وقتی کسی را از ذهنمان بیرون میکنیم، دیگر نباید کارها و اشتباهاتش را تشریح کنیم. ناتوانی از همانجا آغاز میشود که به دنبال چراهای اشتباهات او میگردیم... این کار ذهن را درگیر میکند و خودش اثبات این مسئله است که: هنوز او را از ذهن خود بیرون نکردهایم!📖ꖌزندگی، جنگ و دیگر هیچ✎ ᤩ#اوریانا_فالاچی@Khorshid_Nevesht
📝از خانم دکتر درباره تستهای آزمون زبان میپرسم. میگوید: «بعضی تستها برای نزدن است هر پاسخ اشتباه، دو پاسخ صحیح را از بین میبرد. وقتی شک داری از سوال رد شو.» این جواب را میشود به زندگی تعمیم داد: بعضی دوستیها برای ادامه ندادن است، بعضی حرفها برای نشنیدن، بعضی حرفها برای نگفتن و بعضی چیزها برای تجربه نکردن. بعضی مسیرها، گردش در باتلاق است، نه تجربهاندوزی؛ هر قدم اشتباه، دو قدم پیشرفت را پس میزند. حفظ سرمایههای موجود، گاهی برتر از فتح قلههای مبهم است.👤#الهه_افشار@Khorshid_Nevesht
شب به خیر
📝حکم دیوان عالی ترکیه:لایک کردن عکس زنان دیگر توسط شوهر دلیل موجه برای طلاق استبر اساس گزارش رسانههای بینالمللی، از جمله GreekReporter، دیوان عالی (Court of Cassation) ترکیه در یک پرونده طلاق رأی داده است که لایک کردن عکس زنان دیگر در شبکههای اجتماعی توسط شوهر میتواند در شرایط خاص «رفتار مخل اعتماد زناشویی» محسوب شود و بهعنوان دلیل قانونی در دعوی طلاق پذیرفته شود. پرونده مربوط به دادگاه خانواده در شهر کایسری بوده که زن به دلیل رفتارهای متعدد از جمله لایک کردن عکس زنان دیگر توسط شوهر درخواست طلاق داد. دادگاه بدوی و سپس دادگاه تجدیدنظر، و نهایتاً دیوان عالی ترکیه با تأیید حکم، این رفتار را «تضعیف اعتماد زناشویی» دانستند و رأی طلاق و پرداخت غرامت و نفقه را تأیید کردند. در متن رأی تأکید شده که «لایک کردن خیانت جنسی نیست»، اما میتواند رفتاری باشد که اعتماد بین زوجین را آسیب بزند و از این رو در پرونده طلاق لحاظ شود. نکته حقوقی: این حکم یک سابقه مهم حقوقی در نظام قضایی ترکیه است، بهخصوص در پروندههای طلاق با رویکرد «خطای طرفین» (fault-based divorce) که در آن رفتارهای زیانزننده به زندگی مشترک در قضاوت نقش دارند.@khorshid_Nevesht
عشق میخواست آیینگی کند امّاآدمِ دیگریبیرون کشید از میانِ جیوه و اندوه؛یکی از من کمحرف و کمحوصله بودآن یکی نه دلش به کم میرفت، نه دستشو بیمضایقه دوستت داشتو میخواست با دستهای بیشتری در آغوشت بگیردیکی از من پشتِ میزِ اداره مینشستآن یکی دنبال یک روزِ خالیِ نزدیک در تقویم میگشت و دستِ خالی که برمیگشت ساعتها بهنیابت از تو با خودش قهر میکرداین یکی با دیگران حرف میزدآن یکی صدای تو را میشنید،ناگهان حرفِ تو میشد؛این یکی چیزی به روی خودش نمیآورد،آن یکی قسم میخورد چند بار تو را دیده،و چشمهایش چون دو شاهدِ عاقل و بالغهمیشه همراهش بودندیکی از من شبها میخوابیدآن یکیخوشبخت بود؛آن یکییک دیوانۀ خوشبخت بود.@Khorshid_Nevesht
از هوا و آینه هامجموعه اشعار احمد شاملو🩵#کتاب_خوب
سوگ،بهای جراتِ دوست داشتنِ دیگران است .."اروین دیالوم"@Khorshid_Nevesht
📝دوسال پیش مردی نوشته بود که سکس خواستهی اولیهی مردهاست و زنها باید آن را برآورده کنند. رفتم کامنت گذاشتم که: سکس خواستهی اولیهی زنهاست و مردها وظیفه دارند برآوردهاش کنند.دوسال گذشت تا دیدم پیغامی برایم آمده. مردی کامنتم را لایک کرده بود و دایرکت داده بود: سلام. من هم مثل شما به سکس علاقهمندم.اسکرین گرفتم و برایش توضیح دادم پیغام دیگری بدهد دم در پلیس فتا خواهم بود. کامنت دوسال پیش من را اسکرین گرفت و فرستاد و گفت: من هم از شما اسکرین دارم.هرهر!برایش توضیح دادم دایرکت و مسیج خصوصی خودش یک جرم است. مسیج وقیحانهی او هم یک آزار ، لذا دو جرم مرتکب شده و طبق قانون فلان و بهمان میتواند انتخاب کند در بحران اقتصادی دردسر دیگری هم توی زندگیاش داشته باشد یا دیگر مسیج ندهد.مرد تا شب عذرخواهی کرد و صدبار پرسید اسکرین را پاک کردهام یا نه؟ و اصلا منظوری نداشته و کامنتی بوده بر کامنت من و شوخی بوده و ببخشم و اینها! خلاصه اینکه چون هروقت زنی حجاب نداشته، آزادانه حرف زده، شب دیر رسیده خانه، مسافرت رفته، شوهرش درست و حسابی بوده و گیر نداده، طلاق گرفته، عکس بیحجاب منتشر کرده و... این ملت هرجور خواستهاند رفتار کردهاند و کسی نزده توی دهانشان و هیچوقت از قانون نترسیدهاند، خیلی ساده ما را به اسیدپاشی، کتک، بردن آبرو و ....تهدید میکنند و ما هم سکوت....خلاصه خواستم بگویم دهسال پیش دوستم دوست پسر دیوانهای داشت که درحماقت مطلق به دوستم مسیج داده بود "حالا که کات کردی عکسهای لختت رو منتشر میکنم." دوستم رفت پلیس فتا و دوسال پسر را ممنوع الخروج کرد و دوسال او را از خدمات اجتماعی محروم کردند.همین دیگر.حقوق خود را بشناسید. قانون را بخوانید و به آزارگرانی که در مدرسه و خانواده و جامعه هیچ چیزی به آنها یاد ندادهاند، یادآوری کنید قانونی وجود دارد.👤 آلما توکل @Khorshid_Nevesht
چَلغوزفضلهی مرغ، کبوتر و گنجشک و نظیر آن.فرهنگ حسندوستیک چلغوز هم در عطاریها فروخته میشه که نام درستش چِلغوزه است.چِلغوزه: بار درخت صنوبر، که خاصیت درمانی دارد.و اگر در شانه دردی باشد، داروهای درد نشاننده با آن بیامیزند، چون تخم کتان و لعاب آن و جوز و چلغوزه و فندق و تخم خطمی و... (ذخیره خوارزمشاهی)فرهنگ حسندوست، دهخدا@Khorshid_Nevesht
نشخوار فکری فقط مجموعهای از افکار منفی نیست؛ بلکه یک چرخه عصبی-روانی است که هر بار با تکرار شدن، مسیرهای عصبی مرتبط با اضطراب و استرس را فعالتر میکند. به همین دلیل، هرچه بیشتر درگیر این افکار میشویم، رها شدن از آنها دشوارتر به نظر میرسد.خبر خوب این است که مغز انعطافپذیر است. با تمرین مهارتهایی مانند آگاهی از لحظه حال، تنفس آهسته و عمیق، پذیرش احساسات بدون قضاوت و هدایت آگاهانه توجه، میتوان این چرخه را بهتدریج ضعیف کرد. این کار به فعال شدن سیستم عصبی پاراسمپاتیک کمک میکند؛ بخشی از سیستم عصبی که مسئول آرامش، بازیابی و تنظیم هیجانهاست.به یاد داشته باشید، هدف این نیست که هرگز افکار منفی نداشته باشید؛ هدف این است که اجازه ندهید آن افکار کنترل زندگی شما را در دست بگیرند. هر بار که آگاهانه چرخه نشخوار را متوقف میکنید، در واقع در حال آموزش دوباره مغز و تقویت مسیرهای عصبی سالمتر هستید. تغییر، نتیجه یک تصمیم لحظهای نیست؛ بلکه حاصل صدها انتخاب کوچک و آگاهانه است که به مرور زمان، ذهنی آرامتر و زندگی رضایتبخشتری میسازند.@Khorshid_Nevesht
یا نور
خداوند افراد را در زندگی ما قرار می دهد تا بتوانیم از طریق خدمت به آن ها به زندگی خود برکت ببخشیم. شما باید هر روز صبح از خواب برخیزید و بگویید خداوندا وظیفه ی امروز من را به من نشان بده.مرا متوجه کسانی کن که به کمک من نیاز دارندلازم نیست کمک های شما به دیگران خیلی بزرگ باشد .گاهی یک لبخند و مهربانی و یک حرف خوب می تواند جان دوباره به کسی ببخشد.گاهی اوقات جمله ای الهام بخش و انگیزشی می تواند روز یک فرد را بسازد.@Khorshid_Nevesht
کودک که بودم حکایتی از سنت کهن یهودیت خواندم که توان فهم آن را نداشتم. آن داستان چیزی بیش از این نبود:«بیرون دروازههای شهر روم، گدایی جذامی در انتظار نشسته است. او مسیح است». پس نزد پیری رفتم و پرسیدم:«او منتظر کیست؟» پیر پاسخی به من داد که آن هنگام نفهمیدم و مدتها بعد معنای آن را دریافتم. پیر گفت:«او در انتظار توست».#مارتین_بوبر #در_باب_یهودیت@khorshid_Nevesht[*] مسیح یعنی منجی. این کلمه در سنت سامی یا ادیان ابراهیمی، پیش از آنکه لقب عیسای ناصری بوده باشد، نماد تجلی حقیقت در پایان تاریخ است.
📝جنگجویان واقعی کسایی هستن که با افسردگی مبارزه میکنن. اونا وظایفشون رو انجام میدن درحالی که معمولا انگیزه ای برای هیچ کاری ندارن. کسی شرایطشون رو درک نمیکنه ولی اونا بازم سعی میکنن لبخند بزنن و ادامه بدن.یه وقتایی خیلی بهم ریختهن ولی خودشونو جمع و جور میکنن.جنگیدن با افکار منفی براشون سخته ولی تو هر چیز کوچیکی یا تو هر آدمی دنبال امید میگردن.بعضیاشون تو این جنگ دائمی برای پیدا کردن خودشون و بهتر کردن اوضاع شکست میخورن ولی بعضیا هم میتونن برنده بشن.در هر صورت باید به این حال و به این نزاع احترام گذاشت. با قضاوت بیجا و نظراتی که انگیزه شون رو از چیزی که هست هم کمتر میکنه، راهشون سختتر میشه. اگه کمکی نمیتونیم بهشون بکنیم مسیر رو هم ناهموار نکنیم.@Khorshid_Nevesht
ای سبدهاتان پر خوابسیب آوردم سیب سرخ خورشید.. سهراب سپهری@khorshid_Nevesht
امروز صدای باران روی سقفم.... @Khorshid_Nevesht
@book44_book44صبح، به پسر خیلی کوچک افغان که آمده بود نان بگیرد کمک کردم نانها را بگذارد روی میز تا سرد شوند. به دستهای خیلی کوچک خیلی کارکردهاش نگاه کردم و یاد دستهای پدرم افتادم که از بچگی کار کرده بود. اسمش ناصر بود و گفت یک سال است مادرش را ندیده. یادش دادم چطور برای کلاغها نان خرد کند. بدش نیامد. امیدوارم او را یاد مادرش نینداخته باشم. ظهر وسط فیلمبرداری به زن میانسال منشی صحنه گفتم گوشوارهاش خیلی قشنگ است. گفت روز بدی داشته و ممنون است و بعد انگار طاقتش تمام شده باشد رفت یک گوشه و سیگار روشن کرد. امیدوارم تنهاییش را بزرگتر نکرده باشم. عصر در متروی شلوغ با مرد مسنی دوست شدم که تقلید صدا میکرد و پولی میگرفت و دعایی میکرد. گفت از ده صبح تا یک میآید مترو، بعد میرود خانه و زن بیمارش را تیمار میکند، و باز عصر میآید. گفت پول کمی درمیآورد. پرسیدم چرا چیزی نمیفروشد، گفت نمیگذارند. گفت یکبار جوراب برای فروش آورده و دستفروشهاس دیگر کتکش زدهاند. برای درمانده و فقیربودن خیلی پیر بود.امیدوارم بالاخره پولی به خانه برده باشد. حالا شب نشسته روی همهچیز. دورم، از خودم و آدمها و قصهها و یار و بهار. تنهاییم مثل صلیبی خوشدست به گردنم آویخته و خوب میدانم این وردهای کوتاه دردی را دوا نمیکند. امشب هم میگذرد و فردا در کوهستان دوباره زنده میشوم و این سنگ بزرگ زندگی را با خودم به درهها و قلهها میبرم. این سرنوشت من است، ادامهدادن حتی وقتی ادامهدادن تقریبا غیرممکن است. شاید هم فردا پسربچهی افغان مادرش را دید، من تو را، و ابرهای پاییز تهران را. همین.@Khorshid_Nevesht
امروزصدای بارانروی سقفم....@Khorshid_Nevesht
قشنگی بشنویم@Khorshid_Nevesht
زندگی، بیشترِ خودش را در لحظههایی پنهان میکند که ما آنها را «معمولی» مینامیم.در صبحی که بیهیچ اتفاقِ ویژهای آغاز شده است. در نوری که آرام روی دیوار میلغزد. در بوی چای. در صدای قدمها. در نفسی که بیصدا میآید و میرود. در سکوتی میانِ دو جمله.و عجیب اینکه درست از کنارِ همین لحظهها، بیش از هر چیز دیگری عبور میکنیم.انگار در جایی از ذهنمان تصمیم گرفتهایم که زندگی، هنوز آغاز نشده است.وقتی این پروژه تمام شود. وقتی این نگرانی فروکش کند. وقتی آینده روشنتر شود. وقتی مطمئنتر باشم. وقتی به جایی که باید برسم.و در فاصلهی میانِ همهی این «وقتیها»، روزها آرام از ما عبور میکنند. نه با سروصدا؛ در سکوت.شاید دورترین فاصلهای که انسان تجربه میکند، فاصلهی میانِ خودش و لحظهای باشد که در آن ایستاده است.بدن اینجاست، اما ذهن هنوز در گفتوگویی ناتمام با گذشته مانده است، یا در حالِ ساختنِ آیندهای است که هنوز نیامده. و اکنون، بیآنکه دیده شود، از میانِ این رفتوآمدها میگذرد.برای همین است که پایانِ یک روز، پایانِ یک فصل یا حتی پایانِ چند سال از راه میرسد و احساس میکنیم چیزی از دست رفته است.نه به این دلیل که کم زندگی کردهایم.به این دلیل که کمتر در زندگی حاضر بودهایم.حضور، مهارتی نیست که به آن مسلط شوی.حضور، نسبتی است که با جهان برقرار میکنی.نسبتی که در آن، برای لحظهای دست از پیشی گرفتن برمیداری. نه برای آنکه جهان را تغییر دهی، برای آنکه اجازه بدهی جهان، پیش از آنکه آن را تفسیر کنی، خودش را آشکار کند.آنوقت چیزهایی را میبینی که همیشه آنجا بودهاند.سنگینیِ شانههایت. گرمای فنجانی که در دست گرفتهای. اندوهی که هفتههاست آرام در سینهات نشسته است. نگاهی که مدتهاست از عزیزانت دریغ کردهای. نفسی که بیهیچ ادعایی، سالهاست زندگی را در تو ادامه داده است.خرد، پیش از آنکه یافتنِ پاسخهای بزرگ باشد، تواناییِ بازگشت به همین چیزهای کوچک است. به آنچه همیشه حضور داشته و ما، از شدتِ شتاب، فرصتِ ملاقاتش را نداشتهایم.درخت، برای درخت بودن عجله نمیکند.رودخانه، برای رسیدن به دریا، از مسیرش غافل نمیشود.آسمان، برای آسمان بودن، نیازی به اثباتِ خودش ندارد.تنها انسان است که آنقدر در اندیشهی زندگیِ فرداست، که از زندگیِ امروز غایب میشود.امروز، چیزی به این روز اضافه نکن.فقط کمتر از آن فاصله بگیر.اگر راه میروی، راه رفتنت را احساس کن.اگر گوش میدهی، واقعاً بشنو.اگر خستهای، پیش از آنکه از خستگی بگریزی، لحظهای کنارِ آن بمان.اگر نفسی میکشی، بگذار بدنت بداند که تو نیز اینجایی.شاید زندگی هرگز قرار نبوده در روزی استثنایی آغاز شود.شاید تمامِ این سالها، آرام و بیادعا، همینجا جریان داشته است.و تنها چیزی که کم بوده، خودِ ما بودهایم.@Khorshid_Nevesht
تنها افرادی که رنج نمیکشند و ناراحت نمیشوند مُردهها هستند، زنده بودن یعنی گاهی آسیب دیدن، شکست خوردن، دچار اضطراب شدن، اشتباه کردن و همچنان ادامه دادن.📕 #انعطاف_پذیری_هیجانی✍🏻 #سوزان_دیوید@Khorshid_Nevesht
▪️گُل گُمشدهی «پله» پیدا شد!گوگل با استفاده از هوش مصنوعی موفق شده است یکی از خاطرهانگیزترین گلهای پله، اسطوره فوتبال برزیل، را بازسازی کند؛ گلی که هیچ تصویر یا ویدیویی از آن در دسترس نبود.گل مشهور «Gol da Rua Javari» تنها توسط هزاران تماشاگر حاضر در ورزشگاه و بازیکنان داخل زمین دیده شد و از آن، فقط یک عکس قدیمی از ضربه سر نهایی پله باقی مانده بود. تیم گوگل با گفتوگو با شماری از شاهدان عینی که بیش از شش دهه پیش این گل را از نزدیک دیده بودند، روایتهای آنها را کنار هم قرار داد و حرکات پله را بازسازی کرد. سپس با استفاده از تصاویر قدیمی ورزشگاه، جایگاه تماشاگران و دیگر بازیکنان حاضر در زمین، هوش مصنوعی صحنه این گل تاریخی را بهصورت تصویری بازآفرینی کرد!@khorshid_Nevesht
☆☆☆آیا درست است که در جهانی شکسته و نابسامان خوشحال باشیم؟این همان سؤالی بود که سیمون دو بووار از آلبر کامو پرسید. او نگران بود که تمرکز روی خوشبختیِ شخصی یعنی چشمپوشی از واقعیتهای سیاسیِ اطرافمان.اما تا زمانی که خوشحالی ما از ناآگاهی یا بیاعتنایی نیاید و واقعی باشد، حتی اگزیستانسیالیستها هم میتوانند خوشحال باشند.در واقع، باید هم باشند. شادی میتواند شکلی از مقاومت در برابر بیعدالتی و پوچیِ زندگی باشد.#مهدی_حقپرست@khorshid_Nevesht
کشتهشدگان شبیه به هم نیستندهر یک پیکری دارد جدا،چهرهای خاصدو چشمِ خاصنامی و سنی متفاوتاما قاتلانآنان همگی یک نفرند!پراکنده در هیاهوی ماشینها،پنهان پشت دکمههای الکترونیکی،میکشند و ناپدید میشوند،ما را میبینند، بیآنکه ما بتوانیم ببینیمشاننه از آنرو که شبحاند،بلکه چونان نقابی فولادیناندبر چهرهی یک اندیشهبیچهره، بیچشم، بینام، بدون عمر.#محمود_درویش@Khorshid_Nevesht
Channel photo updated
روز خوش محبوب من
عشق همین آخيش گفتن پس از دردهای بسیارو رنج های بسیاردر آغوش کسی است....کاش خانه هامان را پیدا کنیم...@Khorshid_Nevesht
میبوسمت یک روز در میدان آزادیمیبوسمت وقتی که تهران دست ما افتادمیبوسمت وقتی صدای تیرها خوابیدمیبوسمت وقتی سلاح از دستها افتاد...میبوسمت پای تمام چوبههای داروقتی کبوتر روی آنها آشیان داردوقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیستوقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد...میبوسمت پشت در سلولها وقتیبوی شکنجه از در زندان نمیآید!وقتی که زخمی روی تنهامان نمیخندد!وقتی که از چشمانمان باران نمیآید...میبوسمت وقتی پلیس ضد شورش همیکرنگ با مردم سرود صلح میخواندوقتی که نان عدهای اعدام گندم نیست!در مزرعه، گندم سرود صلح میخواند...من آرزوهای خودم را با تو می بینموقتی کنارم در خیابان راه می آییآغوش تو بوی بهاری سبز را داردتو دختری از جنس بارانهای خردادی..میبوسمت! میبوسمت! میبوسمت ای عشق!میبوسمت یک روز در میدان آزادی...#امیررضا_وکیلی@Khorshid_Nevesht
#تیکه_کتابصمیمیت یعنی درک کردن و حس کردن یک فرد با تمام وجود و بدون هیچ قضاوت و مقایسهای؛ یعنی حضور داشتن در سکوت. این یعنی رشتهای باریک و نازک از صمیمیت که در لحظهای کوتاه ایجاد میشود.آنچه رابطه را سالم نگاه میدارد، تکرار همین صمیمیتهای کوتاه مملو از حضور و مشاهده است. در واقع همین صمیمیتهای کوتاه و ساده، رابطه را عمیق و معنادار میکند و میتواند مرهمی بر تنهایی درونی ما باشد.📕 #تکههایی_از_یک_کل_منسجم✍ #پونه_مقیمی@Khorshid_Nevesht
♥️صدای فردوسی: دیشب خواب دیدم در ویرانهها گنجی است، و زیر خاکستر آتش بود. تا هر جا دویدم خود را بر زمین دارای نشانهای یافتم.این چشم کیست نگران،و آن انگشت کیست نمایانگر؟این کُلهگوشهی کدام پهلوانو آن تار موی کدام دلارام؟دیدم همه نیاکان مناند. از فیلمنامهی «دیباچهی نوین شاهنامه»#بهرام_بیضایی@khorshid_Nevesht
صبح یعنی چشمان تو به سمت من طلوع کند...@Khorshid_Nevesht
خوابت آرام عشق من
گاهی با وجود تمام بدی ها و خیانت ها، بعضی از آدم ها را به راحتی می بخشی، تنها به این دلیل که دوست داری همچنان در زندگیات حضور داشته باشند!"میلان کوندرا"@khorshid_Nevesht پ.ن: دلیل این همه آشفتگی فقط عشق است...
زیبایی ببینیم@khorshid_Nevesht
آه اگر آزادی سرودی می خواندکوچکهمچون گلوگاه پرنده ایهیچ کجادیواری فروریخته باقی نمی ماند....@khorshid_Nevesht
رشد در راه آگاهی، به معنی رها کردن آن چیزی است که انسان فکر میکند میداند. باید از درونِ نادانی عبور کرد تا چیزی تازه شکوفا شود.انسان تنها با پرداختِ «بهای» شناخت میتواند در مسیر بیداری گام بردارد؛ و این بها، از «خود» گذشتن است. انسان تنها زمانی آمادهی دریافت آموزههای واقعی میشود که از درون احساس نیاز کند، نه از روی کنجکاوی یا میل ذهنی. تا وقتی جوینده نخواهد بهای دانستن را بپردازد، هیچ حقیقتی به او آشکار نمیشود."راه"، خود را فقط بر آنان میگشاید که فروتنانه میطلبند و آمادهی رنجِ رشدند.. 📚 وجدان✍️ پی. دی. اسپنسکی@khorshid_Nevesht
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوستدرد تو به جان خسته داریم ای دوستگفتی که به دلشکستگان نزدیکمما نیز دل شکسته داریم ای دوست#ابوسعید_ابوالخیر@khorshid_Nevesht
❥◈═افرادی چنان جذاب و در عین حال با چنان مغزهای تهی وجود دارند که فکر میکنم ظاهر فیزیکی آنها هدیه برای تسلی آنهاست.#سیمون_دو_بووار@Khorshid_Nevesht
ای صبح روشن امید
در مناطقی از غرب آفریقا، وقتی کسی کار ناپسندی انجام میدهد او را به مرکز دهکده میبرند و برای دو روز، تمام اعضای قبیله او را احاطه میکنند و درباره ویژگیهای خوب و مثبت آن فرد حرف میزنند. آنها معتقد هستند که هر فرد ذاتاً خوب است ولی گاهی هم اشتباهاتی مرتکب میشود که در واقع درخواست کمک است. افراد قبیله کنار هم در این آئین جمع میشوند تا به فرد خوبی ذاتی اش را یادآوری کنند. اعتقاد جمعی این است که این حمایت، از هر نوع تنبیه و خجالت زده کردن فرد بهتر است. آنها این حرکت را "اوبونتو" به معنی "انسانیت با یکدیگر و تمام موجودات زنده" مینامند.#كارل_گوستاو_يونگ@Khorshid_Nevesht
❥◈═آدمحسابیاند بعضی آدمها، خوشذاتند، کار درست! دوستداشتنی! شریف! عزیز!آدمهای با اصالتی که خودشان را گم نمیکنند؛ پایین باشند، بالا باشند، اوج بگیرند یا زمین بخورند، در هر صورت همانند و اصالت وجودیشان را حفظ میکنند.چه چیزی مهمتر از این که یک انسان، شخصیت سالمی داشتهباشد و اجازه نداده باشد که ناملایمات جهان، به روان و هویت او آسیب زدهباشد؟چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان نه بهوقت خوشی خودش را برتر از دیگران بداند و نه بهوقت ناخوشی، خودش را کمتر از دیگران حساب کند و تمایز قائل شده باشد میان انسانی که هست و تلاشهایی که میکند و دستاوردهایی که بهدست میآورد؟چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان عزت نفس داشتهباشد و بهتر از هرکسی بداند که فرق است میان اینکه خودشیفته و از خودمتشکر و مغرور باشی یا اینکه اصیل باشی و عزت نفس داشتهباشی؟!#نرگس_صرافیان_طوفان@Khorshid_Nevesht
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوستدرد تو به جان خسته داریم ای دوستگفتی که به دلشکستگان نزدیکمما نیز دل شکسته داریم ای دوست#ابوسعید_ابوالخیر@Khorshid_Nevesht
دوباره میسازمت، وطن! اگرچه با خشت جان خویشستون به سقف تو میزنم،اگرچه با استخوان خویشدوباره میبویم از تو گُل به میلِ نسلِ جوانِ تودوباره میشویم از تو خونبه سیلِ اشکِ روانِ خویشدوباره یک روزِ روشناسیاهی از خانه میرودبه شعر خود رنگ میزنم زِ آبی آسمان خویشاگرچه صد سال مردهامبه گور خود خواهم ایستادکه بردَرَم قلب اهرمن زِ نعرهی آنچنان خویشکسی که «عظم رمیم» را دوباره انشا کند به لطفچو کوه، میبخشدم شکوهبه عرصهی امتحانِ خویشاگرچه پیرم، ولی هنوز مجال تعلیم اگر بُوَد،جوانی آغاز میکنم کنار نوباوگانِ خویشحدیث «حُبُّالوَطَن» ز شوق بدان رَوِش ساز میکنمکه جان شود هر کلامِ دلچو برگشایم دهان خویشهنوز در سینه آتشی به جاست کز تاب شعلهاشگمان ندارم به کاهشیزِ گرمی دودمانِ خویشدوباره میبخشیام توان اگرچه شعرم به خون نشستدوباره میسازمت به جان اگر چه بیش از توانِ خویش▪️سیمین بهبهانی، اسفند ۱۳۶۰@khorshid_Nevesht
به وقت اندیشه@Khorshid_Nevesht
شنیدن کتابِ صوتی، معادل "مطالعه" نیست. مطالعه، خلوتِ من و متن است. انزوای من با کلمات. کتاب صوتی یعنی من و متن و حضورِ گوینده. حضورِ شخصی دیگر، تاثیرات خودش را هم دارد. او با صدای خود، با تاکیدها و عواطف خود، لحنش و... متن را آلوده میکند. مواجههی شما با متن، دیگر ناخالص است. کتاب صوتی حتما سودمند است و اگر گویندهاش حرفهای باشد، خوبیهای خودش را دارد، اما با مطالعه برابر نیست.همراهیِ شما با یک کتاب صوتی، "توریستی" است. انگار از پشت پنجرهی قطار به منظرهها نگاه میکنید. یک نفر هم راهنماست. منظره فورا گم میشود، تصویر بعدی میآید. مجال برای تعمق نیست. شما توریستِ سطرها میشوید. اما مطالعه، قدم زدن است. تو در منظره حضور داری، نفس میکشی با دهان و ریههای خودت، و حتی بخشی از منظره خواهی شد. با حوصله، صبور، چیزی را که خودت میخواهی تماشا میکنی. در جایی که دوست داری، میایستی. اینها را نگفتم تا کتاب صوتی را بیارزش جلوه کنم. حتما فوایدی دارد و خوب است. اما نباید با مطالعه آن را برابر بدانيم. مطالعه ماجرای دیگری است.#معین_دهاز@khorshid_Nevesht
📝رفتم توی مغازه کامپیوتری گفتم: ببخشید این تبلت من یهویی خاموش شدمغازهدار گفت: بله حتما یه نگاهی بهش میندازم. ممکنه ال سی دی اش سوخته باشه. اگه سوخته بود عوضش کنم؟وگفتم بله لطفاً، خیلی احتیاج دارمگفت فردا بعد از ظهر بیایید تحویل بگیرین.روز بعدش رفتم و تبلت را سالم بهم تحویل داد.هزینهش را پرسیدم گفت: هیچی، چیز مهمی نبود فقط کابل فلشش شل شده بود، سفت کردم همین.تشکر کردم و اومدم بیرون... نشستم تو ماشین ولی دلم طاقت نیاورد. میتونست هر هزینهای را به من اعلام کنه! خودم را آماده کرده بودم...کنار پاساژ یک شیرینی فروشی بود. یک بسته شکلات گرفتم و دوباره رفتم پیشش. گذاشتم رو پیشخوان و بهش گفتم:دنیا به آدمهایی مثل شما نیاز داره... لطفاً هیچ وقت عوض نشواز بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و متوجه موضوع شد لبخندی زد و گفت:عین جمله پدرم را تکرار کردید،حیف که ماه پیش به خاطر کرونا از دنیا رفت... تسلیت گفتم و ازش خداحافظی کردم. در راه برگشت به این فکر میکردم که تغییر در آدمها به تدریج اتفاق میافته . تنها چیزی که میتونه ما را در مسیر درست کاری و امانتداری حفظ کنه یک جمله ساده از عزیزترین آدم زندگی مونه.. آدمِ خوب! هیچ وقت عوض نشو..ازهزاران، یک نفر اهل دل اندمابقی تندیسی از آب و گِل اند@khorshid_Nevesht
☆☆☆■ در آغوشم بگيرتا روزگار بر من آسان گيرد...@Khorshid_Nevesht
شب با تو مهربان باشد
در برخورد با ترس از نادانسته ها که در حقیقت ترس از آن چیزی است که در اعماق ضمیر ناخودآگاه ما پنهان است روحیه شوخی و مزاح می تواند مفید باشد.وقتی سایه را دیدیم و به وجود آن اقرار کردیم، دیگر هیچ قدرتی نخواهد داشت .در حقیقت این تنها ترس ما از این افکار و محرکات است که به آنها قدرت می دهد. وقتی با سایه خود آشنا شدیم دیگر نیاز نداریم که ترس های خود را به دنیای خارج فرافکنی کنیم؛ بنابراین آنها به سرعت تضعیف و ناپدید خواهند شد. 👈چرا دیدن صحنه های کتک کاری و ویران گری در فیلم ها برای ما این قدر جذاب است؟ زیرا آن چه در امنیت اتاق خود روی صفحه تلویزیون می بینیم در حقیقت فانتزی های ممنوعه ناخودآگاه روان خود ماست هر وقت حاضر شدیم به همین چیزها در صفحه تلویزیون درون خود بنگریم و دریابیم که منبع واقعی آنها کجاست جذابیت چنین سرگرمی هایی» برای ما از بین می رودکسانی که محتوای درون سایه خود را شناخته و به آن اقرار کرده اند،علاقه ای به دیدن صحنه های جنایت خشونت و فجایع ترسناک ندارند.قسمتی از کتاب رهایی ، طریقه تسلیم از دیوید هاوکینز@Khorshid_Nevesht
🔘▫️▫️▫️ محبوب من! عشق دست های پراکنده را دور هم جمع می کند... ✍ #محمد_صالح_اعلا@khorshid_Nevesht
اگر نتوانید فکر کردن را متوقف کنید، چه کسی کنترل زندگیتان را در دست دارد؟بیشتر انسانها تصور میکنند ذهن، خودِ واقعی آنهاست؛ اما اکهارت توله میگوید این بزرگترین توهم است.ذهن قرار بود ابزاری برای حل مسئله باشد، نه اینکه کنترل زندگی را به دست بگیرد.اگر هر زمان که بخواهید نتوانید فکر کردن را متوقف کنید، شاید این شما نیستید که از ذهن استفاده میکنید؛ بلکه ذهن است که از شما استفاده میکند.لحظهای از خودتان بپرسید:آیا دکمه خاموش ذهنم را پیدا کردهام؟#اکهارت_توله @khorshid_Nevesht
🕊هرکسی را به درگاه عشق راهی نیست. بسیارند که نامِ عاشق بر خود نهاده اند ولی هرگز آتشی در جانشان نیفتاده؛ عشق را بر زبان گردانند بی آنکه در دل جایش دهند. اینان عشق را زیوری کرده اند بر قامتِ خویش، غافل از آنکه عشق زیور نیست؛ کوره است و کسی که به کوره نزدیک شود، باید تابِ گداختن باشد و تابِ گداختن، نصیبِ هر کس نگردد.عاشقی به اختیار حاصل نمیشود؛ ابتلاست. تقدیری است که بر برگزیده های کوی اش نازل گردد، نه امتیازی که مشتاقان به زور به دست آورند. عشق، امتحانِ اهلیت است؛ و هر که تاب نیاورد، از آنِ او نیست، هرچند عمری در پی اش بدود.مدعی از یار بسیار میگوید و از خود هیچ نمیگذرد؛ کوله بارش سنگین از توقع، از غرور، از خواستنِ بی حساب است. اما عاشق، زبانش خاموش است و دستش تهی؛ در راه، از خود میگذرد ...از نام و از نفس و آن «منِ» که هر صبح طلبکارانه برمیخیزد. و اگر هزار بار میانِ ماندن و رفتن بایستد، باز پا بر جاده ی وفا میگذارد، بی آنکه از رنج خود سخنی گوید؛ صبرش بی صداست، چنانکه آتش بی آنکه فریاد کند، میسوزاند.و این سوختن، خودِ معنای عشق است. عاشقِ حقیقی در معنا می سوزد، یعنی از «منِ» خویش چنان تهی می شود که جز معشوق، چیزی در او باقی نماند. فرهاد کوه را با تیشه نمی شکافت؛ کوه در برابر آهن، سر فرود نمیآورد. آنچه کوه را تسلیم کرد،آتشِ دل بود. سالک نیز درون خود کوهی دارد که هیچ فولادی آن را نمی شکافد، جز عشق راستین؛ از این رو نه به زور که به صدق می کوبد، و کوهِ نفس،ذره ذره فرو میریزد.و اگر وصال دیرتر از وعده رسید، وفای او پابرجاست. اگر درِ دیدار سال ها بسته بماند، دلش از آستان برنمی گردد. و اگر سهم او از این سفر، تنها انتظار و دلتنگی بود، باز سر بر خاک می نهد و میگوید: «من به طمعِ رسیدن نیامده ام؛ آمدم تا در راهِ تو، خودِ گمشده ی خویش را بیابم.» و چون در این آتش بسوزد، دیگر نمی پرسد «به من چه رسید؟»؛ چه کسی می پرسد که آتش چه به او رسانده، وقتی خودْ آتش شده است؟ آن «منِ» طلبکار، سال هاست در نخستین منزل سوخته؛ و از خاکسترِ او سالکی زاده شده که نه برای رسیدن می آید و نه از دیر رسیدن می هراسد. آمده است تا در راهِ معشوق، حقیقتِ خود را بیابد و این یافتن، خودِ رسیدن است.#نانا@khorshid_Nevesht
چون برکه امشب غرق در زیباییام با توای ماه کامل شد شب رؤیاییام با توتنهایی انسان ندارد گرچه پایانیای عشق پنهان میشود تنهاییام با توتلخ است و شیرین خندهٔ سرمستیات با منشاد است و غمگین گریهٔ شیداییام با تودلتنگم و دلواپسم یعنی چه خواهد کردبیتابیام با خویش و بیپرواییام با توگفتی شراب بوسه را باید نهان نوشیدپر کن که ترسی نیست از رسواییام با تو#فاضل_نظری @khorshid_Neveeht
📝نوربرت الیاس در جایی از کتاب تنهایی دمِ مرگ نوشته است: «در قرن هفدهم مردان میتوانستند در انظار عمومی گریه کنند؛ امروزه این کارْ سخت و نامعمول شده است. فقط زناناند که هنوز قادر به این کار هستند و هنوز بهلحاظ اجتماعی مجازند چنین کنند.»دوستی دارم که پدرش مرد اهل ذوقی است. میگفت پدرم بعد از تولد تا پنجششماهگیام، هر روز یادداشتهایی کوتاه و مختصر دربارهٔ من و پدری خودش نوشته بود که سالها بعد آن دفتر قدیمی را بین لوازم بهدردنخور انباری پیدا کردم. میگفت من زودتر از موعد بهدنیا آمدم. زردی داشتم و کموزن بودم. بابا توی آن دفتر نوشته بود، وقتی که من را توی بغلش گرفته، از آنهمه کوچکبودن من بهوحشت افتاده. پدرش نوشته بود خوشحال بودم که حالا صاحب فرزندیام، اما کوچکبودنت من را ترساند. فکر کردم اگر نتوانم از تو محافظت کنم تا بزرگتر شوی، چه خاکی توی سرم بریزم. بعد میگفت پدرم نوشته بود که آن روز دلش میخواسته از ترس و خوشحالی گریه کند، اما نه جلوی بقیه که نهیبش بزنند مرد گُنده چرا اینطور زار میزند کنارِ زنِ تازهزایمانکرده. برای همین رفته توی سرویس بهداشتی بیمارستان. دستش را گذاشته جلوی دهنش و برای کوچکی دختر و ترس خودش گریه کرده. [باید به قرن هفدهم برگردیم. به قرنِ امنی که مردها راحت اشک میریزند و حالِ دنیا و خودشان رقیقتر میشود!]👤فاطمه بهروزفخر@Khorshid_Nevesht
مرا که شانهام از حمل آفتاب خَم استبه جز پناه دو دست تو سایبانی نیست#قیصر_امینپور@khorshid_Nevesht
زخم سینهات را باز کردمنشستم به تماشای آسمان!تو را نمیتوان نوشتچرا که مثل رودخانهای طولانی در جریانیو همزمان که آفتاببر پاهایت طلوع میکنددر سرت غروب کرده استتو را نمیتوان نوشتتو زیباییو اینهیچ ربطی به زیباییات نداردحرف نمیزنی!چرا که میدانییک پرنده وقتی حرف میزند انسان استوقتی سکوت میکند، آسمانعصر،بر روح پلهها مینشینیرنج چای را مینوشیو بعد میگویی:خدا نزدیکتر شدهآنقدرکه وقتی درخت را میتکانمابرها بر زمین میریزند#گروس_عبدالملکیان @khorshid_Nevesht
که رویایی ببینیم و زیبایی بشنویم@Khorshid_Nevesht
بگذاریم زنان در آرامش پیر شوند....@Khorshid_Nevesht
تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند نماندبنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیله بکند لیک خدایی نتواندگامی دو چنان آید کو راست نهادستوان گاه که داند که کجاهاش کشانداستیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاندباری تو بهل کام خود و نور خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام رسانداشکاری شه باش و مجو هیچ شکاریکاشکار تو را باز اجل بازستاندچون باز شهی رو به سوی طبله بازشکان طبله تو را نوش دهد طبل نخوانداز شاه وفادارتر امروز کسی نیستخر جانب او ران که تو را هیچ نراندزندانی مرگند همه خلق یقین دانمحبوس تو را از تک زندان نرهانددانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیستتا هر که مخنث بود آناش برماندحاشا ز سواری که بود عاشق این راهکه بانگ سگ کوی دلش را بطپاند#مولوی@khorshid_Nevesht
به وقت آماده سازی الهی@Khorshid_Nevesht
خوابت آرام زیباترین
❥◈═«از تو توقع نداشتم...»شاید این جمله قصیر ترین و در عین حال کامل ترین جملهی غمگین تاریخ باشه.«از تو توقع نداشتم» انگار کل غم دنیا توشه.تو این سه تا کلمه و یک حرف اضافه.توش کلی حرفه. یعنی تو فرق داشتی واسم.تو با کل دنیا فرق داشتی. کل دنیا زدن زمین منو، تو نباید میزدی. از تو توقع نداشتم...از «تو» توقع نداشتم یعنی تو برام خاص بودی.یعنی تو خاصترین آدم دنیای من بودی.یعنی تو تنها کسی بودی که باورش داشتم.«تو» نباید خراب می کردی...حداقل «تو» دیگه نباید خراب می کردی...از «تو» توقع نداشتم...#مهسا_جلال@khorshid_Nevesht
پائولو کوئیلو یه جایی تو کتاب کیمیاگر می گه:آدما وقتی به گنج برسن ازش رد می شن,چون به گنج اعتقاد ندارن ما هم یه وقتا از کنار بهترین آدم های زندگی مون به سادگی رد می شیم...چون فکر می کنیم بقیه قراره از اون بهتر باشن!@Khorshid_Nevesht
🩵
♥️خدای اوستا مانند خدای تورات یا انجیل، خدای قدرت یا عشق نیست؛ خدای مبارزِ نیکی است. گوهر انسان خدایی است، پس در ذات خود نيک است و برای نابودی بدی به جهان آمده. رسالت اینجهانی او اخلاقی است. همچنانکه جهانبینی اساطیر و حماسهی ملی ایران اخلاقی است. این اخلاق از سرشت و سرنوشت پهلوانان جدا نیست. ستمکار ایمن نمیماند.از کتابِ #سوگ_سیاوش#شاهرخ_مسکوب@khorshid_Nevesht
به وقت اندیشه @Khorshid_Nevesht
بوسهای بر این سربدبختی را پاک میکندسرت را میبوسم.بوسهای بر این چشمبیخوابی را میبردچشمت را میبوسم.بوسهای بر این لبعمیقترین تشنگی را فرو مینشاندلبت را میبوسم.بوسهای بر این سرخاطره را پاک میکند.سرت را میبوسم.#تسوتایوافارسیِ محمد مختاری@Khorshid_Nevesht
بوکوفسکی میگه:«گاهی که صبح از رختخواب بیرون میآیی با خود میاندیشی که دیگر طاقتش را نداری؛ اما از درون خندهات میگیرد، چون تمام دفعات دیگری که این حس را داشتهای به یاد میآوری.»با همه خستگیت، #صبح_به خیر. تو خیلی قوی هستی و طاقتش رو داری@khorshid_Necesht
بیا توی خنکیش گم بشیم@Khorshid_Nevesht
#با تو دل من پر از کبوتر شده استحال من و شعرهام بهتر شده استحالا تو منی و من تو هستم با توتنهایی من چند برابر شده است#من با تو چقدر ساده رفتم بر بادتو نام مرا چـــــه زود بردی از یادمن حبه ی قند کوچکی بودم کهاز دست تو در پیاله ی چای افتاد#ای کاش تو رودخانه باشی تا من...هر روز تمــــام قطره هایت را من...من نیز سفال کوچکی باشم کهیک روز شراب اگر بنوشی با من#تو آرزوی محال من باش رفیقمن مال توام تو مال من باش رفیقدلتنگ تو دلتنگ تو دلتنگ تواملطفا نگران حال من باش رفیقجلیل صفربیگی@khorshid_Nevesht
حرف که میزنی انگارسوسنی در صدایت راه میرودحرف بزنمیخواهم صدایت را بشنومتو باغبان صدایت بودیو خندهاتدستهی کبوتران سفیدیکه به یکباره پرواز میکنندتو را دوست دارمچون صدای اذان در سپیده دمچون راهی که به خواب منتهی میشودتو را دوست دارمچون آخرین بستهی سیگار در تبعیدتو نیستی و هنوز مورچههاشیار گندم را دوست دارندو چراغ هواپیما در شب دیده میشودعزیزمهیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرداز ریل خارج نمیشودو من گوزنی که میخواستبا شاخهایش قطاری را نگه دارد .#غلامرضا_بروسان@khorshid_Nevesht
بیا یه کم آهستگی رو تمرین کنیم.....@Khorshid_Nevesht
جادوگری در ایرانصادق هدایت
قند کنار چایی من باش@Khorshid_Nevesht
☆☆☆زندگی و رنج از دید بوداشما نمیتوانید هم فانی و هم انسانی باشید، بدون اینکه سهم خود از درد و رنج را تجربه کنید. این یکی از «ویژگیهای وجود» در فلسفه بودایی است. بودا میگوید اگر رنج را بفهمیم، میتوانیم امیدوار باشیم که آن را کاهش داده یا حتی بر آن غلبه کنیم. بر اساس فلسفه بودایی، سه نوع رنج وجود دارد.اولین نوع همان چیزی است که اکثر مردم معمولاً رنج میدانند: درد جسمی و فیزیکی. این نوع رنج با بیماری، کهنسالی و البته مرگ همراه است. شما درد خواهید کشید، بیمار خواهید شد و خواهید مرد.دومین نوع رنج، dukkha داخا نامیده میشود. این زمانی است که انسانها نمیتوانند پایانپذیری و گذرای بودن همه چیز را بپذیرند. ما به سلامتی و داراییهایمان چسبیدهایم، انگار که همیشه باقی خواهند ماند. ما برای عزیزانمان غمگین میشویم، چون اشتباه میکنیم و فکر میکنیم آنها برای همیشه متعلق به ما هستند.سومین نوع رنج چیزی شبیه «اضطراب وجودی» است؛ نارضایتی فلسفی یا حتی خشم از جهانی سرد و بیمعنا. کامو زیاد دربارهٔ این موضوع نوشت که ما چگونه زیر فشار واقعیت یک جهان بیتفاوت زندگی میکنیم. بودا هم میگفت ما رنج میبریم چون در جهان هیچ معنایی پیدا نمیکنیم.شناخت رنج اولین قدم در مسیر بودایی است. وقتی میپذیریم که همه چیز روزی خواهد مرد و رنج اجتنابناپذیر است، میتوانیم روی حقیقت و چیزهایی که واقعاً اهمیت دارند تمرکز کنیم. وقتی بفهمیم زندگی فقط یک وام است و همه چیز، هر روز و هر کس، هدیهای است، میتوانیم بیشتر و بهتر این هدایا را قدردانی کنیم.@khorshid_Nevesht
شب به خیر ماه منعکس: من