یادم میآید آن وقتها که کلهام باد داشت و سرم بوی قورمهسبزیِ «یقین» میداد..! قاطعانه باور داشتم…
انتشار: 2026/08/13 15:11 UTCدریافت: 2026/08/14 10:59 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 10:59 UTC
یادم میآید آن وقتها که کلهام باد داشت و سرم بوی قورمهسبزیِ «یقین» میداد..! قاطعانه باور داشتم که تحت هیچ شرایطی نباید جلوی مهارتآموزی و علایق بچهها ایستاد. با خودم میگفتم: «بچه دوست دارد، علاقه نشان داده پس باید برود دنبالش. هی توی بوق میکردم که: «بگذارید بچهها دنیا را تجربه کنند. بگذارید بال و پر بگیرند.»نمیدانستم که این « دنبال کردن علایق»، وقتی بدون فیلتر باشد، چه دُمَل چرکیِ عجیبی از آب درمیآید.با همین فرمانِ روشنفکرانه جلو میرفتم که ترمزِ دستیام با دیدنِ صحنههایی که منطقِ تربیتیام را زیر سوال می برد کشیدهشد. ماجرا از آنجایی شروع شد که مادری تعریف میکرد که کودکش را به دلیل علاقه به حرکات ریتمیک به کلاس نماهنگ وحرکات ریتمیک برده بلکه چهار تا بالا وپایین بپردو از کله اش بیافتد وتخلیه انرژی شود حالا دخترکِ دهساله، نشسته است به نقشه کشیدن برای مهاجرت و رقاصه شدن ... میگفت با هزار بدبختی وترفند جورواجور بچه را از کلاس حرکات ریتمیک بیرون کشیده است. آنجا بود که فهمیدم علاقه ومهارت دو بال یک ماجرا هستند وقتی به چیزی علاقه داری دنبال مهارت آموزی اش می روی وقتی مهارتت بالا رفت علاقه مندی ات صد چندان میشود ودیگر دست کشیدن از آن مهارت آسان نیست.آنجا اولین تَرَک روی شیشهٔ باورهایم افتاد.متوجه شدم درِ هر مهارتی را نباید به روی بچه ها گشود.. بچههایی که به اسم «استعداد ومهارت کلامی» و «سردرآوردن از دنیای دیجیتال»، ادمینِ پیجها و کانالهای اینستاگرام شدهاند و برای آدمبزرگها «تولید محتوا» میکنند! کودکانی که باید در دنیای معصومانهی بازیها سیر کند، حالا درگیرِ لایک و بازدید و کامنت هستندو هر روز، بیدفاع و بیسپر، در فضای مجازی با سیلِ محتواهای نامناسبِ سنشان چشم در چشم میشوند محتوایی که روح و روانِ کوچکشان ظرفیتِ هضمِ آن را ندارد واینگونه است که غولِ بلوغ، کفش و کلاه کرده و رسیده به کلاس چهارم... بچههای دهساله، حرفهایی میزنند که ما در هفده سالگی اگر به گوشمان میخورد، باید با آبقند به هوشمان میآوردند!بچهها هنوز جدولضرب را کامل حفظ نشدهاند، اما درگیرِ طوفانهای هورمونی شدهاند.بدنها هنوز کودک است، اما ذهنها را انگار با کودهای شیمیایی پرورش داده اند دلیلش هم مواجهه هایی بوده که مناسب سن وسالشان نبوده استو تلختر از آن وقتی بود که مکالمه دو بچه کلاس دوم دبستان به گوشم خورد.یکیشان با غصه به آن یکی میگفت: «خوش به حالت... تو خوشگلی. کاش من انقدر زشت نبودم.» دوستش در جواب با یک اطمینانِ بزرگسالانه گفت:غصه نخور... یک کم دیگه که بزرگ شدی، برو دماغت رو عمل کن !»اینجا دیگر بحثِ «استعداد و مهارت» نیست.ما به اسمِ احترام به علایق بچهها، آنها را در معرضِ ویترینِ دنیای خودمان قرار دادهایم و نیاز به زیباییِ تصنعی، نیاز به دیده شدن را در آنها بیدار کردهایمما با انبرکِ «رشد وتوسعه مهارت ها»، افتادهایم به جانِ بچهها و نیازهایی را بیرون میکشیم که هنوز نارساند وبرای سن بچه ها حکم هیولا را دارند آری ما همراهِ این مهارتآموزیها، «هیولاها» را هم بیدار کردهایم.حالا که دوباره دست میکشم روی سرم دیگر آن بوی قورمهسبزیِ جاافتادهی یقین نیستانگار کلهام بوی گسِ «واقعیت» میدهد. واقعیتِ تلخی که میگوید:ما نه باغبان، که سارقانِ کودکی بودیم ما خامی کردیم. فکر کردیم اگر درِ دنیای پر زرق و برقِ بزرگسالان را به روی بچهها باز کنیم، آنها فقط مهارتهایش را برمیدارند نمی دانستیم تقویمِ طبیعتشان را دستکاری میکنیمما بچهها را پیش از آنکه آببازی در حوضِ امنِ کودکی را تمام کنند، به عمیقترین و تاریکترین اقیانوسِ دنیای آدمبزرگها پرتاب کردهایم. حالا آنها دارند زیر امواجِ سنگینِ دنیای بزرگترها دستوپا میزنند و ما بر ساحل ایستادهایم، برایشان دست تکان میدهیم واسم غرق شدنشان را گذاشتهایم «مهارت و توسعه فردی »✍شایسته احمدیt.me/abeynejat

