#حیزبی_توودە#خەڵخاڵی#مێژوواطلاعیە کمیتە مرکزی حزب تودە در انتخابات...@kiwmars
انتشار: 2026/08/18 16:35 UTCدریافت: 2026/08/20 09:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 09:35 UTC
#حیزبی_توودە#خەڵخاڵی#مێژوواطلاعیە کمیتە مرکزی حزب تودە در انتخابات...@kiwmars
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — زەوی سهخت و ئاسمان دوور
چرائیِ مذهبی سازی جامعە@kiwmars
در بنیاد خود، پسااستعمارگرایی نقدیست بر استعمار مدرن اما خود دارای یک نقطهی کورِ نظری و هنجاری مهم نیز است: استعمار غیر غربی. ... امروزه... دولتهای غیرغربی با خشونت بر مردمان غیرغربیِ «دیگر» سلطهای استعماری اعمال میکنند اما لبه تیز نقد پسااستعمارگرایی کماکان متوجه استعمار غربیست. غفلت از استعمار غیرغربی از سوی پسااستعمارگرایی ریشه در عدم تواناییش در گذار ایجابی از اروپامحوری از خلال ارائهی یک نظریه اجتماعی عام جایگزین دارد.کامران متینt.me/Kamran_Matin/437
انسان خوب کیست؟این پرسش، مدتها بود با من زیسته بود. هر بار که از کنار مهربانیِ دریغشدهای میگذشتم، هر بار که دروغی را میدیدم، یا شاهدِ نادیده گرفتنِ بیصدای حقِ دیگری بودم، از خود میپرسیدم: «راستی، انسان خوب کیست؟»تصمیم گرفتم پاسخ را از یک نفر نخواهم؛ پس این سؤال را برداشتم و میان قرنها قدم زدم:اگر از بودا میپرسیدم، شاید میگفت: «انسان خوب، کسی است که میداند هر موجود زندهای از رنج میگریزد؛ پس تا آنجا که در توان دارد، بر رنجِ جهان نمیافزاید.»اگر از تیچ نات هان میپرسیدم، شاید میگفت: «وقتی کسی را عمیقاً فهمیدی، دیگر نمیتوانی به آسانی از او متنفر باشی. فهمیدن، آغازِ شفقت است.»اگر از اسپینوزا میپرسیدم، شاید میگفت: «به جای قضاوتِ شتابزده، بکوش بفهمی؛ چرا که فهمیدن، نفرت را کوچکتر و انسان را بزرگتر میکند.»اگر از مولانا میپرسیدم، شاید میگفت: «بزرگترین پیروزی، چیرگی بر دیگری نیست؛ پیروزی بر خویشتن است. هر بار که از خودخواهی فاصله میگیری، به انسان بودن نزدیکتر میشوی.»اگر از مارکوس اورلیوس میپرسیدم، شاید میگفت: «از خوبی کمتر حرف بزن؛ بیشتر خوب باش. فضیلت، به دیده شدن نیاز ندارد.»اگر از ویکتور فرانکل میپرسیدم، شاید میگفت: «میان هر اتفاق و واکنشِ تو، فاصلهای هست. در همان فاصله است که شخصیت تو ساخته میشود.»سپس، از وجدان پرسیدم. گفت: «من فریاد نمیزنم؛ فقط شبها، وقتی همهچیز در سکوت فرو میرود، کنارِ بالش آدمها مینشینم.»از قدرت پرسیدم. گفت: «انسان خوب را وقتی بشناس که میتواند آسیب بزند، اما نمیزند.»از یک مادربزرگ پرسیدم. گفت: «نانی که بوی حقالناس بدهد، برکت ندارد.»از یک دامپزشک پرسیدم. گفت: «گاهی رفتار آدمها با حیوانات، راستگوتر از رفتارشان با همنوعانشان است.»از یک کودک پرسیدم. لبخند زد و گفت: «آدم خوب، کسی است که در کنارش احساس امنیت میکنم.»و سرانجام، از مرگ پرسیدم. مدتی سکوت کرد و آرام گفت: «آخرِ راه، کمتر کسی از ثروت و شهرت و تشویقهایت میپرسد. شاید تنها یک پرسش باقی بماند: بودنِ تو، رنجِ چند نفر را کمتر کرد؟»به خود نگریستم. دیدم هیچکدام، تعریفی جامع و مطلق از «انسان خوب» ندادند، اما همگی به یک سو اشاره داشتند.شاید انسان خوب، نه کسی که هرگز اشتباه نمیکند، بلکه کسی است که وقتی خطا میکند، میپذیرد؛ اگر حقی را ضایع کرد، جبران میکند؛ اگر قدرتی دارد، آن را تکیهگاهِ دیگران میسازد، نه ابزارِ تحقیر؛ و اگر با رنجی روبهرو شد، بیتفاوت از کنارش نمیگذرد.انسان خوب، کسی است که هر روز تلاش میکند فاصلهٔ میانِ آنچه میاندیشد، آنچه میگوید و آنچه انجام میدهد، از دیروز کمتر باشد.@kiwmars🌲
جهان به مجلسِ مستانِ بیخِرد مانَدکه در شکنجه بُوَد هر کسی که هُشیار است..."صائب تبریزی""دیوان اشعار، غزلیات"@kiwmars
🔺لیبرال دمکراسی؛ خانه پدری در سرزمین مادریاین سومین یادداشت راقم این سطور درباره مناقشهای است که مناظره موسی غنینژاد درباره شریعتی و در سطحی گستردهتر، درباره میراث فکری و فرهنگی انقلاب ۵۷ برانگیخت. در هر سه یادداشت کوشیدهام تا حد امکان از بیرون به این منازعه نگاه و با فاصله گرفتن از ادبیات جدلی آن، سویههای نظری و تاریخی بحث را برجسته کنم و به زمینههای مستند آن توجه دهم.در همین چارچوب، متن اخیر سروش دباغ در پاسخ به محمد قوچانی، فارغ از بخشهای جدلی آن، نکتهای نظری دارد که به نظرم شایسته تأمل است.دباغ از نقد اخلاقی سرمایهداری و مصرفگرایی آغاز میکند و میگوید خود در یک سفر فکری دهساله، از لیبرالدموکراسی به سوسیالدموکراسی رسیده است.کدام سفر؟ از کجا به کجا؟ آیا اگر از گوشهی پشتی اتاق بروی و کنار پنجره بنشینی، نامش سفر است؟البته اگر آن را درباره تجربه شخصی دباغ به کار ببریم،مفهوم است؛ اما اگر آن را به نسبت تاریخی لیبرالدموکراسی و سوسیالدموکراسی تعمیم دهیم، صورت مسئله تغییر میکند.چه این دو نحله فکری را اساسا نمیتوان دو سوی یک خط یا دو اردوگاه متخاصم دانست. سوسیالدموکراسی پس از جنگ دوم بیرون از نظم لیبرالدموکراتیک شکل نگرفت. بخش مهمی از سوسیالیسم اروپایی با پذیرفتن انتخابات، پارلمان، حقوق فردی و حکومت قانون از انقلاب فاصله گرفت. در سوی دیگر نیز لیبرالیسم اروپایی با پذیرش دولت رفاه، خدمات عمومی و مسئولیت اجتماعی، از تصور بازار کاملاً رهاشده فاصله گرفت.بنابراین در این تجربه تاریخی فقط سوسیالیستها «سفر» نکردند. هر دو سوی ماجرا در یک مصالحه تاریخی به مرز مشترک رسیدند. حاصل نیز نظمی بیرون از خانواده لیبرالدموکراسی نبود، بلکه صورتی اجتماعیتر از همان نظم بود.همانگونه که اشاره شد، «سفر فکری» به عنوان تجربه زیسته درباره شخص دباغ بیراه نیست. کسی که تجربه زیستهاش از ایران با دولت مداخلهگر، محدودیت آزادیهای فردی و دخالت قدرت سیاسی در حوزه خصوصی همراه بوده، طبیعی است که آزادی فرد، تکثر، تساهل و مهار دولت را در کانون دغدغههای خود قرار دهد. در حالی که زندگی در غرب پنجره دیگری به روی او میگشاید: اینکه آزادی فردی ولو در حد مطلق اگر با تأمین اجتماعی، توان اقتصادی و امکان واقعی انتخاب همراه نباشد، همیشه به آزادی مؤثر منجر نمیشود.این تحول فکری نه عبور از لیبرالدموکراسی به سوسیالدموکراسی، بلکه حرکت از یک تلقی از آزادی به تلقی دیگری از آن است.اگر در یک گذار دموکراتیک فرضی، لیبرالدموکراسی را سنگبنای نظام سیاسی بدانیم، مسئله نه انتخاب میان لیبرالدموکراسی و سوسیالدموکراسی، بلکه این خواهد بود که یک نظام لیبرالدموکراتیک تا چه اندازه باید اجتماعی باشد.لیبرالدموکراسی چارچوب سیاسی را تعیین میکند: آزادی فرد، تکثر سیاسی، حکومت قانون و مهار دولت. سوسیالدموکراسی در درون همین چارچوب، درباره دامنه مسئولیت اجتماعی دولت، حقوق اقتصادی و اجتماعی، خدمات عمومی و بازتوزیع ثروت تصمیم میگیرد.از این منظر، مصالحه آینده ایران نیز میتواند بر سر نسبت آزادی و عدالت، بازار و دولت، فرد و جامعه شکل بگیرد؛ دولتی که در زندگی خصوصی شهروندان مداخله نمیکند، اما در برابر فقر، انحصار و ناامنی اجتماعی نیز بیتفاوت نیست.مثلا میتوان تصور کرد که دباغ مناخر، در صورت استقرار یک نظم دموکراتیک، به جای بازگشت به چپ یا راست مذهبی غیر لیبرال، در جستوجوی نوعی دینداری دموکراتیک و عدالتخواه باشد؛ چیزی که از حیث ساختار فکری، بیش از آنکه به خداپرستان سوسیالیست یا مجاهدین خلق شبیه باشد، به سنت دموکراسی مسیحی و سوسیالمسیحی اروپا نزدیک است: حضور دین در جامعه و عرصه عمومی، بدون تبدیل آن به مبنای انحصاری قدرت سیاسی.در این صورت، جایگاه نیروهای فکری امروز ایران نیز روشنتر میشود. غنینژاد را میتوان در سمت تأکید بیشتر بر بازار و آزادی اقتصادی دید؛ محافظه کاران مذهبی در سمت تأکید بر ارزشهای سنتی، نهاد خانواده و جریانهای دینی دموکراتیک در جستوجوی راهی برای حضور دین در عرصه عمومی، بدون تبدیل آن به مبنای انحصاری قدرت سیاسی.با الهام از تجارب اروپا پس پرسش اصلی این نیست که که باید «لیبرالدموکراتیک» بود یا «سوسیالدموکراتیک». مساله این است که یک نظم لیبرالدموکراتیک تا چه اندازه اجتماعی خواهد بود، بازار و دولت چه نسبتی با یکدیگر خواهند داشت و دین چه جایگاهی در جامعه مدنی و عرصه عمومی پیدا خواهد کرد.ظهور سوسیال دمکراسی و دولت رفاه در اروپای پس از جنگ محصول چنین مصالحهای بود: سوسیالیست ها سیستم را به رسمیت بشناسند و از شعار انقلاب دست بردارند. لیبرالها هم دخالت محدود دولت در تنظیم زندگی اجتماعی را به رسمیت بشناسند.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
او را «مستوره» نامیدند؛ یعنی «پنهان». و تاریخ، انگار اسمش را جدی گرفت.ماهشرف خانم اردلان، مستوره کُردستانی، اولین زن تاریخنگار شرق بود. در روزگاری که خواهران برونته در انگلستان مجبور بودند رمانهایشان را با اسم مستعار مردانه چاپ کنند، یک زن کُرد در سنندج با نام خودش تاریخ رسمی مینوشت.دختری که حاضر نبود تن به ازدواج اجباری بدهد، پدرش را به گروگان گرفتند تا «بله» بگوید. اما نه زندان صدایش را خاموش کرد، نه بیوگی، نه طعنهی شاعران، نه حتی تبعید. تاریخ اردلان را نوشت، دربارهی مسائل دینی زنان کتاب نوشت و دیوانی که میگویند بیست هزار بیت بود از خود به جا گذاشت.امروز آنسوی مرز مجسمهاش ایستاده و مزارش زیارتگاه اهل دل است؛ اینسوی مرز، خیلیهایمان حتی اسمش را نشنیدهایم.مستوره حذف نشد چون کوچک بود؛ حذف شد چون قابِ ما کوچک بود.@kiwmars

