نمى دونم از كجاش بگم...از اون لحظه اى كه يه دختر ١۴ ساله رو به زور لباس عروس پوشوندن؟يا از اون چشما…
انتشار: 2026/07/15 20:56 UTC
نمى دونم از كجاش بگم...از اون لحظه اى كه يه دختر ١۴ ساله رو به زور لباس عروس پوشوندن؟يا از اون چشماش... همون چشمايى كه انكار التماس مى كرد: «منو نجات بدين...» ولى هيج كس صداشو نشنيد ...چند روز پيش، با لباس سفيد عروس، ساكت يه گوشه نشسته بود ...چند روز بعد، فقط پيكر بيجونش برگشت...دخترى كه بايد پشت نيمكت مدرسه مى نشست، كتاب دستش مى كرفت، براى ايندهش رويا مى ساخت...نه اينكه قربانى يه ازدواج اجبارى بشه.تاكى...؟@kod85نمى دونم از كجاش بگم...از اون لحظه اى كه يه دختر ١۴ ساله رو به زور لباس عروس پوشوندن؟يا از اون چشماش... همون چشمايى كه انكار التماس مى كرد: «منو نجات بدين...» ولى هيج كس صداشو نشنيد ...چند روز پيش، با لباس سفيد عروس، ساكت يه گوشه نشسته بود ...چند روز بعد، فقط پيكر بيجونش برگشت...دخترى كه بايد پشت نيمكت مدرسه مى نشست، كتاب دستش مى كرفت، براى ايندهش رويا مى ساخت...نه اينكه قربانى يه ازدواج اجبارى بشه.تاكى...؟@kod85


