🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۲»جدیداً به این قرصا عادت کرده بودم و بدون خوردنشون خوابم نمیبر…
انتشار: 2026/06/20 00:39 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۲»جدیداً به این قرصا عادت کرده بودم و بدون خوردنشون خوابم نمیبرد میدونستم که کم کم دارم بهشون عادت میکنم اما دست خودم نبود هر شب قبل خواب وسوسه میشدم تا یکی ازشون بخورم و یه خواب درست و حسابی داشته باشم توی همین فکرا بودم که کم کم گیج شدم و چشمام بسته شد😴 همه دور میز صبحانه نشسته بودیم و داشتیم غذا میخوردیم که گوشی لاله زنگ خورد ببخشیدی گفت و از سر میز بلند شد میدونستم که داره با امیرعلی حرف میزنه برای همین اخمامو کشیده بودم تویه هم.لعیا زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت: خوبی مامان ؟پوزخندی زدم و گفتم :چطور میتونم خوب باشم لعیا با ناراحتی گفت: به خدا که منم از کار لاله حسابی ناراحت شدم بهش گفتم که لازم نبود به خاطر من بخواد خودشو توی خطر بندازه اما ؛@kodaknojavan🌷🌿




