🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۳»همه دور میز صبحانه نشسته بودیم و داشتیم غذا میخوردیم که گوشی…
انتشار: 2026/06/22 20:33 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۳»همه دور میز صبحانه نشسته بودیم و داشتیم غذا میخوردیم که گوشی لاله زنگ خورد ببخشیدی گفت و از سر میز بلند شد میدونستم که داره با امیرعلی حرف میزنه برای همین اخمامو کشیده بودم تویه هم.لعیا زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت: خوبی مامان ؟پوزخندی زدم و گفتم :چطور میتونم خوب باشم لعیا با ناراحتی گفت: به خدا که منم از کار لاله حسابی ناراحت شدم بهش گفتم که لازم نبود به خاطر من بخواد خودشو توی خطر بندازه اما ؛ترانه: اما چی؟؟ لعیا: اما حرف لاله اصلاً این نیست قسم خورد و بهم گفت قبل تمام این اتفاقات با امیرعلی دوست شدن حتی نمیدونسته که هوشنگ پدر امیرعلی !بهم گفت که اخلاقاش کلی با پدرش فرق داره بهم گفت که امیرعلی زندگی جدا و مستقل خودش رو داره و حتی حاضر نمیشه که پدرش رو زیاد ببینه؛ @kodaknojavan🌷🌿




