🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۸»لعیا نگاهی به ساعت کرد و گفت: تقریباً از ۳ صبح گرفته هر چقدر ک…
انتشار: 2026/06/30 19:02 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۸»لعیا نگاهی به ساعت کرد و گفت: تقریباً از ۳ صبح گرفته هر چقدر که میگذره تایمش کوتاهتر میشه و شدت دردام بیشتر میشه سری تکون دادم و گفتم: خیلی خوب بیا اینجا ببینم! دستی روی پیشونیش گذاشتم با اینکه حرارت بدنش بالا بود اما عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود و همین نشون میداد که کم کم موقع زایمانشه 🤰دستی روی شکمش کشیدم و گفتم: ترسیدی ؟لعیا: نه مامان نترسیدم ترانه :خیلی خوب بیا تا برات یه جوشونده درست کنم و بخوری هر وقت که موقعش بشه با هم میریم بیمارستان باشه ؛لعیا با نگرانی نگاهم کرد و گفت: نمیخواد به هوشنگ زنگ بزنی؟؟اخمی کردم و گفتم :به هوشنگ زنگ بزنی از الان میاد اینجا میشه آیینه یه دیقه ولش کن تو راه بیمارستان که باشیم خودم بهش خبر میدم.لعیا سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت @kodaknojavan🌷🌿


