🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۳۲»با اجبار رفتم جلو که دکتر بچه رو داخل ملافه پیچید و گذاشت توی…
انتشار: 2026/07/04 19:20 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۳۲»با اجبار رفتم جلو که دکتر بچه رو داخل ملافه پیچید و گذاشت توی بغلم نگاهم که بهش افتاد بند دلم پاره شد 😱احساس عجیب و غریبی که بهم دست داده بود رو تا به حال هیچ وقت احساس نکردم یه احساس متضاد و دوگانگی با تمام وجودم میخواستم و دوسش داشتم☘ اما وقتی به این فکر میکردم که نصف نطفهاش از هوشنگه دلم نسبت بهش سرد میشد.با این حال سعی کردم که قوی و محکم باشم لبخندی زدم و رفتم سمت لعیا نگاهی بهش انداختم که نگاهشو ازم دزدید میدونستم که نمیخواد بچه رو ببینه ولی فوراً کنارش نشستم و گفتم: آخ آخ عزیز منو ببینش لعیا ببینش چقدر شبیه خودته صدای گریهاش که بلند شد لعیا دیگه طاقتش نیومد برگشت سمت بچه و نگاهی بهش انداخت👼 چشماش دوباره پر از اشک شد و گفت :چقدر کوچولو مامانترانه: آره عزیزم درست مثل خودته وقتی به دنیا اومدی دقیقاً همین شکلی بودی @kodaknojavan🌷🌿




