🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۴۹»هوشنگ نگاهی به ساعت کرد و گفت: تموم نشد دو ساعته میخوای یه سا…
انتشار: 2026/07/24 18:15 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۴۹»هوشنگ نگاهی به ساعت کرد و گفت: تموم نشد دو ساعته میخوای یه ساک رو جمع کنی! لعیا بدون حرف سرشو تکون داد زیپو بست و از جاش بلند شد و رفت سمت هوشنگ سلین رو ازش گرفت🤱 که هوشنگ ساک بچه رو برداشت نگاهی به هممون کرد و رو به من گفت: زن و بچهمو میبرم و بقیه زحمتشو خودم میکشم. پوزخندی بهش زدم که گفت: فعلاً خداحافظ لعیا اومد طرفم که محکم بغلش کردم و زیر گوشش گفتم :الان دیگه بچه داری.ترانه: پس بهتره حواستو جمع کنی باشه خودتو با دخترت سرگرم کن و کمتر دهن به دهن هوشنگ و اون زنش بزار .....مطمئن باش هر کاری ازم بر بیاد انجام میدم تا بتونم تو رو از اونجا بیارم بیرون لعیا پوزخندی زد و گفت: دیگه نمیخواد تلاش کنی ترانه :برای چی ؟لعیا :چون من فکرامو کردم مامان میخوام با هوشنگ زندگی کنم با تعجب گفتم: میفهمی چی میگی؟😳@kodaknojavan🌷🌿




