🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۵»چون انتظارش رو نداشت رفت عقب و خورد به دیوار😳 وارد خونه شدم و…
انتشار: 2026/08/10 10:47 UTCدریافت: 2026/08/12 11:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 11:05 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۵»چون انتظارش رو نداشت رفت عقب و خورد به دیوار😳 وارد خونه شدم و با دیدن لعیا که توی بغل لاله گریه میکرد😭 حسابی نگران شدم رفتم جلوتر و دستمو گذاشتم رو شونه لعیا و گفتم :خوبی مامان جان ؟همین که سرشو آورد بالا با دیدن صورت کبودش ضربهای به گونم زدم و گفتم :این چه سر و وضعیه؟؟کتکت زده؟؟لعیا با گریه سرشو تکون داد و گفت: آره مامان کتکم زد خیلی هم زد.😱 با عصبانیت برگشتم تا برم بیرون که دیدم جلوی در پذیرایی وایساده و نگاهم میکنه ترانه :چرا روش دست بلند کردی😬 هوشنگ شونهای بالا انداخت و گفت: تقصیر خودشه روی مخم راه میره 😏با حرص نگاهش کردم و گفتم: بیخود کردی که روش دست بلند کردی همین الان میرم و ازت شکایت میکنم یه وکیل میگیرم و پدرتو در میارم 😡@kodaknojavan🌷🌿


