🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۲» مامان و لاله تو اتاقشون بودن و منم بیحوصله داشتم آشپزی میکردم میز شامو که چیدم و صداشون زدم دو نفرشون اومدن سر میز هممون عین لشکر شکست خوردهها بودیم نگاهی به بشقاباشون انداختم که تقریباً هیچی نخورده بودن و داشتن با غذاشون بازی میکردن خودمم دست کمی ازشون نداشتم نفسمو با حرص دادم بیرون و زیر لب گفتم: خدایا خودت کمکت کن۱۰ روزی از رفتنمون به خونه هوشنگ میگذشت فکر میکنم تهدیدهای لاله کمی کارساز بود چون گوشیو به لعیا برگردونده بود و میتونستم هر روز بهش زنگ بزنم و باهاش در ارتباط باشم هرچند که بازم دل نگرانش میشدم ولی به همینم راضی بودم.امروز مریض زیادی نداشتم توی مطب بیحوصله نشسته بودم و داشتم ایمیلامو چک میکردم که ضربهای به در اتاق خورد ترانه: بفرمایید منشی وارد اتاق شد و گفت : خسته نباشین @kodaknojavan🌷🌿