🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۳» منشی با تعجب نگاهی به امیر کرد و گفت :بله خانم دکتر پس با اجا…
انتشار: 2026/08/17 19:16 UTCدریافت: 2026/08/18 19:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 19:28 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۳» منشی با تعجب نگاهی به امیر کرد و گفت :بله خانم دکتر پس با اجازتون خداحافظ لبخندی بهش زدم که رفت امیر در اتاق و بست روی صندلی نشست و نگاهی به کل اتاق انداخت که با اخم زل زدم بهش😡 نگاهمو که دید لبخندی زد و گفت: جانم چیزی شده؟ ترانه: چرا اومدی اینجا مگه نمیبینی محل کارمه امیر: خوب گوشیتو جواب نمیدی در خونتم که حق ندارم بیام پس کجا باید ببینمت ؟ترانه :وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخوام که باهات حرف بزنم امیر با تعجب گفت: آخه برای چی ؟ترانه: دلایل خودمو دارم امیر پوزخندی زد و گفت: دلایل خودتو مگه دختر ۱۶ سالهای که اینجوری رفتار میکنی؟؟؟ حداقل یه بار جواب میدادی شاید کار مهمی باهات داشتمپوزخندی زدم و گفتم: آخه من و تو که چندین ساله از هم خبر نداریم چه کار مهمی میتونی با من داشته باشی؟ @kodaknojavan🌷🌿


