🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۴» امیر :خیلی خوب باشه ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم اصلاً…
انتشار: 2026/08/18 20:48 UTCدریافت: 2026/08/19 21:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 21:55 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۴» امیر :خیلی خوب باشه ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم اصلاً بلند شو بریم بیرون یکم قدم میزنیم و حال و هوای تو هم عوض میشه! ترانه :مرسی باید برم خونه امیر: باز داری بهونه میاری ترانه: نه باور کن بهونه نیست امیر: خیلی خوب ...میریم بیرون با هم یه قهوه میخوریم تو هم یکم باهام حرف بزن بلکه دلت سبکتر بشه بلند شو یالا! کلافه از جام بلند شدم و روپوشم و در آوردم و رفتیم بیرون نگاهی به امیر انداختم که گفت: این دفعه رو تو سوار ماشین من بشو قبوله؟؟ ترانه: برام فرقی نمیکنه درای ماشینشو باز کرد که نشستم داخل و خودشم ماشینو دور زد و سوار شد و راه افتاد آهنگ آروم و بیکلامی گذاشته بود نگاهم به آسمون نزدیک غروب بود و هوا داشت کم کم تاریک میشد🌗 امیر نیم نگاهی بهم کرد و گفت :یه کافی شاپ خوب سراغ دارم میبرمت اونجا سری تکون دادم و بازم حرفی نزدم وقتی رسیدیم با امیر وارد کافه شدیم یه گوشه نشستم که امیر سفارش دوتا قهوه داد ☕️ @kodaknojavan🌷🌿


