«چشم به درِ حسینیه»کاش امشب، همان شبی بود که حضرت آقا برای اولینبار بعد از جنگ دوازده روزه درِ حسی…
انتشار: 2026/06/24 14:07 UTC
«چشم به درِ حسینیه»کاش امشب، همان شبی بود که حضرت آقا برای اولینبار بعد از جنگ دوازده روزه درِ حسینیه را باز کرد و وارد شد. همان لحظهای که نشسته بودم توی امامزاده قاضی صابر. میثم مطیعی داشت روضه میخواند. وسط روضه و سینهزنی یکهو حال چهرهاش عوض شد. گفت همین حالا خبر دادند که حضرت آقا وارد حسینیه امام خمینی شدند. تا خبر را شنیدیم همه یکصدا شروع کردیم به الله اکبر. بعضی از خوشحالی افتادند به گریه. غم و شادی درهم شد و دلمان دوباره قرص شد. کاش امشب، همان شب بود و آقا به کریمی میگفت «ای ایران» بخوان. ما هم از خوشحالیِ حضور آقا، ای ایران را توی راهِ برگشت، پخش میکردیم. کاش امشب همان شبی بود که همهمان غبطه خوردیم به حال کریمی. فردا و پسفرداش آن لحظهٔ ورودِ آقا را برای بار هزارم دیدیم و فخر فروختیم به همهٔ دنیا که بیایید ببینید؛ رهبرِ ما هیچ ترسی از دشمنانش ندارد. بعدترها از همسر شهید صاحبدل شنیدم که حضرت آقا در تمام طول جنگ دوازده روزه، در بیت بودند. دلم برای آقا سوخت. برای مظلومیتش. مثل همین روزها که هر روز و هرشب دلم برای مظلومیتش میسوزد. کاش دوباره درِ حسینیه باز شود. همان دری که همیشه باز شدنش، دلِ یک ملت را زیرورو میکرد. کاش در باز شود و ما، با چشمهایی خیس از شوق، چشم بدوزیم به آن لحظهای که رهبرِ جدیدمان پا در حسینیه میگذارد. آنوقت دوباره از بین بغضها و گریهها صدای تکبیر بلند شود؛ تکبیری بلندتر از همیشه که بپیچد در حسینیه و دلهای ما را دوباره به هم گره بزند.😭😭😭😭✍زهرا عطارزادهاستادیار مدرسه نویسندگی مبنا

