.:سردار #شهید جمشید اسحاقی*یابنده*«همیشه فاطمه وسایل بابامو پیدا میکرد. هر چی گم میشد، حتی اگه فا…
انتشار: 2026/06/26 12:55 UTC
.:سردار #شهید جمشید اسحاقی*یابنده*«همیشه فاطمه وسایل بابامو پیدا میکرد. هر چی گم میشد، حتی اگه فاطمه خونه نبود، بابا بهش زنگ میزد، میپرسید فلان وسیله کجاست. میگفت فاطمه پیدا میکنه.» قلم و دفترم را برمیدارم تا از صحبتهای زهرا خانم، دومین دختر سردار، جا نمانم.فاطمه خانم، دختر بزرگ شهید، طرح لبخند محوی روی صورتش مینشیند؛ انگار که کارها و صدای بابا را در لابهلای خاطراتش ورق میزند.به نشان تأیید، سر تکان میدهد و ادامه میدهد: «صبح به دلم افتاده بود برم خونه. به دلم افتاده بود یه چیزی پیدا میکنم از بابا؛ از وسایل بابا.»دل دخترها بیشتر روی سجادهی بابا مانده بود؛ سجادهای که حضرت آقا هدیه داده بودند از گلیمهای خودِ بیت.در ادامهی صحبت، کمی صدایش آرام و محتاط میشود. صبح به دنبال نشانهای از پدر، میرود وسط آوار و خرابهها.


