.: سردار #شهید جمشید اسحاقی *یابنده* «همیشه فاطمه وسایل بابامو پیدا میکرد. هر چی گم میشد، حتی اگه…
انتشار: 2026/06/26 12:56 UTC
.: سردار #شهید جمشید اسحاقی *یابنده* «همیشه فاطمه وسایل بابامو پیدا میکرد. هر چی گم میشد، حتی اگه فاطمه خونه نبود، بابا بهش زنگ میزد، میپرسید فلان وسیله کجاست. میگفت فاطمه پیدا میکنه.» قلم و دفترم را برمیدارم تا از صحبتهای زهرا خانم، دومین دختر سردار،…درست نمیشنوم. جملههای قبل را تندتر روی کاغذ مینویسم. کمی از حرفها عقب میمانم.سرم را بلند میکنم و میپرسم: «ببخشید، متوجه نشدم کدوم وسیلهی بابا رو پیدا کردین؟»صدایی از فاطمه خانم نمیشنوم. چشم به چشمهایش میدوزم، به زمین خیره میشود.یکی از خانمهای حاضر در اتاق جواب میدهد:«وسایل بابارو نه، خود بابارو پیدا کردن؛انگشت بابا!»قلمم روی کاغذ، ردّی نمیاندازد. اشکهایم کلمات روی کاغذ را در آغوش میگیرند.صدای گریه بلند میشود و من لب میزنم:«ای از همه بریده، بریده، بریدهتربنگر به پای تو، نفَس من بریدهترمن با امیدِ دیدن رویت، دویدهاماما عمودزن، به سراغت، دویدهتر»هزاروچهارصد سال پیش، دخترک سه سالهای ثابت کرد دخترها باباییاند؛ حتی اگر فقط سری باشد که ... .دخترها دستهای باباها را خوب میشناسند؛ دستی که سالها به محبت، بر سرشان کشیده؛ حتی اگر فقط انگشتی باشد که ... .✍رضوان رحیمی

