پنجشنبه، ۱۱ تیر ۱۴۰۵.چیزی ندارم جز شعر.به اجداد کولیام فکر میکنم. به روزهایی که از حوالی شیراز ک…
انتشار: 2026/07/01 21:04 UTC
پنجشنبه، ۱۱ تیر ۱۴۰۵.چیزی ندارم جز شعر.به اجداد کولیام فکر میکنم. به روزهایی که از حوالی شیراز کوچانده شدند به غرب. به نفرینی که در رگهای ما نسل به نسل ادامه یافته. ما در هیچ جمعی جایی نداریم و به سادگی طرد میشویم. ما فراموش میشویم. ما رانده و واماندهایم. و من حتی در جمع کولیها نیز جایی ندارم، چرا که چنین جمعیتی مرا از خودشان نمیدانند. من فقط نفرینی را با خود حمل میکنم که همراه خونم جریان مییابد در دلم. اندرونم را میسوزاند این داغ. آشنای کسی نیستم. و اغلب خویشتنم را نیز نمیشناسم. در خلأ سرگردان است روحِ بیقرارم، برخلاف این لاشهٔ زمینگیر که بر دوش میبرمش. سرگردان و ملول.اما چه شد که رفتم سراغ اجدادم؟ ترجمهای منتشرنشده از رمانی را خواندم؛ رمانی دربارهٔ مردی کولی در روزگار بهقدرترسیدن هیتلر. کولیای از قومِ باد. بیسرزمین و مطرود. در کتاب نوشته شده بود: «وقتی همهچیز را از آدم میگیرند، شعر بیشک تنها چیزی است که برایش میماند».(کتاب که منتشر شد، خبر میدهم که بخوانیدش.)

