◾️اینگهبورک باخمان — مالینامیخواهم جلو کتابهایم بایستم، ولی مردها با نیشخند سر راهم را میگیرند.…
انتشار: 2026/07/06 00:30 UTC
◾️اینگهبورک باخمان — مالینامیخواهم جلو کتابهایم بایستم، ولی مردها با نیشخند سر راهم را میگیرند. خودم را جلو پایشان روی زمین میاندازم و التماس میکنم: فقط به کتابهایم دست نزنید، فقط به همین کتابها، هرکاری میخواهید با من بکنید، هرکاری دلتان میخواهد، حتی از پنجره پرتَم کنید. [...]مردها خانه را ترک میکنند. هرکدام یک مشت پول گرفتهاند و دستمالهای بزرگشان را تکان میدهند و فریاد میزنند: زنده باد کتاب! به همسایهها و همهٔ کسانی که کنجکاو ایستادهاند، میگویند: کارمان تمام شد. حالا کتاب راههای جنگلی و اینک انسان هم از دستم افتادهاند. من، گیج و خونآلود، وسط کتابها نشستهام. میدانستم که این اتفاق میافتد. هرشب قبل از خواب، نوازششان میکردم. مالینا زیباترین کتابها را به من هدیه داده بود. هیچکدام از کتابها دیگر قابل خواندن نیستند. همهچیز بههم ریخته است و دیگر هیچوقت نمیفهمم که کتابهای کورِنبرگر و لافکادیو هِرن کجا بودند. خودم را بین کتابها میاندازم و دوباره یکییکی نوازششان میکنم. اول فقط سهتا بودند، بعد پانزدهتا و بعد بیش از صدتا. با پیژامه به سمت اولین قفسه میدوم. شبخوش آقایان، شببهخیر آقای ولتر، شببهخیر آقای شاهزاده، شببهخیر شاعران ناشناسم، خوابهای خوش ببینید آقای پیراندلّو، ارادتمندم آقای پروست. خداحافظ توکیدیدس! آقایان امشب برای اولینبار به من شببهخیر میگویند. سعی میکنم از آنها فاصله بگیرم تا لباسشان خونی نشود. یوزف ک. به من شببهخیر میگوید.

