«اِش، در تاریکیْ کسی کسی را نمیبیند، و این روشناییِ سیال فقط یک خواب است. تو هر اندازه از تنهایی و…
انتشار: 2026/07/29 16:17 UTCدریافت: 2026/08/08 00:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:03 UTC
«اِش، در تاریکیْ کسی کسی را نمیبیند، و این روشناییِ سیال فقط یک خواب است. تو هر اندازه از تنهایی وحشت داشته باشی، میدانی که من نمیتوانم تو را پیش خودم نگه دارم. ما نسل ازدسترفتهای هستیم، من هم فقط میتوانم کار خودم را پی بگیرم.» معلوم بود که اِش از این بابت سخت افسرده است. گفت: «میخکوب به صلیب.» برتراند دوباره خندید، و چون اِش حس میکرد برتراند او را از خود رانده است، برایش آرزوی مرگ میکرد اگر این لبخند آنقدر دوستانه نبود، دوستانه و بیصدا مثل گفتهای که همهچیز را درمییافت: «بله، اِش، –میخکوب به صلیب. و در واپسین ساعت تنهاییِ سوراخشده و تدهینشده با سرکه. و تازه بعد میتواند ظلمتی آغاز شود که دنیا باید در آن از هم بپاشد تا شاید هستی دوباره روشن شود و معصوم، آن ظلمتی که در آن راه، هیچ آدمی راهِ دیگری را نمییابد، –و ما اگر حتی کنار هم راه برویم، صدای یکدیگر را نمیشنویم و فراموش میکنیم یکدیگر را، همانطور که تو، آخرین دوست عزیز من، فراموش خواهی کرد چیزی را که به تو گفتم، فراموش مانند یک خواب.»➖ هرمان بروخ، خوابگردها

