گویند روزی پادشاهی با شکوه و جلال فراوان از کوچهای میگذشت. مردم صف کشیده بودند و تعظیم میکردند.…
انتشار: 2026/07/02 07:46 UTC
گویند روزی پادشاهی با شکوه و جلال فراوان از کوچهای میگذشت. مردم صف کشیده بودند و تعظیم میکردند. در گوشهای، پیرمرد فقیری نشسته بود؛ لباس سادهای بر تن داشت و مشغول ذکر گفتن بود.همه به احترام شاه برخاستند، اما پیرمرد از جایش تکان نخورد.پادشاه که این صحنه را دید، ناراحت شد و گفت: «مگر مرا نمیشناسی؟ چرا به احترامم برنخاستی؟»پیرمرد آرام سر برداشت و گفت: «چرا باید برای بندهای مثل خودم بایستم؟»پادشاه با تعجب پرسید: «چگونه تو خود را مثل من میدانی؟ من پادشاه این سرزمینم!»پیرمرد لبخندی زد و گفت: «تو پادشاه مردمی، اما من بندهی خدای پادشاهانم. تو بر زمینیان فرمان میرانی، اما من دل به فرمانروای آسمانها سپردهام. هرکس با خدا باشد، پادشاهی میکند؛ و هرکس از او جدا شود، حتی اگر تاج بر سر داشته باشد، در حقیقت فقیر است.»پادشاه با شنیدن این سخنان، به فکر فرو رفت. غرورش شکست و فهمید که عزت واقعی نه در تاج و تخت، بلکه در نزدیکی به خداست.

