دلم توی امامزادهای قدیمیست؛توی یک شهرِ دورافتاده،با ضریحِ چوبیِ کوچکی که سالهاستپارچههای سبز به…
انتشار: 2026/08/05 17:01 UTCدریافت: 2026/08/11 05:36 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 05:36 UTC
دلم توی امامزادهای قدیمیست؛توی یک شهرِ دورافتاده،با ضریحِ چوبیِ کوچکی که سالهاستپارچههای سبز به خودش گرفته ..من گوشهای نشستهام،قرآنِ سلطانیِ قدیمی را آرام در دست گرفتهامو چشم دوختهام به تمثالِ نقاشیشدهی معصوم روی دیوار.قرآن را باز میکنم ..«کاف، ها، یا، عین، صاد...»و انگار یکباره همهچیز ساکت میشود.دلم میخواهد همانجا بمانم؛میانِ بویِ کهنگیِ چوب و عطرِ گلاب،میانِ صدای ورق خوردنِ قرآنو نامی که بیاختیار از ته دلم بلند میشود:بسمِ رب الحسین ..و دلم آرام میگیرد؛انگار هنوز همدر دورترین و قدیمیترین امامزادههای دنیا،راهی هست که آدم رابه خدا برساند ..