من هیچ آرزویی ندارم، در پی هیچ چیز نیستم؛ جز آرامش، جز خوابِ جان. همهٔ پوچی و نکبتِ زندگی را چشیده…
انتشار: 2026/07/29 19:49 UTCدریافت: 2026/08/03 01:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 01:32 UTC
من هیچ آرزویی ندارم، در پی هیچ چیز نیستم؛ جز آرامش، جز خوابِ جان. همهٔ پوچی و نکبتِ زندگی را چشیدهام و از صمیم دل از آن بیزارم. هر که زیسته و اندیشیده باشد، ناگزیر در ژرفای روح خویش به تحقیرِ نوعِ بشر میرسد.از جنبوجوش، از دغدغهها، از دلمشغولیها و هیاهوی زندگی به ستوه آمدهام. نه چیزی میخواهم و نه در جستوجوی چیزی هستم. دیگر هیچ مقصدی ندارم؛ زیرا آدمی هر آنچه را با اشتیاق در پیِ آن است، سرانجام به دست میآورد و آنگاه درمییابد که همهاش سرابی بیش نبوده است.روزگارِ شادمانیِ من سپری شده است. شورِ آن روزها در وجودم فرو نشسته و از آنها سرد شدهام. در میان آدمیان، در جهانِ اهلِ فرهنگ و دانش، تلخی و نقصانِ زندگی را بیش از اندازه حس میکنم؛ اما هنگامی که تنهایم، دور از ازدحامِ مردم، گویی به سنگ بدل میشوم.در آن خلسه، هر اتفاقی میتواند رخ دهد؛ نه دیگران را میبینم و نه خود را. نه کاری میکنم و نه از کردارِ خود یا دیگران آگاه میشوم. و در همان حال، آرامم؛ بیاعتنا و آسوده.برای من دیگر خوشبختیای وجود ندارد، و نیز هرگز تسلیمِ بدبختی نخواهم شد.از کتاب : #داستان_همیشگیاثر : #ایوان_الکساندروویچ_گانچاروف