#داستانک⬛️ غروب خورشید رسالت 🔲⚫️🔲⚫️🔲⚫️🔲▪️پیامبر(ص) در روزهای آخر جماعتی را به حضور طلبید و گفت:«مگر…
انتشار: 2026/08/11 11:33 UTCدریافت: 2026/08/11 13:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 13:21 UTC
#داستانک⬛️ غروب خورشید رسالت 🔲⚫️🔲⚫️🔲⚫️🔲▪️پیامبر(ص) در روزهای آخر جماعتی را به حضور طلبید و گفت:«مگر به شما امر نکردم که با جیش "اسامه" بروید؟ چرا نرفتید؟» ابوبکر گفت: رفتم؛ ولی دوباره برگشتم تا تجدید عهد کنمعمر گفت: نرفتم؛ چون نمیتوانستم منتظر باشم تا حال شما را از کاروانیان بپرسم.[۱]▪️رسول خدا(ص) از تخلف آنان سخت ناراحت شد و با همان حال کسالت به مسجد رفت وفرمود: این چه سخنی است که درباره فرماندهی "اسامه" میشنوم شما پیش از این به فرماندهی پدرش هم طعن میزدید به خدا سوگند او برای فرماندهی لشکر سزاوار بود و فرزندش اسامه نیز برای این کار شایسته است. در اینجا حضرت متخلفان را لعن کرد [۲]▪️سپس پیامبر (ص) بیهوش شد و تمام زنان و کودکان میگریستند▪️وقتی به هوش آمد دستور داد که برایش قلم و دواتی بیاورند تا برایشان چیزی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید در این میان برخی به دنبال آوردن صحیفه و دوات رفتند.▪️ عمر گفت: بیماری بر پیامبر(ص) چیره گشته است، برگرد؛ زیرا او هذیان میگوید. قرآن نزد شماست، کتاب خدا برای شما کافی است.[۳] ▪️حاضران بعضی با نظر عمر مخالفت کردند و بعضی دیگر جانب او را گرفتند رسول خدا(ص) از اختلاف و سخنان جسارت آمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود: «برخیزید و از من دور شوید».[۴]▪️پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود «برو منزل».▪️ پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید. به زنان خود گفت: «برادرم و صاحبم بیاید» ▪️آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد. باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: «برادرم و صاحبم بیاید» "ام سلمه" فرمود: «علی(ع) را میطلبد، به او بگوئید بیاید».[۵] ▪️علی(ع) آمد و مدتی با هم به طور خصوصی و در گوشی صحبت کردند. ▪️علی(ع) در پاسخ مردم فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام خواهم داد.[۶] ▪️پیامبر(ص) در همان حال چند مرتبه فرمود: «ما ظن محمد بالله لو لقی الله و هذه عذره عنده»▪️در روزهای آخر از "بلال" خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبه ای خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. غلامی بنام "عکاشه" برخاست و حقی را مطالبه کرد، شلاقی آماده کردند ولی بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد . پیامبر(ص) فرمود: او رفیق من در بهشت خواهد بود.[۷] ▪️در لحظات آخر عمر ، پیامبر(ص)، فاطمه(س) را به نزدیک خود طلبید و مطالبی را به او گفت: که فاطمه(س) گریه اش شدت یافت. آنگاه مطلبی را به ایشان گفت: که حضرت زهرا تبسم کرد. ▪️ایشان بر پاسخ سؤال دیگران فرمودند که لحظۀ اول پیامبر(ص) فرمودند: «در همین درد میمیرم» و در باب شادی و تبسمش فرمودند: تو اولین کس از اهل بیت(ع) من هستی که به من ملحق میشود» و این بود که من تبسم کردم.[۸] ▪️در لحظات واپسین عمر پیامبر(ص) سرش در دامان امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت.[۹]▪️هنگام فوت پیامبر(ص) خلیفه دوم، بنابر عللی در بیرون خانه فریاد میزد که پیامبر(ص) فوت نکرده و بسان حضرت عیسی(ع) پیش خدای خود رفته، در این میان یک نفر از اصحاب پیامبر(ص) این آیه را خواند: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الارسل أفإن مات أو قتل ...»[۱۰]▪️علی(ع) جسد مطهر پیامبر(ص) را غسل داد و کفن کرد؛ چون پیامبر(ص) سفارش کرده بود که نزدیکترین کس مرا غسل خواهد داد[۱۱] و این شخص جز علی کسی نیست. ▪️سپس چهره آن حضرت را گشود در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود. فرمود: «پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا(ص) با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید... اگر ما را به صبر و شکیبایی امر نمیکردید، آنقدر گریه میکردم که سرچشمه اشک را میخشکانید».[۱۲]▪️سپس در قبری که توسط "ابوعبیده جراح" و "زید بن سهل" آماده شده بود و در همان حجرهای که وفات یافته بود، در خانه خودش به خاک سپرده شد.[۱۳]🔲⚫️🔲⚫️🔲⚫️🔲📚پی نوشت:[۱]الطبقات الکبری، پیشین، ج ۲، ص ۳۳۴، صحیح مسلم، ج ۲،ص۳۲۵[۲]الشهرستانی، عبدالکریم؛ ملل و نحل،ج ۱، ص ۲۳ وطبری، تاریخالأمم و الملوک،ج ۳، ص ۴۲۹.[۳]ابن حبل، مسند احمد، ج۱، ص۳۵۵[۴]الطبقات الکبری،ج ۲،۲۴۴[۵]طبری، پیشین، ج۲،ص۴۳۹[۶]شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص۹۹[۷]التذکرة الحمدونیه، تصحیح احسان عباس،ج ۹، صص۱۵۳و ۱۵۴[۸]همان، ص ۲۴۷[۹]الطبقات الکبری،ج ۲،ص۲۳۶ و نهج البلاغه، خطبۀ۱۹۷[۱۰]ابن هشام، السیرة النبویة،ج۲، ص۶۵۶[۱۱]الطبقات الکبری،ج ۲، ص۵۷[۱۲] نهج البلاغه ،خطبۀ ۲۳[۱۳]الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۸۱@maarefeahlebeit