سقوط در چاه بی منطقینگاهی به فیلم «وسواس» (Obsession) نخستین تجربه بلند کاری بارکرآرشیا صحافیژانر و…
انتشار: 2026/07/27 15:03 UTCدریافت: 2026/08/15 01:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:58 UTC
سقوط در چاه بی منطقینگاهی به فیلم «وسواس» (Obsession) نخستین تجربه بلند کاری بارکرآرشیا صحافیژانر و منطق درونیسینمای وحشت، بیش از هر ژانر دیگری، به منطق درونی خود وابسته است. مخاطب اینگونهی سینمایی، بیش از آنکه به دنبال پاسخ همه پرسشها باشد، انتظار دارد جهان فیلم قواعد مشخص خود را حفظ کند و شخصیتها و نوع پردازش آنها، در چارچوب همان قواعد تصمیم بگیرند. از همین رو، ترس زمانی مؤثر است که بر بستری از منطق روایی شکل بگیرد؛ چرا که هر اندازه رابطه علت و معلولی روایت سستتر شود، وحشت نیز جای خود را به تصنع میدهد. «وسواس» (Obsession) تازهترین ساخته کاری بارکر، با ایدهای جذاب و ظرفیتهایی قابل توجه آغاز میشود، اما هرچه پیش میرود، بیش از آنکه جهان داستان را گسترش دهد، آن را از درون تهی میکند و هر آوردهای را هدر میدهد. فیلمی که میتوانست به اثری قابل تأمل درباره عشق بیمارگونه، تنهایی و میل به تصاحب تبدیل شود، در نهایت اسیر ضعفهای بنیادین روایت، اغراقها، صحنههای آزاردهنده و زیادهگویی مزمن میشود و از دستیابی به هویتی مستقل بازمیماند.مشکل وسواس چیست؟بزرگترین مشکل «وسواس» نه در جلوههای بصری، نه در بازی بازیگران و نه حتی در ایده اولیه آن، بلکه در منطق روایی اثر نهفته است. فیلم از همان دقایق ابتدایی، زنجیره علت و معلولی رخدادها را به شکلی ناقص بنا میکند و همین مسئله باعث میشود تقریباً هیچیک از اتفاقات بعدی وزن دراماتیک لازم را پیدا نکنند. عدهای به تخیلی بودن اثر هم اشاره میکنند، اما غافل از آنند که روایت مدام از مخاطب میخواهد تصمیمهای شخصیت اصلی را بپذیرد، بیآنکه برای باورپذیر شدن این تصمیمها، مقدمات لازم را فراهم کند. فیلمنامهنویس و فیلمساز قصد انجام چنین عملی را ندارند و این از نوع پرداخت اثر مشخص است.این ضعف مستقیماً به شخصیتپردازی بازمیگردد. «بیر» قرار است انسانی منزوی، شکستخورده و گرفتار وسواس عاطفی باشد، اما فیلمساز تنها به معرفی ظاهری این ویژگیها بسنده میکند. روایت به جای آنکه ذهن، گذشته و بحرانهای شخصیت را به تدریج آشکار کند، اطلاعاتی پراکنده در اختیار مخاطب قرار میدهد و انتظار دارد او شکافهای موجود را خود پر کند. در نتیجه، کنشهای شخصیت نه از دل شخصیتپردازی، بلکه از دل نیاز فیلمنامه بیرون میآیند.همین مسئله، حادثهپردازی فیلم را نیز دچار بحران میکند. حادثه و پردازش آن، زمانی معنا پیدا میکند که پیامد طبیعی انتخاب شخصیتها باشد، اما در «وسواس» بسیاری از اتفاقات صرفاً رخ میدهند، زیرا روایت به وقوع آنها احتیاج دارد. به بیان دیگر، روایت به جای آنکه شخصیت را منشأ حادثه قرار دهد، حادثه را به شخصیت تحمیل میکند. چنین ساختاری به تدریج اعتماد مخاطب را نسبت به جهان فیلم از بین میبرد و تعلیق و حتی شوک را به اتفاقاتی تصنعی تبدیل میکند.ادامه...