ملکوت، جبروت، مسخ و باقی قضایامهدیار شهبازیپس از خواندن «جبروت»، رمان تازه منتشرشده علیرضا جوانمرد…
انتشار: 2026/08/09 19:39 UTCدریافت: 2026/08/15 01:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:58 UTC
ملکوت، جبروت، مسخ و باقی قضایامهدیار شهبازیپس از خواندن «جبروت»، رمان تازه منتشرشده علیرضا جوانمرد، بیدرنگ به پروژهای فکر کردم که پیشتر درباره تطبیق «مسخ» کافکا و «ملکوت» بهرام صادقی برای پروژه درسی کافکاشناسی دانشگاه نوشته بودم. «جبروت» خود را آشکارا در گفتوگو با «ملکوت» معرفی میکند؛ نهفقط در پشت جلد، بلکه در طرح جلد و ارجاعهای پیدرپیاش به صادقی، هدایت و سنت داستاننویسی مدرن فارسی. با اینهمه، از میان شبکه گسترده ارجاعهای فلسفی، دینی و ادبی رمان، آنچه برای من اهمیت بیشتری دارد شیوهای است که جبروت میکوشد جهان صادقی را به جهان کافکایی پیوند بزند. درباره شباهت آغاز و ساختار «ملکوت» و «مسخ» بسیار نوشتهاند، اما به گمان من تفاوت بنیادی این دو اثر مهمتر است. کافکا انسان معاصر را در دل روزمرگی، کار، بدهی، خانواده و بوروکراسی میبیند؛ گرگور سامسا پیش از آنکه جسمش به حشره بدل شود، در نظم مدرن از انسانیت تهی شده است. در مقابل، مسئله «ملکوت» بیش از آنکه بیماری جهان معاصر باشد، تباهی ازلی انسان و پیروزی شر و نیستی است. ذهنیت صادقی اساطیری و ازلی-ابدی است، درحالیکه نگرانی کافکا معاصر و مربوط به انسان مدرن است.«جبروت» اما در فاصله میان این دو نگاه شکل میگیرد. در سراسر رمان «جبروت»، قدرتی سلطهگر حضور دارد که نمادش «آمریکا»ست؛ نه آمریکا صرفا بهعنوان یک کشور، بلکه بهمنزله خواست فراگیری که میخواهد قواعد جهان را تعریف کند و چیزی بیرون از محاسبه و کنترلش باقی نماند: هنر، زیبایی، فلسفه، طبیعت، عبادت و حتی قوانین فیزیکی و الاهیاتی. این قدرت ظاهرا سکولار است و آزادی را اصیلترین اصل خود میداند، اما خود به جایگاهی الاهیاتی منتقل میشود. از این حیث، «جبروت» با نقد هایدگر از تکنولوژی، با تحلیل فوگلین از ایدئولوژیهای مدرن، با الهیات سیاسی کارل اشمیت و با تصویر بودریار از آمریکا همآواست: جهانی که در آن نشانه، تصویر، تکنولوژی و مصرف نهفقط واقعیت را بازنمایی، بلکه آن را تولید میکنند. آزادی نیز میتواند به مجموعهای از انتخابها و سبکهای زندگی تبدیل شود که نظام پیشاپیش صورتبندی کرده است. با این حال و با نگاهی به سنت هایدگری، چیزی هست که از چنگ این قدرت میگریزد: مرگ. جهانی که همهچیز را مطیع کرده، همچنان از سلطه مرگ بر خود میترسد. طنز سیاه «جبروت» از همینجا نیرو میگیرد؛ مرگ در پایان این جهان ایستاده و به آن پوزخند میزند. اما «جبروت» به این حد بسنده نمیکند و پرسشی هولناکتر پیش میکشد: اگر سلطهگر بتواند مرگ را نیز مهار کند، چه؟ آیا زندگی پایانناپذیر، در جهانی که همه معناها و امیال آن را هژمونی مسلط تعیین میکند، خود عذابی بزرگتر نیست؟ عبارت تکرارشونده «این قصه هیچگاه تمام نمیشود» همین هراس را مجسم میکند.علاوه بر این نگاه، «جبروت» مفهوم رستاخیز را نیز مطرح میکند. رستاخیز در این رمان صرفا معنای متعارف احیای مردگان نیست، بلکه دگرگونی کامل قواعد بازی است. اگر نظام مسلط همهچیز را به یاری قواعد موجود در اختیار گرفته باشد، با تغییر ناگهانی همان قواعد، همه آنچه به بند کشیده شده از سلطهاش خارج میشود. رستاخیز از این منظر، انقلاب در نظم هستی است: امکانی که تکنولوژی و قدرت نمیتوانند آن را بهتمامی پیشبینی، محاسبه یا تصاحب کنند. تفاوت رستاخیز با تکنولوژی نیز دقیقا همینجاست.ادامه...