●الا بذکر الله تطمئن قلوب● ❤️🍃 #مغرورایِعاشق❤️ #پارت_بیست_سوم لباسای تنم و بایه تاپ و شلوارک عوض ک…
انتشار: 2019/01/30 19:35 UTCدریافت: 2026/08/18 01:49 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 01:49 UTC
●الا بذکر الله تطمئن قلوب● ❤️🍃 #مغرورایِعاشق❤️ #پارت_بیست_سوم لباسای تنم و بایه تاپ و شلوارک عوض کردم و پریدم رو تخت و لالای لالای لالای لالای.. صبح با صدای اذان مسجد محله از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد صداش یه جوری بود نمیدونم موذن با چه حسی میگفت و…●الا بذکر الله تطمئن قلوب●❤️🍃#مغرورایِعاشق❤️#پارت_بیست_چهارمسر برگردوندم تا یکم حداقل تغلب کنم که یه چی پهلوم و سوراخ کرد برگشتم سمت راست که میلاد و دیدم،با چشاش داشت التماس میکرد برگه ای که زمین افتاده بود رو بردارم،من که|دل رحم| برداشتم،البته نا به راحتی،اول کتونیم رو گذاشتم رو و بعد آروم به طور نامحسوس پام و کشیدم سمت میز خودم و یدفعه خودکار و انداختم زمین و بعد خم شدم که مثلا بخوام خودکار و بردارم یواشکی کاغذ رو هم برداشتم و اومدم بالا،لای کاغذ رو باز کردم بزور تونستم دستخطش رو متوجه بشم،راستِ که میگین پسرا رو از هزار تا جمع کنی یکیش بزور دستخطش خوبه اینم که کلا قشنگ میزنه!حالا واقعا پسری هست که خطش خوب باشه؟ شایانناخودآگاه ذهنم درگیر شایان شد،بیشتر بچه ها وقتی جزوشون ناقص میشد،از شایان کمک میگرفتن،درسش که خوبه،حتما خطشم خوبه،باصدای معراج یکی از دانشجو ها به ساعتم نگاه انداختم دقیقا پنج دقیقه دیگه زمان تموم میشد،سریع اون چیزایی رو که میلاد میخواست رو نوشتم و یه نگاه به مراقب کردم،حواسش نبود،کاغذ و انداختم جلوش و مشغول امتحان خودم شدم،بالاخره یه چیزایی از اون سوال چهارنمره ای نوشتم فکر کنم یه سه نمرش رو بهم بده،درکل خیلی عالی دادم،زمان به پایان رسید و از جاهامون فاصله گرفتیم و از سالن خارج شدم و با چشم دنبال مهسا گشتم به جای مهسا چشمم به مهیار خورد داشت بااخم با تلفنش صحبت میکرد،چمیدونم والا!میلاد اومد سمتم و با خنده گفت:_دستت طلا آبجی،جبران میکنمخندیدم و گفتم:_جبران کردنتم میبینیم آقا،میلاد راستی این رفیق مارو ندیدی؟پیداش نیست!میلاد:_مهسا رو میگی؟داشت با سامی صحبت میکرد!من:_چشمم روشن!سامی کیه؟میلاد:_این و دیگه باید از مهسا بپرسی،داشتن جزوه میدادن به هم دگیه!این و گفت و قهقه اش رفت هوا با خنده اون منم خندم گرفت یدونه با کوله ام زدم رو شونه اش و گفتم:_این چیزا به مهسا نمیآد،انگ خودت رو به اون نچسبونمیلاد یه جور مسخره نگام کرد و گفت:_الان باور کنم دوستت مثبت؟خوب خواهر من دروغ ام چیه!میگم داشت با سامی صحبت میکرد!اومدم جوابش رو بدم که الناز و پریا اومدن سمتمون،گوشیم رو از کیفم در آوردم تا خواستم زنگ بزنم به مهسا،خودش زنگ زد****_سلام خانم دوتا بلیط میخواستیم برای گیلان؟_اتوبوس ساعت هفت راه میاوفته،زمانش خوبه؟_اره،فقط قیمت بلیطا؟_جفتش،باهم سیصد تومن!_بفرمایید!_ممنون،اگر ساعت هفت با اتوبوس رفتید،رفتید در غیر این صورت بلیط باطل و پول تحویل داده نمیشه!_باشه!********مشغول جمع کردن لباسا تو ساکم بودم که گوشیم زنگ خورد،مامان بود_سلام مامان قشنگم_سلام دختر گل من،خوبی دخترم؟_سلامت باشی،صدات رو که شنیدم،خوب شدم!چه خبرا،بابا اینا خوبن؟از اون دخترت و پسرت چه خبر؟_دخترم که سر خونه زندگیه خودشه،پسرم که اون ور،از شما ها فقط یه صدا برام هست که چند روز یکبار یا من زنگ میزنم یا شما،پرنیان دلم برات تنگ شده دختر قشنگم!صداش بغض دار بود ناخودآگاه اشکام سرآزیر شدن روی گونه هام،منم دلم براشون تنگ شده بود هرچند صدام بد و خش دار بود با بغض لب زدم،الهی دورت بگردم مامان قشنگم،یکم دیگه که صبر کنی میآیم پیشت!*******ساک رو تحویل کمک راننده دادیم تا بزار تو جای مخصوص خودش و خودمون اومدیم تو جاهامون نشستیم بعد از اینکه اتوبوس راه افتاد سرم رو تکیه دادم به صندلی و سریعا خوابم بردبا صدای مهسا چشام رو باز کردم اتوبوس رو نگه داشته بودن برای بازرسی ظاهرا به یه اتوبوسی که مسافر رانی هم بود مشکوک بودن،یه سرباز با یه پلیس اومد داخل و یا ابلفضل یه سگ هم همراه خودشون آوردن صد درصد مشکوک به ماده مخدری بودن!سگ هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد به صندلی ما و من لحظه به لحظه سکته میزدم سگِ دو قدمی من ایستاده بود و داشت بو میکرد اول به خودم شک کردم سگ مدت یکم طولانی پیش من موند و داشت بو میکرد که بعد از چند ثانیه........#فروارد_یادتون_نره#کپی_با_اسم_آیدی_کانال_حلال_است #ادامــهدارد @maghrorayee_ashegh