
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 13 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 13 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
1354) برق قطع بودپنجمین "جلسه ی کتاب خوانی جمعی" شلوغ شد. ساعت پنج رسیدم کتاب خانه. دو سه نفر از بچه ها زودتر آمده بودند. کمک کردند زنبیل های کتاب را بردیم توی اتاق. لامپ اتاق روشن نشد. برق قطع بود و اتاق تاریک. کتاب خانه کنار پارک است. از صندوق ماشین یک زیرانداز برداشتم و به کمک بچه ها زیر سایه ی درختی پهن کردیم و کتاب ها را وسط چیدیم و کتاب خوانی آغازشد. بچه ها تا ساعت پنج یکی یکی آمدند و ذر سایه ی خنک درخت نشستند و کتابی برداشتند. برخی بچه هایی که عبورمی کردند هم به ما پیوستند. بیست نفر شدیم. خانم معلمی که پسرش را آورده بود هم نشست به کتاب خواندن. بیست نفر روی یک زیرانداز جانمی شدیم. دوستی به کمکم آمد. دوستی که چند خیابان آن طرف تر کتابفروشی دارد. ردمی شده و مرا دیده و آمده. توی ماشین زیرانداز داشت. آن را کنار این یکی پهن کردیم و همه جاشدیم. جالب که این جلسه برای بزرگ ترها هم کشش دارد. به آن نشان که خانم معلم و دوستم و خودم هم توی کتاب ها غرق شدیم. این کتاب ها همه خوردنی است. کتاب هایی که در کودکی ما به هر دلیل در دسترس مان نبوده. پس طبیعی است که ما بزرگ ترها از خواندن شان حظ کنیم و لذت ببریم. آخرهای جلسه مسئول کتاب خانه آمد. با دو پارچ شربت و یک بشقاب شکلات. مسئول کتاب خانه همه جوره کمک می کند.#کتابخوانی #کتابخانه #برق
1353) مُرغانهتوی خانه گاهی می بینم دمی یا گوشی یا پنجه ای از زیر مبل بیرون زده. "ببری" است. درازکشیده و چرت می زند. ببری چندمین جراحتش را پشت سر گذاشته و حالا با درک بهتری از زندگی، بااحتیاط زندگی می کند. ببری گربه ای است که دو سال پیش به ما پناه آورد. تصادف کرده بود و با پای خونین از ما کمک خواست. ما او را بیمارستان بردیم. پایش قطع شد و او گفت: "حالا که این جور است من پیش شما می مانم. یعنی توی خانه ی شما یک وجب جا برای من پیدانمی شود؟" گفتیم: "بمان." حالا ببری با ما به خانه ی جدیدی که ساخته ایم آمده. شب به شب مرغانه اش را می خورد و گوشه کنار خانه و حیاط می گردد. مراقب است موشی چوشی مِگَلی به خانه حمله نکند. روی شن های حیاطِ خاکی خانه با ابهت یک ببر درازمی کشد و دم تکان می دهد و از قلمروش محافظت می کند.#ببری
1352) نوبلکسی هست که نوشته های مرا در مجله ای چاپ می کند. کسی که گاهی خارج می رود. همسرم می گوید: "به خانم فلانی( که رابط ماست) بگو که به او بگوید نوشته های مرا در خارج به کسی یا جایی بدهد. کسی که بابت این نوشته ها پول بدهد. بگو این پولی که شما می دهید خوب است اما خارج پول بهتری می دهند." می گوید: "من دلم روشن است که تو بالاخره یک جایزه ای نوبلی چیزی از خارج می بری." من مِن مِن می کنم و می گویم: "ما فقیرمردم وقتی مُردیم معروف می شویم." او می گوید: "همه همین طورند." ناگهان می گوید: ولش کن. انشاءالله صدوبیست سال زنده باشی و کارکنی. می گویم: انشاءالله.#نوشتن #مجله
1351) برای روزهای مبادا"ماجراهای ریگو و رُزا" می خوانیم. "داستان هایی از باغ وحش و داستان هایی از زندگی." "بیست و هشت داستان فلسفی برای 7 تا 77 ساله ها." ریگو و رزا بین کتاب هایم بازی می کردند. دنبال بهانه ای برای خواندن بودم. این بهانه را "محمد عابدین پور" از "مرند" دستم داد. نقد محمد( اگر تو را گاز بگیرم...) در مجله ی "عروسک سخنگو"ی شماره ی 357 ریگو و رزا را در دلم نشاند. و خواندن را با پسرها آغازکردیم. همسرم هم کتاب را دوست دارد."تازه کارها"ی "ماریو بارگاس یوسا" می خوانم. کتاب شامل 7 داستان کوتاه است. "خجسته کیهان" این کتاب را ترجمه و نشر "کتاب پارسه" چاپ کرده. نمی توانم بگویم ترجمه خوب است یا نه. داستان تازه کارها به شدت درون فرهنگی همراه با آداب و رسوم بومی است که ترجمه و انتقال مفهوم را سخت و پیچیده می کند. مجله ی "نافه" ی آبان ماه 89 چند صفحه درباره ی یوسا دارد. آن چند صفحه را خواندم. نگه داری مجله های قدیمی کار شیرین و مفیدی است. نافه ی آبان 89 یک گفت و گوی خواندنی با "مسعود کیمیایی"، یک گفت و گو با "گونتر گراس" و یک گفت و گو با "کیهان کلهر" دارد. مجله های قدیمی ذخیره ای است برای روزهای مبادا. روزهایی که دست و دل کسی به کار فرهنگی نمی رود. #کتاب #پسرها #مجله #عروسک
با سلام📚آشنایی مقدماتی با خواندن و نوشتنویژه ی کودکانی که مهرماه به پایه ی اول ابتدایی می روند.سه جلسه: 500 هزار تومان🌺آموزشگر: جواد ماهر⛺️مکان: شهرک ولی عصر، یاس 1، پلاک 5ظرفیت محدود☎️برای ثبت نام تماس بگیرید: 09151308956
1350) پسرها و دخترهاچهارمین "جلسه کتاب خوانی جمعی " را در "کتاب خانه ی امام رضا" برگزارکردیم. هشت پسر آمدند. پیش از آغاز جلسه رفتم دم در کتاب خانه. دیدم چهار دختر لب حوضِ جلوی کتاب خانه نشسته اند. جلو رفتم و پرسیدم: "شما چند سال تان است؟" یکی گفت: "چرا؟" یکی گفت: "13." گفتم: "ما یک جلسه ی کتاب خوانی داریم که دور هم کتاب می خوانیم. 6 تا 16 ساله ها می توانند شرکت کنند. اگر دوست دارید بیایید." جلسه آغازشد. ده دقیقه گذشته بود که چهار دختر آمدند. توضیح دادم که از وسط اتاق کتاب بردارند و مشغول شوند. پسرها با دیدن دخترها هرهر و کرکر می کردند. دخترها پس از ده پانزده دقیقه گفتند که می آیند دنبال مان و این جلسه را آزمایشی آمده ایم. گفتند از جلسه ی بعد می آییم. این ها را گفتند و رفتند. پس از مطالعه هر کس درباره ی چیزی که خوانده بود چند دقیقه حرف زد. کسی کاریکاتورهای "برزگمهر حسین پور" را در کتاب "شهر هرت" دیده بود. درباره ی کاریکاتور حرف زدیم و چند کارکاتور دیدیم. پس از آن درباره ی حضور دخترها در جلسه حرف زدیم. برای پسرها عجیب است که کنار دخترها بنشینند. گفتم: "شما باید رفتار با دخترها را یادبگیرید همان طور که دخترها باید رفتار با پسرها را یادبگیرند." در این باره بحث خوبی کردیم. کسی این جلسه شطرنج آرده بود که پیش از جلسه با دوستش بازی کرد. قسمتی از جلسه را می توانیم بازی کنیم.#کتاب #کتابخوانی #کتابخانه
1349) توقعِ خداهِرهر می خندد. ورق می زند و می خندد. برادرش که کنارش نشسته: "چیزهای بدی داره." دائره المعارف مصور بدن انسان را نگاه می کند. دم به دم سکوت را می شکند و می خندد. "این جا چی نوشته؟" "چهارنعل تاختند و از آن جا دورشدند." این یکی قصه های هزار و یک شب را می خواند. در حال برگزاری سومین جلسه ی کتاب خوانی جمعی در "کتاب خانه ی امام رضا" هستیم. مادری بازخوردداده که: "پسرم جلسه را دوست دارد و گفته کی دوشنبه می آید تا به جلسه بروم." پسر حالا با برادرش آمده. کتاب خانه ی امام رضا کنار پارک زیبای "مینو"ست. پنجره ی اتاقی که ما گرد هم می نشینیم و کتاب می خوانیم رو به حوض و چمن بازمی شود. مسئول کتاب خانه بچه های شاد و کتاب خوان را که می بیند: "پس از ماه صفر جلسه را می بریم طبقه ی بالا توی سالن بزرگ." ولی من فکرمی کنم فعلن همین جا خوب است. کار باید کیفیت داشته باشد. خدا هم از ما توقع ندارد در خاورمیانه ی جنگ زده دو هزار و پانصد نفر کتاب خوان را دور هم جمع کنیم. همین جوری دلی و آسته آسته پیش برویم خوش تر است. #کتاب #کتابخانه #کتابخوانی
1348) خاطرهدانش آموزی داشتیم که پارسال به مدرسه ی ما آمد. بیماری صعب العلاجی داشت. پدر و مادرش از ما خواستند مراقبش باشیم. کلاس پنجم بود. ته کلاس می نشست. درگیر شیمی درمانی بود و موهایش را می تراشید. بیماری نمی گذاشت مرتب مدرسه بیاید. بود و نبود. خاطره ی خاصی بین ما شکل نگرفت. امروز پدر و مادرش با لباس سیاه آمدند. آمدند دنبال پرونده ی فرزندشان. کارنامه اش آماده بود. توی عکسِ لابه لای پرونده موهایش بلند و لَخت بود. مادر، لباسِ فرم پسرش را به مدیر داد تا به تن نیازمندی بپوشاند. تا رفتند رابطِ مرکز نگه داری کودکان بی سرپرست آمد. چند دانش آموز پیش ما دارند. بی مقدمه از ما برای بچه های مرکز لباس فرم خواست. "اگر لباس فرم دارید به ما بدهید." من لباس فرم دانش آموز از دست رفته ی مان را به او دادم. لباس را گرفت و تشکرکرد و رفت. #بیماری #مرگ
1347) چراغ جادودوشنبه دومین جلسه ی "کتاب خوانی جمعی" را در کتاب خانه ی "امام رضا" برگزارکردیم. سه تا دختر آمدند با شش تا پسر. دور اتاق نشستیم و کتاب خواندیم و بعد درباره ی کتاب ها حرف زدیم و شربت خوردیم. تبلیغ این دفعه ی جلسه را به عکسی از کتاب "درخت بخشنده" مزین کردم. درخت بخشنده ی "شل سیلورستاین". شل سیلورستاین نفس حقی دارد. می خواهم هر هفته در تبلیغ جلسه کتابی معرفی کنم. کتابی از بین کتاب های جلسه. یکی از نزدیکان همسرم درگذشت. از تشییع جنازه خودم را به جلسه رساندم. هشت دقیقه مانده به آغاز جلسه در کتاب خانه بودم. کتاب ها را صبح انتخاب و آماده کرده بودم. وسط اتاق چیدم و منتظر ماندم ساعت پنج با اولین نفری که واردشد جلسه آغازشد. کتاب برداشتیم و خواندیم. پسری بود که اکراه داشت کتاب دست بگیرد. به واسطه ی دوستش آمده بود. کتاب "شیر آسیایی" را دادم دستش. ورق زد و عکس ها را دید. سه تا از پسرها کنار هم کارکاتورهای کتاب "شهر هرت" "بزرگمهر حسین پور" را دیدند. بعد کتابی را که شامل نقشه ی راه های ایران بود برداشتند و با هرهر و کرکر به این شهر و آن شهر سفرکردند. جلسه ی گرم و خوبی شد. بعد که کتاب خواندیم از بچه ها پرسیدم اگر "چراع جادو" پیداکردید و دست کشیدید و غول آمد چه آرزویی می کنید؟ چهار سال بعد آرژانتین قهرمان شود. رونالدو جوان شود. نیمار یک سال دیگر بازی کند. ترامپ بمیرد. خانواده ام سالم باشد. حیوان ها سالم باشند و شکار نشوند. تاب داشته باشم. خدا بخواهد جلسه دوشنبه ی آینده هم برقرار است.#کتاب #کتابخانه #کتابخوانی