1340) آنباکس کردنِ تیزهوشانصبح، "محمد"، آزمون "تیزهوشان" داشت. با همسرم محمد را بردیم دم حوزه ی امت…
انتشار: 2026/06/19 19:57 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/08 00:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:16 UTC
1340) آنباکس کردنِ تیزهوشانصبح، "محمد"، آزمون "تیزهوشان" داشت. با همسرم محمد را بردیم دم حوزه ی امتحانی. محمد استرس نداشت. ما آزمون را برایش بزرگ نکردیم. گفتیم برای متوسطه ی اول در آزمون همه ی دبیرستان ها شرکت کند. "تیزهوشان"، "نمونه"، "شاهد"، "فرهنگ". هر کدام قبول شد برود. مدرسه ی نزدیک خانه یک مدرسه ی دولتی عادی است که مدرسه ی خوبی نیست و محمد آن جا را دوست ندارد. محمد رفت سر جلسه. من و همسرم گاز ماشین را گرفتیم سمت "مزار بی بی حسنیه". به مزار که رسیدیم سفره پهن بود. دعای "ندبه" تمام شده بود و "حلیم" می دادند. من صبحانه خورده بودم و میلم نکشید. نشستم کناری و مجله ی "عروسک سخنگو" خواندم. همسرم حلیم خورد. گفت: "خوشمزه بود." از مزار که خسته شدیم رفتیم میدان "شهدا"، "هیات عاشقان ثارالله". آن جا مراسم "شیرخواره گان" برپا بود. یک جا صف سوپ بود، یک جا هم شیر می دادند. زن ها و دختربچه ها توی صف بودند. مردها محلی از اعراب نداشتند. مگر یک مرد چه نقشی در زندگی یک کودک شیرخواره دارد که کسی بخواهد یک لیوان شیر دستش بدهد. همسرم صدایم زد و یک لیوان شیر دستم داد. شیر با خرما. همسرم گفت: "زنی لیوان لیوان شیر می گرفته و توی دبه ی زیر چادرش می ریخته." گفتم: "شیر کیلویی 74 هزار تومان است. ارزش دارد." شیر را خوردیم و رفتیم "باغملی". از پله های فراوان باغملی بالا رفتیم و زیر سایه ی کاج های بلند تاریخی نشستیم. نیم ساعتی با هم حرف زدیم. درباره ی دوست پسر و دوست دختر، پسرها، خودمان و چیزهای دیگر. خسته که شدیم گفتیم برویم دنبال محمد. هنوز نیم ساعت به پایان آزمون مانده بود. رفتیم حوزه ی امتحانی. مرد آشنایی آن جا دیدم. همسرم هم زن آشنایی دید. سرگرم گپ زدن شدیم. مرد آشنا به ساختمان حوزه ی امتحانی اشاره کرد و یاد مدرسه ی "میناب" افتاد و آمریکا و اذنابش را فحش کش کرد. من نشستم روی لبه ی باغچه ی دم در و باز مجله ی عروسک سخنگو بازکردم و سرگرم شدم. یکی دو صفحه که خواندم آزمون تمام شد. محمد آمد. گفت: "به جز سئوال های طولانی بقیه را پاسخ داده." بوسش کردیم و برگشتیم خانه. محمد برای مان تعریف کرد که از دفترچه ی اول و دوم چند تا تست زده و چه طور بوده. گفت که برق ها رفته و برگشته. گفت: "دفترچه ها بسته بندی بوده و من "آنباکس" کرده ام. من عاشق آنباکس کردنم. دورووری ها، بسته ها را وحشیانه پاره می کردند؛ اما من ایزی و مَشتیانه آنباکس کردم." گفت که سرِ آزمون دست شویی هم رفته. من گفتم: "اگر قبول شدی یا نشدی مهم نیست. می گردیم یک مدرسه ی خوب برایت پیدامی کنیم." همسرم گفت: "هر جا باشی ما دوستت داریم."* از محمد پرسیدم: "ایزی یعنی چه؟" "فرهاد" کلاس سومی مان صدازد: "ایزی یعنی ایزی." محمد مِن مِن کرد و گفت: "ایزی یعنی خوب و مَشتی." محمد و فرهاد گاهی بسته ی "کیمدی" که حاوی عکس فوتبالیست هاست می خرند و با دقت و وسواس باز یا به قول خودشان آنباکس می کنند. بسته های کتابی که گاهی به دست من می رسد هم توسط آن ها آنباکس می شود. با کمک قیچی و با ظرافت. حالا محمد سر جلسه ی آزمون تیزهوشان بسته ی حاوی سوالات آزمون را آنباکس کرده و لذت برده. #پسرها #محرم #تیز_هوشان #عروسک #آنباکس #آزمون
