1341) ده ده و نیمکنارم یک مرد سی و هفت هشت ساله نشست. گفت خیلی وقت است هیات نیامده. گفت امروز هم که…
انتشار: 2026/06/24 13:47 UTCدریافت: 2026/08/15 03:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:13 UTC
1341) ده ده و نیمکنارم یک مرد سی و هفت هشت ساله نشست. گفت خیلی وقت است هیات نیامده. گفت امروز هم که آمده چون "ورق" نرسیده و سر کار نرفته. گفت که مردم آن قدر مشغله دارند که به هیات نمی رسند. بعد رفت تو نخ روحانی روی منبر. روحانی سخنرانی می کرد و مرد توی گوش من سُرسُرمی کرد. نه از منبر چیزی فهمیدم نه از حرف های مرد. مرد شاکی بود و هی وسط حرف هایش به روحانی روی منبر طعن و کنایه می زد. روحانی رفت و مداح جایش نشست. مرد رفت توی پوستین مداح. مداح روضه ی "قاسم" می خواند. من محو روضه ی قاسم شدم. برگشتم دیدم مرد رفته. برای شام نماند. از من پرسید کی شام می دهند. گفتم ده ده و نیم.#محرم #هیات
