یک شبی خواب که در حال غمم لنگر داشتدیدم اندوه زمان از پی ما دفتر داشتبا کمی ترس نشستم به کنارش امّا…
انتشار: 2026/06/20 20:24 UTC
یک شبی خواب که در حال غمم لنگر داشتدیدم اندوه زمان از پی ما دفتر داشتبا کمی ترس نشستم به کنارش امّایک نگاهی به من انداخت که صد لشگر داشتچون گشود از پی اصرار دلم دفتر رادیدم از آدم ما سیر اثر در بر داشتدیدم آنکس که وجودش به همه گرمی بوداز همان ها به دلش برف دی و آذر داشتهر که بیش از دگران نفع کسی را می خواستاز همان شخص به قلب دل خود خنجر داشتحال دریاچه ی جان حال زمستانی بودچونکه بر آمدن چلچله ها باور داشتهر که در چشم و دل و قلب کسی منزل داشتشوق آزار و زمین خوردن او بر سر داشتمی شکست او همه با سنگ دلش شیشه ی دلچونکه قطعا خبر از جای تَرَک بهتر داشت آنکه با جان و دل و عشق صدایش میکردبر هم او با دل بی حوصله گوشی کر داشتبا همان شال وفاداری خود دار زدنداگر از عشق کسی در دل خود جوهر داشتآنکه نان آور جان بود برای همگان فقط از سفره دل زخمی خود را برداشت هر که دورش همه بودند و بساطش پر بودبیش از هر دگری او دل تنها تر داشت#مجید_روحی


